تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

ای .. علی سنتوری.. چه طوری؟

فراموش کردن ِ یک گربه شاید کمی سخت باشد، فراموش کردن ِ دست‌هایی که روی سینه در پیچ و خم، یک جفت چشم که عاشق است، فراموش کردن مردی که گفت دوست‌ات دارم ... فراموشی، عزیز دل، گربه‌بازی نیست که با روزی وُ هفته‌ای عادت شود؛ هرگز!
خو می‌کنی؟ نه گل‌ام ... آدمی که هرگز فراموش نکند، فراموش نمی‌شود. دنیا پُر از آدم است؛ درست! فقط یک‌نفر اما از این همه تو را به نام ِ زیبایت تماشا کرده‌است.
توی چشم‌هام نگاه کن! این‌ها را فراموش می‌کنی و خو می‌گیری به نبودن؟ نه! نع!! آن‌قدر تماشا می‌کنم که بختک‌ات بمانم تا ته عمر. روزی، سهم من و تو را خواهند داد. مطمئن باش.
این‌جا هوا خوب نیست،‌ دارد تمام می‌شود. کجایی؟

 

# این؛ هم‌این # 86/04/30 حسین نوروزی |

به نظرت اگه یکی بره جلوی سفارت روسیه، و داد بزنه که می‌خواد با زن ِ‌ سفیر  یه کافی بزنه، جرم کرده؟ امروز که نه، دقیقا همین الآن دارم به زنش فکر می کنم.... اصول دیپلماتیک خیلی چیز سختیه.


# این؛ هم‌این # 86/04/28 حسین نوروزی |

یک اتفاق... فقط یک اتفاق می‌توانست این‌همه شوم باشد: تمام هر آن‌چه پنج سال نوشته بودم، به سادگی پرید. فقط فکر کن که حالا، با فشار یک دکمه یا به لطف مثلا یک هکر، این صفحات هم برود به درک ... چه می‌شود؟
زندگی ِ دوست‌داشتنی آه! خواهرت رو...

# این؛ هم‌این # 86/04/28 حسین نوروزی |

فیزیوتراپی! حالم به هم می خورد. بیمارستان روانی، بهتر نبود؟  یقین، که یک نابغهء دیگر از دست دارد می رود ... و چه حیف.

# این؛ هم‌این # 86/04/24 حسین نوروزی

 آخرین باری که خندیدم .. غروب بود .. آخرین تلفن از کافه تیتر

بعضی روزها، رفتنی هستند؛ بعضی روزها، واقعا رفتنی هستند ... فرق این دوتا خیلی است. (عکس: شاهد حلاج/کافه تیتر ِ آخر)

# این؛ هم‌این # 86/04/22 حسین نوروزی |

این جای دور...

# این؛ هم‌این # 86/04/21 حسین نوروزی

تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشه مهربان

توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاه قاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یه جایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اون طرف تر رفته بود
بی که بدونم با کی

این جور ابر که میشه
خیال می کنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
           کسی باور می کنه این آواز غمگین ِ ایرونی از این جا باشه؟
لندن، یه خاطره س از چند تا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بی ریخت
و شهرهای چه بسیار توی تاریکی
                                    شاید یه روز ِ بی خبری

عکس ها همیشه راست ترین رو میگن
آدم ها فقط به دوربین نمی خندن، لنزه که این جور نشون میده
توی هر عکسی، یک نفر داره خیانت می کنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون این جا خاک ِ توئه

میگن ماشینم گم شده توی راه
میگن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
میگن برف چه قدر روی بلندی نشسته

چه قدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم

چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...

