دور نیست... بالاخره یکشب، در هماین شبهای بیرونق، برای این شعر ِ «خواجوی کرمانی» آهنگی خواهم ساخت، خواهم نواخت، خواهم خواند، و لابد با دل و جان، تقدیم خواهماش کرد به: وی
من مستام وُ دل، خراب - جان تشنه وُ ساغر آب
برخیز وُ بده شراب - بنشین وُ بزن رَباب
ای سام تو بر سحر - و ِی شور تو در شکر
در سُنبلهات قمر - در عقربات آفتاب
بر مشک مزن گره – بر آب مکش زره
یا ترک ِ خطا بده - یا روی ز ما متاب
در، بر رخ ما مبند - بر گریهء ما مخند
بگشای ز مه کمند - بردار ز رُخ نقاب
من بندهام وُ تو شاه - من ابر ِ سیه، تو ماه
من آه زنم، تو راه - من ناله کنم، تو خواب
ای فتنهء صبحخیز - آمد گه ِ صبح، خیز!
در جام ِ عقیق ریز، آن بادهء لعل ناب
آمد گه طوف و گشت - بخرام بهسوی دشت
چون دور بقا گذشت، بگذر ز ره ِ عتاب
عطار ِ چمن، صباست - پیراهن ِ گل، قباست
تقوی و وَرَع، خطاست - مستی و طرب، صواب
دُردی کش ازین سپس! - واندیشه مکن ز کس
فرصت شمر این نفس، با همنفسان، شراب
خواجو! می ِ ناب خواه - چون تشنهای آب خواه
از دیده، شراب خواه - وز گوشهء دل، کباب
وَرَع: پرهیزگاری و زهد
اندیشه کردن، اندیشیدن از کسی: ترسیدن، ترسیدن از کسی
سام :
دهخدا، اول معنای «بیماری» و «وَرَم» را بر آن وارد دانسته؛ «سرسام» را بیماری ِ سر و «برسام» را بیماری ِ سینه ذکر کرده از ترکیبات هماین کلمه.
معنی دیگر را هم معین و دهخدا {با تفضیل دهخدا} این آوردهاند: رگهايی را گويند که از «زر و طلا» در کان و معدن بههم ميرسد (برهان)(جهانگيری). رگ زر (شرفنامهء منيری). زر ساده؛ يعنی زری که زرگری نشده و مسکوک نيز نگشته است. زر و سيم (منتهیالارب). رگ زر و نقره است که به فارسی سام گويند.
دهخدا اینها را هم در معنی ِ «سام» آورده:
زر طلا (برهان). زر سرخ (غياث).
گوی، که بر روی آب گرد آيد.
خيزران، که درختی است (منتهیالارب).
در سانسکريت، به معنی حديث خوش است (التفهيم).
مرگ و هلاک (غياث). مرگ (شرفنامهء منيری)(منتهیالارب).
پس:
در مصرع « ای سام تو بر سحر - وی شور تو در شکر» بهنظرم مُراد، زر و سیم باشد و نوری که از آن ساطع میشود؛ در برابر نور سحرگاه. شاید من اشتباه برداشت میکنم.{حوصلهء گشتن و شرح و تفسیر نداشتم. با کورش، گپی زدم دربارهء این کلمه، چیزهایی درباب «سام: مرگ» گفت و حرفهایی را یادآوری کرد. دستآخر هم رسیدم به اینکه: خب میتواند اینهم باشد. بههرحال، ممنوناش هستم که مثل همیشه هست در کنار و گوشهء دوستی و معلمی.}
وقتی حالات اینجور است، جای مثلا «عزیزم» میگویی/مینویسی «عزیز جانام»، وقتی حالات آنجوریاست، نمینویسی «رفت»، میگویی «دور شد، و گذشت». پس وُ پیش کردن افعال، نقطهویرگولبازی، مکث بین کلمات، و هرچیز دیگری؛ اینها قواعد ناخودآگاه هستند که خودشان میآیند خوشآمد ِ حال و روز. روزگار ِ خراب، حال ِ خراب، زبان ِ خراب...
اتاق، یک پنجرهء بیپرده دارد؛ توری زدهاند روی پنجره که حشرات نیایند تو. توری، اول سفید بود؛ خیلی سفید.
وقتی کولر کار میکند، بخشی از هوای اتاق از این توری رد میشود و بخش دیگرش، از درز در ِ اتاق میرود توی راهرو.
دم ظهر، پنجرهء اتاق باز بود. فکر کردم هوا ابری است. بعد که رفتم از بیرون سیگار بگیرم، دیدم هوا خوب است و آفتابی. وقتی برگشتم، توری را وارسی کردم: مادرمرده، سیاه سیاه شده بود. دقیقا تمام سوراخهای ریزش بسته شده بود. درز بین دیوار و در اتاق را نگاه کردم: یک خط سیاه، انگاری که رنگ کرده باشی دیوار را. آنقدر سیاه، که لابد کور بودهام اینمدت که ندیدهاماش.
