تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

برای این‌روزهای تو

خنجر گذاشته‌اند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُر ایم از ابراهیم‌؛ تیغ‌ ایم، جنگ وُ شمشیر در ما است.  فنای ِ خلیل خدا ایم. به گوسفند قربانی رضا نی‌ استیم: ما فقط اسماعیل!
بُریده‌ایم واقعا. هم‌راه شب‌مان شده سیگار، روزمان تاکسی‌های خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشسته‌اید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همه‌چیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشسته‌ای داری حمیرا گوش می‌کنی، من دارم به رنج‌های بزرگ‌تری می‌اندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورنم، راضی نمی‌شود به ناراحتی شما که جلو نشسته‌ای. چی‌کار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشسته‌اند. اولی به موبایل‌اش می‌گوید:«مصیبت‌ ای برای خودت‌ها نفت‌کِش!» دومی با خودش می‌گوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردی‌ها.. ببین.. این‌همه عذاب! خدا دوست‌ات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشسته‌است: کوچک است، ظریف است. می‌گوید:«ما چی‌کار کنیم خدا کم‌تر دوست‌مون داشته باشه؟» نام‌اش اسماعیل است.
از این‌جا همه‌چیز شروع می‌شود و بزرگ‌ترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشم‌گیری از چهره‌های دردمند تاریخ، کلید می‌خورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داش‌آکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کی‌یر که‌گور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمان‌گیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لاله‌زار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراه‌های برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل،  ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروف‌چی در نقش اسماعیل، پل ِ پارک‌وی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلام‌حسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشه‌ای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژه‌ء خدا است روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هرحال، قربانی می‌شود. دریغ اسماعیل... دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسی‌ها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خواب‌شان می‌برد. و ما، در قسمت‌های بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشته‌اند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل می‌گذرد و آدم‌ها، همه یا عضو حزب هستند یا آدم‌فروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ می‌گردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف می‌کند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دست‌ها تشییع می‌شود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقه‌مندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامه‌ها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود».
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.

یک‌سال بعد: سیگار می‌کشیم در نقش ِ ابراهیم

 

# این؛ هم‌این # 87/06/28 حسین نوروزی |

بعدها
شبی
آخر دنیا بود
که در آغوش تختخوابی دلتنگ ِ سنگینی ِ داغ  ِ تن ات
خواب می بینم  "سینه ام را بخشیده ای به آب ها"
و تمام خیابانها / کافه ها و ماشین ها را
به من هدیه کرده ای

باد خبر می آورد عاشقانه هایم را در آغوش گرفنه ای
و سیر نگاهم می کنی

ما گریه می کنیم
و تا آن وقت
با سیل رفته ایم آن طرف دنیا
در حبس به هم می چسبیم / می پیچیم / می تابیم
تو در آغوش من اسیر می شوی / در من تمام می شوی
و من زیبا می شوم ....

 

# این؛ هم‌این # 87/06/23 بانو |

اولین تنهایی ِ هر ایرانی، شعر است؛ نمی‌گذارند تنها باشیم.

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 87/06/22 حسین نوروزی |

پاس‌بانی بود؛ عاشق گشت زار
روز و شب بی‌خواب بود وُ بی‌قرار
هم‌دمی با عاشق ِ بی‌خواب گفت
ک:«‌آخر ای بی‌خواب، یک‌دم شب بخفت!»
گفت:«شد با پاس‌بانی، عشق، یار!
خواب کی آید کسی را زین دو کار؟
پاس‌بان را خواب، کِی لایق بُود؛
خاصه مرد ِ پاس‌بان، عاشق بُود!

من چگونه خواب یابم اندکی؟
وام نتوان کردن این خواب از یکی!
هر شب‌ام عشق امتحانی می‌کند
پاس‌بان را پاس‌بانی می‌کند»
گاه می‌رفتی و چوبک* می‌زدی
گه ز غم، بر روی و تارک* می‌زدی
گر بخفتی یک‌دم آن بی‌خواب و خور
عشق دیدی‌ش آن‌زمان خوابی دگر
جمله‌ء شب، خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی، فغان برداشتی
دوستی گفت‌اش که:«‌ای در تَف وُ تاب *
جمله‌ء شب نیست‌ات یک‌لحظه خواب؟»
گفت:«مرد ِ پاس‌بان را خواب نیست
روی عاشق را به‌جز اشک، آب نیست
پاس‌بان را کار، بی‌خوابی بُود
عاشقان را روی، بی‌آبی بُود
چون ز جای خواب، آب آید برون
کِی بُود ممکن که خواب آید برون؟
عاشقی و پاس‌بانی یارشد
خواب از چشم‌اش به دریا بار شد
پاس‌بان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بی‌خوابی‌ش در مغز اوفتاد
می‌مَخُسب ای مرد اگر جوینده‌ای!
خواب، خوش بادت اگر گوینده‌ای
پاس‌بانی کن بسی در کوی دل
زان‌که دزدان‌اند در پهلوی دل
هست از دزدان دل، بگرفته راه
جوهر دل، دار از دزدان نگاه
چون تو را این پاس‌بانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
مرد را بی‌شک دراین دریای خون
معرفت باید ز بی‌خوابی برون
هرکه او بی‌خوابی بسیار بُرد
چون به حضرت شد، دل بیدار بُرد
چون ز بی‌خوابی‌است بیداری ِ دل،
خواب کم کن در وفاداری ِ دل
چند گویم چون وجودت غرقه ماند،
غرقه را فریاد نتواند رهاند!
عاشقان رفتند تا پی‌شان همه
در محبت، مست خفتند آن‌همه
تو همی‌زن سر، که آن مردان مرد
نوش کردند آن‌چه می‌بایست کرد ....»
                                                               {منطق‌الطیر ِعطار}