# این؛ هم‌این # 86/04/21 حسین نوروزی |

دو تا پسر، الیاس و ادریس .... این ها دارند خوابم را آشفته می کنند. نمی خواهم پدر باشم. بچه ها تمام دلخوشی را می گیرند. یک روز فکر می کنی اگر بودند، کناری داشتی یاری داشتی... و روز بعد می روند و باز، بازی از اول.
دل به بازی های کودکانه شان دادن، و از هرچیز حتی عشق گذشتن، شده است ایثار و فداکاری. تخم زندگی را کشیدن، و بذر کار برای شکم کاشتن، نتیجه یک بار استفاده نکردن از کاندوم است. لطفا توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.
شروه! نام دختری است که باید می داشتم. ندارم. همیشه به نام اش فکر می کنم. و می گذارم در آغوش گرم مادرش، هرکجا که هست، زندگی را تمام کند. بچه سرمایه زندگی است؟ به خیال من، نه! مجسمه ای است از یک اتفاق و جبر زمانه مثلا. نوعی عذاب، که برای فرار از آن، نام دلخوشی را به خود گرفته است. شروه، کار من نیست، ولی در خواب هایم بود سال ها.
- من بچه دارم، حالا چه کنم؟
- برو بنداز!
- گذشته از این مراحل .. وقت شوهر کردنشه/زن گرفتنشه...
- پس گذشته دیگه ... باید ادامه بدی. می خوای نمیری؟
- آره!
- به یه نفر فکر کن که هیچ عروس و دومادی نمی تونن اون رو از تو بگیرن. شاید عزراییل فقط. پا داشته باش. همراه داشته باش. دروغ نگو. صادق باش. به دل اش باش. راه بیا. پنهان نکن.
هنوز در دنیا چیزی به نام وفاداری وجود داره... حتی اگر فقط برای چند دقیقه. آدما، به شرط صداقت، دنیا رو زیر و رو می کنن. حتی با دمپایی! با یکی قدم بزن، که وقتی به صورتش خیره میشی، عشق نبینی، نگرانی ببینی! بگذار نگرانت باشه. آدم نگران، هرگز فراموشت نمی کنه. کسی که با دیدن عکست، دلش می گیره بغض می کنه، همون کسیه که فقط کافیه تمام و کمال اطمینان کنه! بعد راه میفته تا اون سر دنیا و حتما اسمش یا الیاسه، یا ادریسه، یا یعقوب! رسم دنیا اینه ... اگه اینا فقط توی قصه اس، چرا کسی نمی تونه رمان عاشقونه رو تمام کنه و حذف کنه؟ چرا هنوز هست؟
ای تف به ذات این دنیا که حتی نمی شود دقیقه ای دست روی زانوی دیگری، پا شد!
- دکتر!
- جان دکتر؟
- یعنی من خوب میشم؟
- ممکنه عزیزم... فقط به خودت فشار نیار. یه مدت برو سفر، خوب میشی. چشم هات رو فقط پاک نگه دار! یادت باشه: چشم هات رو پاک نگه دار که غصه و نگرانیت رو بی رنگ نکنه ناپاکی. با چشم ناپاک، علاوه بر عفونت های ریوی، دیگه نمی تونی نگران یه عشق باشی.
- دکتر...
- بله!؟
- آدم ها فقط سفر می کنن که بمیرند... با چشم خودم دیدم. الیاس و ادریس، توی راه مردند.
- و شروه...؟
- اون فقط یه فکره... یه فکر! می فهمی؟ .. ولی خب آدما به فکرهاشون زنده اند، نه؟

# این؛ هم‌این # 86/04/20 حسین نوروزی |

آدم های تازه دورم را گرفته اند: خسرو، کرامت الله، پروین، رضا و گاهی هم احمد؛ تمامی ارکان اجرایی سازمان.
سازمان، همان سازمان ِ قدیمی است؛ حزب متلاشی شده، و تنها این چند آدم ِ نوستالژیک، دارند ته مانده های روزگار ِ بربادرفته را نشخوار می کنند. خسرو در تمام داستان ها می میرد. کرامت الله تماشاگر تمامی اعدام هاست. رضا همیشه می رود برای تهیه اسلحه، همیشه هم از کاری که می کند پشیمان است. پروین، یک معاشقهء در سکوت است که تنها افتاده. احمد، حضور اشباح است در این مجموعه. این ها، شخصیت های کار تازه ام هستند.
دیشب دوستی پرسید:«تو با حزب توده یا کمونیست ها ارتباط داری؟» خندیدم و گفتم:«ارتباط سازمانی که نه، ولی ارتباط فکری هم نه!» گفت:«پس این همه از حزب، نوشتن ...؟» گفتم:«این ها بازی های من اند؛ مُرده های تاریخ ِ رفته. چیزهایی که به شان فکر می کردم و فکر می کنم که تعلیق و توهم شان خوراک تمام داستان هاست، حتی اگر روزی بوده باشند و مقبول عده ای.»
بعد فکر کردم نکند ارشاد هم این جوری فکر می کند که مجوز کتاب هام را نمی دهد؟! بد نیست که از همین جا اعلام کنم:«من، یک بار توی ترافیک، داشتم از گرما می مردم. به راننده تاکسی گفتم"زمان شاه این همه هوا گرم بود؟" جواب داد"زمان اون خدابیامرز هوا خیلی خوب بود، این آخوندها به هوا هم رحم نکرده اند!" و من خندیدم. این، تنها حرکت سیاسی و شبه براندازانهء جمعی و فردی من بوده است. نه عضو حزبی بوده و هستم، نه هواخواه اش. لعنت به این ترافیک، که گاهی پای آدم را به سیاست می کشاند. این هم اعلام برائت از هرچه حزب و سازمان. لطفا سوءتفاهم ها را کم کنید.»
کار ِ تازه ام را شروع کردم. روزی کنار هم، می خوانیم اش. شاید روزی هم برای دیگران.
تا بعدی دیگر، قربان ِ فقط تو.

