اتفاقات ایرانی، دلهای غمگین ایرانی را در پشت خود دارند. عکسهای مربوط به روزگار ملی شدن نفت را بردار ببر توی اتاق تنهاییت، و خوب تماشا کن: در چهرهء کدامیک از آدمها، از مصدق گرفته تا شعبان بیمخ، نوستالژی را نمیبینی؟ اصلا چهرهء محمد مصدق، یعنی انتهای هرچه نوستالژی!
قرار ِ دیگر: مثل جغد، شبانه میآیی، به روز میکنی و میروی. یعنی باید تهران را دوست نداشته باشیم؟ افسوس ... نه پیادهرو برای گربهها امن است، نه شب برای جغد. این شهر، خسته است و دود نمیگذارد تو را ببینم. کمکم دارم تهران را دوست نمیدارم.
جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
2
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
3
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
4
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
بیحوصلهام؛ دلام نوشتن ِ طولانی و سطرهای بلند و کشیده میخواهد. چیزی از جنس ِ نوشتههای راحتتر ِ اواخر تابستان و پاییز. مینویسم، و راضی نیستم. باید بیشتر نوشت. باید امیدوار بود، و امید داد. و من این کار را خوب بلدم. چراکه نه! هی مینویسم باز. اینجا وبلاگ است: دیواری صاف برای روزنوشتها، اعلام وضعیت، موجودیت. پس قرار نیست به کسی جواب پس بدهم که سطح ِ نوشتههای این ایامام، کجاست و چهقدر. وبلاگ ِ شخصی، چهاردیواری اختیاری است. ادبیات، پیشکش به اهلاش، ببینم چه غلطی میکنند؛ طرفه آنکه، اینروزها، خیلیها بهمدد چیزهای دیگری غیر از متن، شدهاند نویسنده. پس گور پدر این نوع از ادبیات.
توی تهران، کمکم حتی نمیشود وبلاگ هم نوشت. باید برویم سفر، برگردیم، و روز از نو ... نوشتن، تنها کاریاست که در کنار سیصد و سی و پنج کار دیگر بلدم.
تو که نمیتوانی دست بگذاری توی جیبات، کنار یک بزرگراه، با خودت حرف بزنی، تو که نمیتوانی دست از جیبات دربیاوری، کنار یک بزرگراه، از خودت حرف بزنی؛ تویی که نمیتوانی با خودت درست حرف بزنی.... راستی تو چی داری برای خودت بگویی؟
آنسوی آبنشینان، که برای حتی غصه خوردن مادرانه، و غمگین بودن شاعرانه، کلی اسم و ایسم درست کردهاند، به تمام ِ حسرتهای از دسترفتهء ما میگویند «نوستالژی»؛ حس غریبی برای بازگشت به یک وضعیت از دسترفته، و میل به بازگرداندن موقعیتی دیرآشنا از گذشته به امروز و اکنون. یعنی دریغ و افسوس بر هرآنچه برباد رفته، حتی اگر ناکامی و تلخی بوده باشد.
شاعر ِ درون هر کداممان، یک« دفتر دلتنگیهای ایرانی» سرودهاست در خفا و آشکار.
قرار ِ بعدی: مشکی، قهوهای، مشکی، مرتضا. هود ِ ایرانسا، و عشق وُ شیاطین دیگر.
پینوشت: کاش این آقا و این آقا و آقایان دیگر، میجنبیدند در انتشار مجلهء خوشگلقشنگشان، که حرفام ناقص نمیشد اینجا.
روزنامهنگاران/خبرنگاران سه دستهاند؛ دستهء اول، دستهء دوم، دستهء سوم. دستهء سوم، دو گروهاند: گروه اول، گروه دوم. گروه دوم، همیشه میمیرند، و در سکوت بدرقه میشوند.
لیلا صمدی را فقط به شنیدن اسماش از بعضی دوستان، و گاه گاهی نوشتهای در سایتها میشناسم. میشناختم؛ فوت کرده است.
فکر میکنم، وقتی که از «ما» کسی میمیرد، نباید فکر کرد به اینکه دوست بود یا نبود، تاثیرگذار بود یا نبود.{و مگر حد و مرز تاثیر را چه چیزی چه کسی تعیین میکند؟ از صدقهسری باندبازیها، امروز و همیشه، هستند دخترکان زیبا رو و پسرکان دلال، که تنها نام روزنامهنگار را یدک میکشند و لابد که تاثیرشان غیرقابل انکار است؛ این عده دارند روزبه روز بیشتر میشوند}
هر مرگ، یکی را با خود میبَرَد. بدرقهء هر مرگ، گاهی فرصتیاست برای بازماندگان، که عمر ِ عزیزشان را هدر فرض نکنند، به خود ببالند، اندکی شاد شوند. بدرقه برای هر مرگ، نوعی نگاه صنفیاست. برای رفته، سودی ندارد، برای زندهها، تکرار نام «روزنامهنگار/خبرنگار»، حتی اگر در بدرقهء کسی باشد که نمیشناسیماش، فرصتیاست که به ادامهء خودمان میدهیم؛ فرصتی برای به رخ کشیدن شغلی که شاغلاناش یا خانهنشیناند یا مهاجر شهرهای دیگر، عدهای هم با سیلی ِ روزنامههای فرسایشی و نداری ِ خبرگزاریها روزگار را میکُشند.
ما، ریز و درشت، معروف و غیر معروف، بیرون و درون هر باند و دسته، آنقدر زیاد نیستیم که حتی خودمان در برابر روزگار خودمان سکوت کنیم.