* چوبک زدن: چوب بر طبل زدن. شب‌گردها و پاس‌بان‌ها، در نیمه‌شب برای بیدار کردن هم‌دیگر، چوبی را به‌طبل می‌کوفته‌اند. دهخدا       * تارَک : فرق سر.            * تف وُ تاب : از تف، به‌معنی گرمی و حرارت و تاب، به‌هم‌این معنی. دهخدا

پی: تهران، ساعت ۷ صبح ِ پنج‌شنبه... جهت ثبت برخی لحظات.


 

# این؛ هم‌این # 87/06/14 حسین نوروزی |

این شهر، این تهران، عجب استعدادی دارد که آدم‌هاش را تنها نشان دهد...

پی: روزگاری این شهر را دوست داشتم؛ حالا نه.

# این؛ هم‌این # 87/06/13 حسین نوروزی |

بعد از شهریور ۲۰، روزنامه‌ها یکی پس از دیگری راه افتاد{ند}، البته و صد البته خط  ِهمه، آزادی بود؛ بی‌چاره آزادی!
قلم، جای چاقو و نیزه و چماق را گرفت؛ هرکس قادر به انتشار روزنامه{ای در} چهار صفحه، دو صفحه، حتی به‌صورت اعلامیه به‌اندازهء یک کف دست می‌بود، خود را مجاز دانست به حیثیت و شرف و ناموس افراد تاخته، و هرچه قلم را تیزتر و فحش را رکیک‌تر و افراد مورد حمله را از شخصیت‌های سرشناس‌تر انتخاب می‌کرد، از معروفیت بیش‌تری برخوردار می‌شد. تا جایی که محمد مسعود، برای سر قوام‌السلطنه یک میلیون جایزه گذاشت و روزنامهء دیگری سلسله مقالاتی با سند! و مدرک! و عکس! دربارهء آلودگی به‌فحشا{ی} خانواده‌های مهم مملکتی با ذکر اسم طرفین منتشر ساخت.
بَل‌بَشوی عجیبی به‌نام آزادی، فضای ایران را پُر و مسموم ساخت. روزنامه‌ای به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقاله‌ء خود نوشت:«... متاسفانه، عفت قلم اجازه نمی‌دهد که به این مادر .. و زن... بگویم که ...»

(رحیم زهتاب‌فر / خاطرات و مشاهدات؛ به‌انضمام مکاتبات{از مجموعهء خاطرات مطبوعات} / به‌کوشش سید فرید قاسمی / تهران، نشر انوشه، ۱۳۷۹ / صفحه‌ء ۱۳)

# این؛ هم‌این # 87/06/13 حسین نوروزی |

سایت مجهول‌الهویه‌ء «پرشین‌وبلاگ» در اقدامی متجاوزانه، موهن، جهت‌دار، و حتی زاویه‌دار، اقدام به برپایی یک تورنمنت همه‌جانبه با نام «جشن‌وارهء انتخاب صد بانوی وبلاگ‌نویس» کرده‌است.
گرچه مدتی‌است که شهر را «بانو» گرفته است، و از در و دیوار و سر و گردن خلق‌الله مثل مور و ملخ، «بانو» بالا می‌رود، اما این حرکت و این نام‌گذاری و تعمیم آن، تعرض به حریم حرم را به اوج خود رسانده است. لذا این‌جانب، دکتر حسین نوروزی دارای مدرک دکترای زنان و زیبایی از دانشگاه آکسفورد با گرایش «بانووُلوژی و استتیک»، قویا اعلام می‌دارد چنان‌چه مسوولان سایت فوق، در انتهای این جشنواره، «بانو»ی ما را به‌عنوان نفر اول انتخاب و معرفی نکنند، و نیز به‌سرعت نسبت به تصحیح و پوزش این اشتباه موهن و وقیح اقدام ننمایند، والله بر علیه ایشان اعلام ارتداد کرده، این حرکت ِ شنیع را تحریم می‌کنم!
برهم‌این‌اساس، اعلام می‌شود که اون «بانو»، به‌لحاظ کیفی و کمی ربطی به این «بانو» ندارد و هرگونه مشابهت اسمی، نوعی عشوه‌ملایری ِ مذبوحانه محسوب می‌شود!
این‌جانب اخطار می‌کنم! آقایان پرشین‌وبلاگ!
جشن‌وارهء «زنان» را چه معنی دارد آقایان برگزار کنند؟
در پایان یادآور می‌شود «بانو»، فقط یکی‌است، با یک طعم و حلاوت! همانی که روی پاکت‌های کارت عروسی می‌نویسند: آقای حسین نوروزی و بانو!
(نه یکی نه دو تا.. صد تا بانو!!.. والله!)