# این؛ هم‌این # 86/04/17 حسین نوروزی |

همیشه جای کیانوری اعتراف می کنم . همین دیروز ، وقتی رضا گفت که کار همۀ ما تمام است ، باز شال وُ کلاه کردم وُ به اتاق اعتراف رفتم وُ گفتم"ما همه پشیمانیم " . رضا نگاهی کرد به ساعت وُ گفت " وقت ِ شما تمومه کثافت های ِ لامذهب!" و باز ساعت را نگاه کرد . این جا نظم وُ ساعت، حرف اول را می زند . و اغلب هم من حرف می زنم به جای کیانوری . یک بار، همان روزهایی که تازه سازمان منحل شده بود، کیانوری را آوردند که با هم روبه روی مان کنند، شاید که تخلیه بشود. قیافه اش اصلا" شبیه ِ رهبران حزب نبود: سبیل داشت، اما نه به درازی ِ گورکی؛ سبیل هایش شبیه ِ مثلا" روسای دفاتر ثبت اسناد بود. کیانوری هیچ وقت در آن دیدار حرفی از آشنایی اش با من به میان نیاورد وُ فقط گفت " زنده باد ارکان اجرایی ِ سازمان!" رضا و آن دیگری که اسمش را قبل از اعدام نمی دانستم، از او پرسیدند که من از کجا و چه وقت، عضو حزب شده ام. کیانوری گفت که سگ جان تر ازاین حرف هاست و وفاداری ِ خودش را به ارکان حزب ،بارها ثابت کرده وُ حالا هم از جان اش می گذرد تا حزب پابرجا بماند و لام تا کام حرف نخواهد زد. رضا گیر داد که " از کجا معلوم همۀ این پشیمان شدن ها، تظلمی برای آزادی نباشد ؟" کیانوری گفته بود که " این را حتی یک بار هم توی ِ جلسات کارگروه های اجرایی ِ حزب ندیده ام، انگار از چریک هاست ". به رضا وُ آن دیگری گفتم که " همه ما به اشتباهات مان پی برده ایم، ما تیغ می خواهیم وُ کف صابون " ......  

*این داستان، در مجموعه "امروز جمعه است سرهنگ" نشر سوم شخص، سالیانی است که به دلایلی نامعلوم، در اداره کتاب مرده است. امروز دوباره خواندم اش. باز هم تقدیم به کسی است که بهانه تمام نوشته های سه سال اخیر بود و هست، حتی با دروغ های تلخ اش. برای تو ..          

ادامه در خداحافظ گاری کوپر

# این؛ هم‌این # 86/04/17 حسین نوروزی |

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وين حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من .......

همین. تا بعدی دیگر. مدتی می شود که دل صاحب این خانه بدجور گرفته است. می خواست تعطیل کند، دید که این جا صاحب دیگری هم دارد. دلم گرفته فقط.


 

# این؛ هم‌این # 86/04/16 حسین نوروزی |

بی کاری تلخه
کار پیدا می شه
بی کسی تلخه
کَس زیاده توی خیابون
بی و کَس و کاری تلخه... بگرد، توی هر روزن ِ این زندگی، یه عاقبت ِ بی کَس و کار نشسته به انتظار.

زنگ زده بود امروز: با من بیش تر در تماس باش «حالا»!! منظورش از این «حالا» رو نفهمیدم. تحکم داشت و یه حس دخترونهء بی مغز ِ پُر از چهارده سالگی. حس بد ِ گربه های در جست و جوی جفت رو میده این دختر! راست می گفتی که کسخله! خب دیگه . می شناسیمش.. ولی راستش تلخه خیلی این وضع. توی هر حرفی، دارم پی ِ یه توطئهء سازمان یافته می گردم. کاش بودی وقتایی که باید...

# این؛ هم‌این # 86/04/15 حسین نوروزی |

یه زن ایتالیایی، که کافه هم داره. رفته کلیسا براش شمع روشن کنه. سه تا پسر داره و عاشق شوهرشه. گفته میره براش شمع روشن کنه. گفتم{توی دلم} گفتم هنوز هم میشه کسی آدم رو نشناسه و براش نگران باشه..... امروز، انگار همه جا روز مادره. اینو فراموش نکن فرانچسکا!

# این؛ هم‌این # 86/04/14 حسین نوروزی |

اون بالا، یکی نشسته که «راست» ِ همه چیز رو می بینه، نه؟ کاش اون بالا بودم....

بعد: سکوت، همیشه بهترین راهه برای پاک کردن صورت ماجرا؟ اینو برای چند هزارمین بار تکرار می کنم  و تو نشنیده بگیر. مزد کسی که اعتماد می کنه و زندگی و آینده اش رو بر مبنای یه حرف می گذاره، اینه؟ ... مهم نیست. می گذره. این هم می گذره. تا بعدی برسه ....