کاش مسوولان ایرنا، بیش از یک خبر، برای همکارشان وقت بگذارند.
ليلا صمدی متولد ۱۳۵۴در شهر نهاوند، دانشآموخته رشته خبرنگاری با گرايش اجتماعی از دانشكده خبر بود. از نيمه اول سال ۷۶ در ايرنا مشغول به كار شد و با سایتها و نشریات مختلف نیز در حوزههای اجتماعی و زیست محیطی، از جمله مسایل مربوط به سد سیوند، همکاری کرد. و... جمعه شب، در بیمارستان رویال تهران بر اثر سکتهء مغزی درگذشت.
روحاش شاد و خاکاش بقای بازماندگاناش. + + + + + و ....بالاترین + رادیو زمانه
پینوشت: مراسم ختم این روزنامهنگار، سهشنبه، مسجد شفا
پینوشت: مرگ دیگر؛ منصور برمکی، شاعر معاصر و اهل شیراز، درگذشت. فرشید دربارهاش نوشته است. امسال زمستان، خیلی زمستان بود! خیلی ... + +
قرار ِ اول: کتونی چینی، پیرهن پیچاسکِن، ساسوُن و پیلیسه، سیگار ِ مَگنا.
پیش از آنکه تکلیفات را با نظام سرمایهداری، حرکت ِ تودهها و تنهایی انسان ِ معاصر روشن کنی، باید با پایینتنهات روراست باشی؛ رابطهای منطقی و متوازن میان ِ قلم و رختخواب پیدا کنی، و یاد بگیری که روشنفکری، شاید گاهی در رختخواب متولد شود، ولی قطعا ادامهاش جای دیگریاست. یا لااقل، به صرف چسبیدن به رختخواب و اندام ِ آسمانی ِ عشق، بدون ِ دوخط نوشتن و خواندن، دیری نخواهد پایید.
وقتی که بهترین رماننویسات، وقتی که شاعر بزرگات را در رختخواب کشف میکنی، وقتی که امتیازها و سوبسیدهای مطبوعاتی و تبلیغاتی را بهقدر بالای ِ «بلندیها» تقسیم میکنی، و سهم همه را به یک «کس» {به فتحه} میبخشی، وقتی که حاضری برای یک چُرت ِ عارفانه، دوستانات را در سفرهء اخلاص پهن کنی و بفروشی، وقتی که خیل ِ زُعَمای ِ دوستدارانات، فقط بعد از دیدارهای رودررو، ادبیات را در تو کشف میکنند میشوی اهل قلم، وقتی که هیئت گسیل میکنی به جنگ بدخواهان ِ قلمات، وقتی که ....
ببین! با کمرباریکان، به جنگ نمیروند، به رختخواب شاید! قلمات را تیز نکن برای کشتن مردم ِ تنها، «قلم» ِ تیزت را بردار برای دریدن ِ تنها.
کاش میفهمیدی که همهء اعضای بدنات میپوسند، شاید دو خط نوشتهات برای قضاوت بماند.
والسلامُ عَلٰی اینهمه نوشته.
پینوشت: مطلب فوق، در دایرهء سرگرمی میگنجد و از طریق اساماس ارسال شدهاست؛ از این شمارههای اعتباری... اعتبار ِ چندانی ندارد، جدی نگیر.
بیربط: مقامات روسپی ِ پاکباز
۱
گفت:«عاشقش بودم، ولی وقتی توی چشماش نگاه کردم، دیدم که دیگه وقتشه که این دو تا رو از کاسه بیرون بیارم. بعد هم چشماش رو با همین دو تا انگشت از کاسه کشیدم بیرون. همون لحظهء اول، جون داد» بعد گفت:«من قاتل نبودم آقای بازپرس، فقط نتونستم ببینم که داره برای اون سگ زرد، چشم میچرخونه و دلبری میکنه». به دستهاش نگاه کردم؛ داشت انگشتهاش را بیاختیار میشمرد.
2
سطرها بیدلیل نوشته نمیشوند؛ هر سطری که مینویسی، ابهام خودت را بیشتر میکنی. چیزی نمینویسی که توضیح ِ چیز دیگری باشد. هر سطر، سطر بعدی را میجَوَد، و سوال پیشین را با سوالی تازه جواب میدهد. کلمات، قرار نیست که چیزی را توضیح بدهند. وقتی مینویسی :«دست کرد توی جیب رضا، و چیزی را که دستمال پیچ شده بود، درآورد و پرت کرد توی رودخانه»، میپرسی:«مگر چی بوده توی جیب رضا؟ رضا کیست؟ چرا دستمالپیچ شده؟ چرا رضا ...». چرا نه؟ رضا، سینهسوختهء بنفشه، دختری در خیابان یازده شرقی بود.
من دارم ناخواسته توی بازی تو بازی میخورم. اگر قرار است بازی کنی، غمگین و افسرده بازی کن، و وقتی برنده میشوی، قهرمان افسرده باش.
3
نوشتهای که تو را توی تعلیق و غصه، از پا درنیاورد، به درد ویترین کتابخانههای ملی میخورد و صورت تُپُل اشعری. بخوان، غصه بخور، و وقتی که مینویسی، فکر کن به اینکه باید از میان خوانندههات، یکی دو نفر کشته شوند...
4
گفتم:«وقتی که با همین دستای کثیفت، داشتی چشماش رو درمیاوردی، اصلا فکر نکردی که یه روزی دلت برای همین چشمها تنگ میشه؟»
گفت:«نه سرکار. آخه وقتی داشتم چشماش رو درمیاوردم، دستام تمیز بود...»
پینوشت: ..............................