باشد که مکر شما به خودتان بازگردد

تحریم باید گردد


 

# این؛ هم‌این # 87/06/12 حسین نوروزی |

هم‌این‌که بلند شوی، ببینی هنوز هم در هم‌سایگی‌ات چراغی وقت ِ سحر روشن می‌شود؛ هم‌این‌که عصر باشد وُ قبل از سیگار، بشنوی که شجریان «مناجات افشاری» می‌خواند؛ هم‌این‌که ندانی چرا از آن‌همه کودکی، هم‌این یک «دم ِ افطاری» برای‌ات مانده‌است از لحظات مغموم ِ ساده؛ هم‌این‌که بعد، هم‌نشین سفره‌ء مادر باشی و بعد، سیگارت را بدون عذاب وجدان روشن کنی؛ هم‌این‌که بغض کنی به‌حال کس‌وکارت؛ هم‌این‌که دل‌تنگ‌تر بشوی؛ هم‌این‌که هنوز نوستالژی چراغ‌های روشن ِ سحر، برای‌ات زنده مانده باشد... قرار نیست الزاما روزه باشی. برو سیگارت را روشن کن، بغض کن، و زیر لب هی قلندری بخوان:«روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان، که فقیه / بخورد روزهء خود را؛ به‌گمان‌اش که شب است» {شاطر عباس ِ صبوحی قمی}

نوستالژی‌ اول: ماه رمضان، یعنی مادر، یعنی مادربزرگ، یعنی تو که دور ای و غم‌گین؛ یعنی چهره‌های غم‌گین راضی، یعنی مادرم که به بهشت باور دارد؛ یعنی سفره و سکوت.
نوستالژی دوم: بغض می‌کنم؛ مثل دم تحویل سال.
نوستالژی سوم: همهء این آوازها

# این؛ هم‌این # 87/06/10 حسین نوروزی |

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوش‌تر از همیشه. تهران؛ جمعه.

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

در آسمان‌ها نشسته‌ای؛ چه خبر داری که این‌جا در این اتاق، یک‌نفر پاکت سوم سیگار امروزش را هم باز کرده‌است...

ساعت 6 صبح:
حالا اگه می‌خوای بسوزی، این‌وُ

 

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

خاقانی:
شهری غریب دشمن و یاری غریب حُسن     این‌جا چه جای غم‌زدگان ِ قلندر است

افسر شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

زلف‌ات هزار دل، به یکی تار ِ مو ببست 
راه ِ هزار چاره‌گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوی ِ نسیم‌اش دهند جان
بگشود نافه‌ای وُ در ِ آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد وُ  .... رو ببست
ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریخت   
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو* ببست
یارب چه غمزه کرد صُراحی که خون‌ ِ خُم
با نعره‌های قُل‌قُل‌اش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده‌ء سماع
بر اهل وجد وُ حال، در های‌وُهو ببست
حافظ، هر آن‌که عشق نورزید وُ وصل خواست
احرام طَوف کعبهء دل، بی‌وضو ببست

زلف‌ات هزار دل، به یکی تار ِ مو ببست ... تصویر، بانوی دیگران است و تزیینی Photo By: Yasuo Osakabe


* آن‌سال‌هایی که هنوز سماعی بود و بزمی، «کدو» را خشک می‌کردند، نقش و نگاری روی آن می‌کشیدند، می‌شده‌است تُنگ شراب. کدوی شراب هم می‌گفته‌اند به آن. در همین شعر، آن «قُل‌قُل اندر گلو» هم به بخش نازک هم‌این تُنگ‌ها اشاره می‌کند که گلوی تُنگ شراب بوده‌است.

با صدای دولتمند خُلف

# این؛ هم‌این # 87/06/03 حسین نوروزی |