# این؛ هم‌این # 86/04/14 حسین نوروزی

ابر می بارد وُ من می شوم از یار جدا          کِی کُنم دل به چنین روز ز دلدار، جدا
ابر وُ باران وُ من وُ یار ستاده به وداع             من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
(امیرخسرو دهلوی)

از این شب، شب تر هم بوده تا به حال؟ توی سیاهی، دنبال چی بگردم؟ دارم راه می رم. بیرون، تو نیستی. این تو - توی اینترنت- تو نیستی. کجایی پس؟

# این؛ هم‌این # 86/04/14 حسین نوروزی |

حضرت یعقوب می‌گوید، اولین کابینه که پس از انتخابات بر سر کار آمد، کابینهء لرو بود. شش نفر در آن از حزب رادیکال، یک‌نفر لیبرال دموکرات، یک کشاورز، یک منفرد، و یک‌نفر افراطی از حزبی که الکالازامورا در آن عضویت داشت، شرکت کردند. بعد یک‌نفر از رادیکال‌ها به نام باربوس، که وزارت جنگ را به‌عهده داشت از حزب خود کناره‌گیری کرد و حزب تازه‌ای به نام اتحادیه جمهوری‌خواهان تشکیل داد. بعد، او، بدون این‌که این جریان در روش دولت لرو خللی وارد سازد، در ترکیب کابینه‌اش تجدیدنظر کرد. این اتفاق درست در سوم مارس 1934 بود؛ روزی که اغتشاش تمامی کشور را داشت فرا می‌گرفت. وضع مغشوش روزهای بعد، دولت را ناچار به اعلام حالت آماده‌باش کرد. دولت در روز دهم مارس همان سال ، برای تسکین خاطر عامهء ژیل روبلس، مجلس شورا را وادار کرد دربارهء عفو دستگیرشدگان رای موافق صادر کند. مخالفت‌ها شروع شد و تا جایی پیش رفت که دولت لرو استعفای خود را تقدیم نمایندگان مردم کرد و اختلافات بین اکثریت پارلمانی و حکومت مشروطه بیش از پیش نمایان شد.
درست در همین‌جا، حضرت یعقوب وارد خاک اسپانیا شده؛ یعنی کتاب تاریخ اسپانیا را فقط در همین یک صفحه خلاصه کرده و خوانده. حالا می‌تواند تمام روز را دربارهء نقاط اشتراک مشروطه‌ها، بر اساس همین چند سطر حرف بزند. حضرت یعقوب، دو شخصیت دیگر نیز دارد که اغلب بدون حضور دیگری، حرفی نمی‌زنند: مجد، آرشیتسکت یک‌چشم، و گلاره، دختری با حدود سی سال سن و قدی نزدیک به صد و پنجاه و هشت.قد و وزن مجد، هیچ‌گاه اهمیتی در اندازهء غمی که به دوش می‌کشد، ندارد. می‌گوید از جلجتا تا بالای صخره صلیب را به تنهایی کشیده است و اینک پدر، او را به خود خوانده است. مجد، برّه‌ای است که شبان‌اش را گم کرده. گلاره را از عهد عتیق با خود آورده و در ابتدای خیابان وزرا، کمی بالاتر از کانون پرورش فکری، برای‌اش حشیش چاق می‌کند. حضرت یعقوب دست‌های‌اش را می‌برد بالای سرش، و وقتی که پایین می‌اورد، کبوتری را میان پنجه‌هاش لِه کرده است. همه لبخند می‌زنند و مجد می‌گوید«درست عینهو اسپانیا!» . حضرت یعقوب هم تایید می‌کند و پُکی به سیگار گلاره می‌زند. آن‌ها دربارهء گلاره حرف نمی‌زنند، چراکه هروقت بخواهند، او را در دست‌های حضرت یعقوب لِه می‌کنند. تنها مجد، گاهی از عاقبت اسپانیا می‌پرسد و حضرت یعقوب مثل همیشه می‌گوید که سامپر، معاون حزبی لرو، دولت را بعد از او دست می‌گیرد و تاریخ اسپانیا را تمام می‌کند.


این‌جا، بارگاه یعقوب، حاضران: حضرت یعقوب، مجد، و گلاره که هر وقت بخواهند، در دست‌های یعقوب لِه می‌شود. نوشت ِ اول، ویراست ِ اول. این نوشت و این ویراست، تقدیم به تو که دوست ات دارم. هرچند از دست های من دوری، اما دست های منی. از تو می گیرم بلند می شوم. تو را دوست دارم.

و هیچ چیز عوض نشده! هیچ چیز... فقط بیشتر عزیزی، دلی، کنارمی و آرامی، آرامشی. این پایین بنویس. جای توست. تو! ف َ!!

# این؛ هم‌این # 86/04/13 حسین نوروزی |

کی فکر می کردی که این روزها رو هم تجربه کنی؟ شکرت خدا ...
# این؛ هم‌این # 86/04/12 حسین نوروزی

هی تو! تویی که میایی آنلاین می نشینی توی صفحه از لندن و هلند و خیلی جاهای دیگه. کی هستی؟ خیلی بهت فکر می کنم. اون گوشه مسنجر هست .. فقط بگو کجا راه میری روی چه جور خیابونی.

# این؛ هم‌این # 86/04/11 حسین نوروزی

چرا این همه بی همراه؟ کاش کمی روزگار، بهتر بود. دوست بیشتر بود. کاش دوستان خوب تری داشتم. کاش به جای کتاب، دنبال پول بودم. خیلی زیاد! الآن هم پول فراوان داشتم هم دوستانی که به دردبخورتر بودند. مرده شور رسما این «خلق» را ببرد این «تودهء بی همراه» را که یک عمری برایش سینه زدم. حالم از دوستانم به هم می خورد که فقط مشکلات شان سهم آدم می شود... روزی که گیر می کنی، فقط ناله می کنند و مثل احمق ها تماشات می کنند. اسم اش را می گذارند هم دردی. حرام زاده ها!!

یه دقیقه بیا این جا

# این؛ هم‌این # 86/04/11 حسین نوروزی |

این شعر. یه روز خوب، توی یه مجله با بهترین دوستانم بودم. صفحه ادبیات شعر می خواست. من هم عندالوقت این رو نوشتم. امروز هوای ایستگاه داشتم... هوای ایستگاه، می فهمی؟ می فهمی.

ريل‌ها ، پروانه‌ها ، ابرها


1
دستی تكان می‌خورد
و ما می‌رويم با قطارهای جهان
جهان ديگری را فراموش می‌كنيم
همين‌طور درها و پله‌ها و
پنجره‌ها را

تو رفته‌ای
و
جهان ، قطار بدی است

2
عاقبت
درياها دور می‌شوند
ابرها می‌روند
كاروان شترها گم می‌شود
و باری عظيم
بر دوش اين خستگی می‌ماند

ای كاش تمام راه‌ها مثل خستگی بودند
و دريا
حرف دوری نبود

3
پروانه‌ها
كودكی‌شان را در پيله بوده‌اند
چه می‌دانند كيست كه خط می‌كشد روی ماندن

تو
يك روز
ميان ابرها افتادی
و پروانه‌گی يادت رفت

ما ساده‌تر از اين هم می‌توانستيم برگرديم

4
برگشتن به كوپه‌ای كه بوی دستمال مرطوب می‌داد
برگشتن به صفحه‌ای كه آروزی سفيدی داشت
صفحه‌ای كه نام تو را با به همان شكلی می‌خواست
كه در ايستگاه اول ديده بود 
                               زيبا
                      و عاشقانه

گاهی قطارها هم فراموش می‌كنند رفته‌ای

5
ابرها ، پروانه‌ها ، ريل‌ها ، قطارها
ايستگاه
غمگين است
و سوتی در سياهی تونل
تو را با خود می‌برد

دستی تكان می‌خورد
و نيستی كه بخندی

 

# این؛ هم‌این # 86/04/11 حسین نوروزی |

فندک خوشگله رو توی دستم می چرخونم. دارم دل دل می کنم که یهو بزنم به سیم آخر. با خودم کلنجار می رم که حالا وقتش نیست و بگذار برای بعد. شاید به زودی همین جور الکی گیر دادم به بعضی ها. این روزا، رسما فکر می کنم که چیزی برای از دست دادن ندارم. پس چرا مصلحت اندیشی؟

یه سیگار می کشم و فکر می کنم که البته هنوز یه چیز برای از دست دادن دارم. کلنجار نمی رم با خودم، معلومه تکلیفم: من باید فعلا زنده باشم، سلامت باشم، راه برم، فکر کنم، با آدم ها مشورت کنم کمک بخوام و کار اصلی رو انجام بدم. پس چرا عجله؟

سیگارم رو خاموش می کنم. بارون می آد و من برعکس همهء این جماعت اهل دل، حالم از بارون به هم می خوره. از این که بهترین فصلی رو که قرار بود لذت ببرم ازش، خراب کردند، حالم به هم می خوره. تصمیم می گیرم که مادر بعضی ها رو به صرف شعر و شیرینی دعوت کنم روزی صدبار. پس چرا سکوت؟

زیرسیگاری پر شده و ساعت از نصفه شب هم گذشته. صفحهء موبایل رو نگاه می کنم که تا چند روز دیگه قطع می شه. باید یه فکری کنم براش. به مادرم فکر می کنم و به بقیه که این روزا نگاه شون داره هی مبهم می شه. نمی فهمم چی می خوان بگن. نه تایید نه تکذیب. فقط نگاه. پس چرا نمی پرسم؟

یه سیگار دیگه روشن می کنم. همه چی جوره جز همه چی! ناجور نیست، ولی اون جوری که دلم می خواد هم نیست. البته که اگه منم، لابد جور می کنم! فقط نمی دونم حالا نوبت چه کاریه؟! می تونم سلامت نباشم... نه! وقتش نیست! می تونم سیگار نکشم ... نه! هیچ وقت وقتش نیست! یادم میفته به یه همکار گفتم که دعا کن یه مشکلی برطرف شه. یه همکار خانوم یهو گفت من هم نذر می کنم، اگه برطرف شد، میگم بهتون! دیروز پرسیدم حالا چه نذری کردی؟ شاید شد .... گفت: سیگارتون رو ترک کنید! حالا چرا سیگار؟ چون جوونید و حیفه به خدا. پس چرا بکشم؟

سیگارم افتاده روی میز. دلش شکسته از خدا. آخه اینم نذر بود؟ اگه برآورده بشه، یعنی اون رو باید بگذارم کنار؟ ..... آره! مگه تو نگفتی که توی زندگی هیچ دوستی قدر سیگار کنارت نبوده؟ مگه آرزوت نبود که جهان رو سیگار بگیره؟ مگه نمی خواستی طی طریق کنی بشی تنباکو؟ مگه هو نمی کشیدی که توی دود محشور بشی؟ پس چرا همه چی فدای یه زن؟    آره! آره سیگار خوب و قدیمی!

به زن فکر می کنم. از تمام فکر ها می آم بیرون. بیرون، دود سیگار غوغا کرده. خیلی کار دارم. اگه می خواستم مثلا برج آزادی رو منفجر کنم، کم تر فکر می کردم تا حالا. حالا، فقط یه کار دارم. باید پای همون زن باشم کنارش بمونم و یادش بدم که هنوز هم توی دنیا آدم هایی پیدا می شن که به خاطر عشق، حاضرن از سیگار بگذرن! می گی کمه؟ خب به نظر من این کار، از اون کاری که دارم می کنم و می دونی که چه سخته، سخت تره. پس چرا؟ چرا چی؟ هیچ....

دلتنگی نکن عیال! می آم به خدا همچین می زنم توی دهنت که فک و دندونت یکی بشه ها!! الهی من قربونت برم که از من حساب می بری. زیاده عرضی نیست. چت هم نکردم. فقط مثلا دارم از یه لحظهء ذهنم برات عکس می گیرم!

ساعت ۳:۴۵ تا ۳:۴۶ یکشنبه به موارد بالا فکر کردم. وقتی دیدمت، یادم بنداز از بخش های سکسی ماجرا هم برات بگم که خیلی توپه! امروز وسط خیلی از خستگی ها و دل گرفتگی ها، دوباره یادم افتادم که فقط من می تونم! و باز دستم رو گذاشتم روی زانوی خودم سرپا شدم. پس چرا توقف؟ بی خیال! عمرا توقف! کاری رو که باید، می کنم. این رو اطمینان دارم. بقیه، مهم نیست.

قربانت همیشه - حسین

 

# این؛ هم‌این # 86/04/10 حسین نوروزی |

قاضی ِ کشیک بودن، گاهی ایجاب می کند که "احمد آرام " موهایش را شانه نکرده ، سر ِ صحنۀ جنایت حاضر شود .مثل همین وقت شب، که خبری از کشف جسد عریان زنی در ساختمان متروکۀ درمانگاهی قدیمی را از بی سیم شنیده و باید حرکت کند . عریان کردن زن را پیش از آن که به قتل رسیده باشد ، صد بار توی ذهن مجسم می کند و سوار ماشین گشت ، عازم ِ محل قتل می شود . توی آینه موهای اش را نگاه می کند که شبیه پُرز ِ دست های معتادان شده : ساقه ها نازک و بی جان ، رنگ و رو رفته و پیچیده دور ِ خودشان ، تُنُک و یکی در میان . و این البته برای بازرپرس ِ کشیک ، مسالۀ مهمی نیست ....

# این؛ هم‌این # 86/04/09 حسین نوروزی |

دقیقا هم اکنون!

# این؛ هم‌این # 86/04/09 حسین نوروزی

وقتی که قرار است برندهء بازی باشی، حتما برنده ای. حتی اگر تنها و یک تنه. بلند شدم سیگار کشیدم و حالا می روم از دوباره همه چیز را شروع کنم. مهم نیست که ظاهر ماجرا این قدر دور است و دیر. مهم این است که برندهء بازی باید من باشم. من هستم، چون برنده ام از باخت نفرت دارم. هنوز ندیده ای قدرت شاعر را وقتی که می خواهد .... تو چه طوری راستی؟ به قول "حاج آقای سرلک" : خوبم به فضل الهی! :) واقعا این همه دوست و آشنا را در همین روزهاست که می فهمی به دردی نمی خورند جز لای جرز. کون لق هر چه از این قبیل دوست. هنوز خودم را دارم و تو هستی. این یعنی، ما برنده ایم! تا بعد که بیایم... فعلا.

# این؛ هم‌این # 86/04/09 حسین نوروزی |

زنان پرده دارند
می خواهم بدون پرده حرف بزنم...

چراغ ها
یکی برای تو - خاموش کن
و بگذار
میان پرده ها
پرونده ها و نت ها هرچه باشد بسوزان
و بگذار که پرده نباشد
چراغ ها را من خاموش می کنم

( از دفتر" روزی زنان می میرند" انتشارات سوم شخص، معطل مانده به خاطر ارشاد)

از روز این شعر، پنج سال گذشته. آدم خیلی زود عوضی می شود. و گاهی خیلی زود عوض می شود. چرا این روزها - فقط سه روز گذشته- خیلی به بطالت رفت؟ اکتیوتر بودم تا سه روز قبل. انگار کمی تنبلی گرفته دورم را. آمده بودم خواهر یکی را سلام برسانم و بروم.... این کار را نمی کنم خب. می روم به خواهر خودم سلام کنم به مادر چای بریزم صبحانه زهر مار کنم. امروز هم سیگار خواهم کشید. و به شدت غمگین خواهم بود. مشکل بزرگ ام هنوز جای خودش هست با قوت .... کمکی هم ندارم. یادم مانده که بعضی ها حداقل به لطف، بودند کنارم با حرف های خوب. بعضی، به درد این می خورند که خواهرشان را. زیاده عرضی نیست و توقعی هم.
هی تو! قیصر من! می خوان با تفنگ بکشنت! دروُ! حال و روزم شبیه جنازه هاست. فقط برای این که دل نمی دهم به سهمیه بندی بنزین. بنزین عشقتم، ولی آتیشم نزن که گرونه و کمیاب....

دل ام گرفته فقط. همین. 

# این؛ هم‌این # 86/04/09 حسین نوروزی |

آشغال! وطن، حتی اگه افتاده باشه توی پمپ در حال ِ سوختن ِ بنزین، باز هم وطنه! نفروش! خاکی که روش گاییده شدی، زاییده شدی، این قدر بی قیمت شده؟ حق داری بری از این خاک، من هم دل ام می خواد برم مجبورم باید شاید .... ولی وطن فروشی مثل اینه که زنت رو - یکی مثل بانو رو- بذاری در اختیار یه سری عرب و انگلیسی و دیگری. کثافت! داشتن ناموس دیگه شهرت نیست، درست! مرد بودن دیگه هنر نیست، درست! ولی هنوز هم مرگ هست، هنوز هم همه می میریم و می ریم توی خاک و بعد خاک می شیم و بعد ... نگذار این خاکی که شاید یه روزی نسل های بعدی دوستش داشتن، توی ذراتش تُوی ِ کثافت رو نداشته باشه! حیفه به خدا! وطن، فقط وطن فروش ها رو پس می ده! وگرنه مثل تو آشغال ها رو هم با خودش هضم می کنه. نگران نباش.
جنده بازی هات که تموم شد، با پول هایی که گرفتی، برگرد و فکر کن به این که «تو می تونستی بری، رفتی! این همه بدبخت که جایی ندارن دست شون نمی رسه تا جایی، چی؟ این همه که حتی اگه بتونن، نمی فروشن وطن شون رو؟» از این جا به هرجا رفتن، حق مسلم تر ِ توئه! ولی وقتی داری سر خاکت معامله می کنی، به چشمات نگاه کن ببین چه قدر رنگ مادرجندگی داره!
خاک، مُرده هاش رو پس می ده یه روزی، و فقط تو حل نشدی توش. چون که اهل معامله بودی... کثافت!


بعدالتحریر: مدت هاست این جا برای عموم، تعطیل مانده. ترجیح می دهم که تنها برای یک تن بنویسم و بس. ارضا می شوم این جوری. حتی چون دوست ندارد، ترجیح می دهم خودم را سانسور کنم و مودب باشم. ولی چون که یک وطن فروش آشغال این جا را می خواند گاه به گاه، توی چشم هاش نگاه می کنم و می گویم که چه قدر بی شرم است وقتی نشسته ینگه دنیا و دلش به حال مردم بی چاره می سوزد، و برای رفع این غصه، چوب حراج گرفته دست اش به فروش این خاک نشسته است. شرم بر تو باد دوست عزیز!

# این؛ هم‌این # 86/04/07 حسین نوروزی |

اين شعر  در شرایط غمگين نوشته می شود
من از من بدش می آيد
و شعر ديگری را به گريه پس می دهد

هيچ روايتی اين همه از من تازه نيست هيچ زنی براي اين شعر
جنوب ، هميشه مرد تازه ای دارد برای طول وُ توالی
تو از ميان دود سيگارهای بسیار در چشم های قهوه ای
تو از ميان راه های كشيده بر ابریشم
 از ميان هاشور زدن بر بیراهه ها
و تو
يك روز معمولی از تلخ و سيگار

كوتاه ترين شعر را يك روز برای زنی نوشتم
و آوازهای تلخ، هميشه مادرم بود مادرم بود مادرم بود ...

کاش می شد اسم واقعی شعر را نوشت. و زنم، مادرم نبود. تقدیم به چشم هات.

 

# این؛ هم‌این # 86/04/05 حسین نوروزی |

 

مثل این که دوستان، زحمت این کار را کشیدند و سر و شکل بهتری دارد.  از این جا  کد مربوطه را دریافت کنید.

این هم یک سری دیگر. به لطف دوستان خوب کافه:

 

تذکر: انگار کدهای این دوتا آخری، درست کار نمی کنه. علیرضا یا بچه های دیگه تصحیح کنن و به من برسونن.

# این؛ هم‌این # 86/04/04 حسین نوروزی

فقط به این رسیدم که این جا بودی........ خوبه که هر جور شده حضور داری. برای تو
# این؛ هم‌این # 86/04/04 حسین نوروزی |

کافه تیتر را پلمپ نکنید

می توانید کد زیر را در وبلاگ یا سایت خودتان قرار دهید. سعی من، امکان من، همین قدر بود. دوستانی که دستی در گرافیک دارند، و دلسوزتر هستند، لابد کار بهتری خواهند کرد. هرچند کاش اصلا این همه نیاز به این قبیل سنگ بر سینه زدن ها نبود ... کافه، احترامی داشت برایم. و من هنوز به معجزه پابندم. حتی اگر یک نفر توی آن اداره اماکن، به معجزه اعتقاد داشته باشد، می شود آن چه باید.

# این؛ هم‌این # 86/04/04 حسین نوروزی

دوستم گفت:« بیا یک شعر بگو برای نوجوانی، پولش را بگیر» گفتم. به دردش نخورد، پولم را نداد. فهمیدم که این کاره بودن هم هنر می خواهد. امروز، همین جوری مثل هوای این نوشته گذشت ... گرچه کارهای بزرگی کردم. دارم می جنگم با زندگی. از این جنگ، لذت نمی برم ... ولی پیروز این جنگ خواهم بود. شک نکن دوست من!! شک نکن!

ترافیک

راديو در هوا پراكنده‌است
يك صدا كه هميشه غم دارد :
« روز خوبی نبوده همشهری ...»
مرد ِ امروز خنده كم دارد


راديو ، گفته است:«بی‌باران
شهر زير غبار می‌ميرد ..»
مرد ، سُرفه‌ای كرده وُ
                          بعد :
 «بار ِ ديگر بهار می‌ميرد ..»


يك نفر زنگ می‌زند كه «الوُ!!
كسی آن‌جا پرنده می‌خواهد؟»
راديو - بخش ارتباطات‌اش -
می‌نويسد كه « خنده می‌خواهد؟»


مرد ، سُرفه‌ای دوباره وُ بعد :
« كاش پوزش ام را قبول كنيد
داشتم از پرنده می‌خواندم
بغض كردم وُ .... شما قبول كنيد »


مرد ِ مجری ، صدای غمگين‌اش
طعنه‌وار وُ به زور می‌خندد :
« وقت خنده هميشه پابرجاست
كاشكی يك پرنده می‌آمد »


توی تاكسی از دو باند عقب
افتخاری است اين كه می‌خواند
شهر با پرنده هم خوش نيست
مرد ِ مجری ولی نمی‌داند


عصر ، رفته است وُ موُج ِ پيام
از ترافيك شهر می گويد
...........

 

یاد گرفتم که باید «پا» داشت. بعد، کار، نشد ندارد. می بینی که دارد می شود. خبر نداری! بدجور دارد پیش می رود... خوشحالم. و خدا را دوست دارم، حتی اگر با من به کافه نیاید.

دوباره خواهم نوشت. خواهد نوشت.

# این؛ هم‌این # 86/04/03 حسین نوروزی |

خیلی از غصه ها را توی این کافه  خورده ام. روزی قرار گذاشتم با خودم که بمیرم، توی همین کافه. نمردم، بیرون این کافه. بانو ( تا چند روز دیگر این جا می نویسد و لینک می دهم هی و هی ) چه قدر غصه خورد که « تو اون جا با کی چه غلطی می کنی؟» بعضی از بچه ها گفتند بانو واقعا در قید و بند این است که تو با کی و چه؟ گفتم آره! تمام این ها را در کافه تیتر گفتم و گفتند. چه قدر از کافه بیرون زدم که جواب موبایل بدهم: بانو زنگ زده و کافه آنتن ندارد. حالا انگار اداره اماکن گیر داده که باید پلمپ شود! و باید حسین نوروزی برود از بیرون ِ یک کافهء دیگر جواب بانو را بدهد.... من کافه نشین نیستم خیلی. اگر کافه هم نباشد، جای دیگری را پاتوق نمی کنم. کافه ام را با خودم می برم می نشینم ور ِ دل بانو تا آخر عمر...... من توی دلتنگی های همین کافه تیتر یاد گرفتم که تنها هستم، و فهمیدم که علاج تنهایی، عشق است و فقط عشق. و یادم ماند و می ماند که چه قدر توی این کافه بچه ها دوست داشتند بانو را یک بار هم که شده با من ببینند.... کافه را اگر نبستند، خدایا به نیت همین شب بزرگ، می آییم با بانو و یک اسپرسو می خوریم! این روزها، از سر سیری حرف نمی زنم، باورم شده که قدرتی ما را حفظ می کند. پس موبایلم را بر می دارم می روم دنبال دلم، دست توی دست بانو  با هم برمی گردیم توی دوستی های خوب کافه. با بانو ....... که همه چیز است.

کافه تیتر را پلمپ نکنید

 

# این؛ هم‌این # 86/04/02 حسین نوروزی |