بغض کردم. به حال خودم بغض کردم.
دستمال برداشتم دیوار را برق انداختم. توری را هم کندم. توی آینه خودم را دیدم. سلام کردم به خودم. بیهوا گفتم:«چه کردی با خودت حسین؟».
بغض، خفتام کرد. فکر کردم این جملهء «چه کردی با خودت حسین؟»، مال من نبوده هیچوقت؛ حالا چرا از کجا پیداش شد؟
ای خدا...
پی:
۱- از عصر، این صدا، یکریز با من است؛ نجوایی زنانه و محزون، با آهنگسازی حسین علیزاده برای موسیقی متن سریال «زیر تیغ» ِ محمدرضا هنرمند.
۲- یهمردی بود حسینقلی / چشاش سیا، لُپاش گُلی / غصه و قرض و تب نداشت / اما واسه خنده لب نداشت ... شاملو.
۳- خب تو میدانی که قصه، این نیست؛ درد ما جای دیگر است.
۱
هرچیزی، آدابی دارد که اگر رعایت کنی، خرابات میکند خراب کردنی!
این موسیقی ایرانی را ببین؛ «هوا» اگر توش نباشد، میشود یکچیزی در مایههای هماین مزخرفات که میگویند بهاش دالبیدیجیتال. یعنی کل مزهء موسیقی ایرانی، کل مزهء آواز غلامحسینخان بنان، به همنوایی یکریز ِ این «هوا»ی منتشر در لابهلای ساز و آواز است.
نیست که در موسیقی ایرانی، همیشه «یکنفر» دارد میرود بیهوا، دور میشود. و خب همیشه هم که نمیرود بمیرد، گاهی دارد میرود که فقط رفته باشد؛ پس «هوا» میخواهد که زنده برگردد.
حالا هی بگو پالایش صوت.. هی بگو پالایش صوت... حالا هی برو اعصاب. ناموس ما را این تکنولوژی پالید والله.
۲
«سینه خواهم .. سینه / خواهم .. سینه خواهم شُرحهشُرحه از فراق!»
«سینه» میخواهد؛ تاکید دارد که بدجور هم میخواهد. آنهم «شُرحه»اش را با تاکید روی ضمّه. چه میکند این «آذر پژوهش» با بنان، در گلهای رنگارنگ.
۳
گفتم که: نقاب از رخ ِ دلخواه برافکن!
گفتا: مگرت آرزوی دیدن ِ جان است؟!
و عجب لاتی بوده بانوی ِ آقای خواجوی کرمانی!
دکترای جعلی میگیرند؛ مقالهء کپیپیست شده ارایه میدهند برای انتشار در نشریات علمی؛ بعد یکهو همهچیز رو میشود؛ میگویند:«بنده اصلا در این خیانت ملی دخیل نبودهام؛ متاسفانه یکی از دانشجویانام این بیدقتی را کرده؛ درحالیکه به بنده اطمینان داده بود که همهء کار، نتیجهء تحقیقات خود اوست».
در رابطههای عاشقانه خیانت خواهند کرد؛ خواهند گفت:«حقیر این عاشقیت را سپرده بودم به یکی از دانشجویانام، که متاسفانه ایشان در عشقورزی کمکاری کرده؛ درحالیکه قول داده بود تا پای جاناش عاشق بماند».
* عنوان نوشته، از روی کتابی به هماین نام / نویسنده: جیمز فین گارنر / مترجم: احمد پوری / ناشر
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
این
من رانندگی بلد نیستم. یکبار رفتم یک هفته آموزش آییننامه دیدم و بعد هم ده جلسه آموزش شهری. قرار شد فرداش بروم برای آزمون و گواهینامه؛ نرفتم. مدتهاست که فکر میکنم کار خوبی کردم که نرفتم. رانندگی همیشه دغدغهام بوده، ولی علاقهام این نبوده و نیست که روزی به وصال ماشین برسم. من فوبیای راهنماییرانندگی دارم: اطمینان دارم روزی ماشینی که من رانندهاش هستم، میخورد به ماشین جلویی. اطمینان دارم که روزی عابری را که دارد از وسط اتوبان رد میشود، زیر میگیرم. من دوست ندارم در جادههای ابلهانهء شمال بیفتم توی دره، در اتوبان قم بروم زیر چرخ تریلی.
وای به روزی که بنشینم کنار دست راننده: همهاش دارم تذکر میدهم.
از اینکه وقتی سوار تاکسی دیگران هستم، میتوانم پشت هر چراغقرمزی پیاده شوم و آنطرف چراغ سوار ماشین بعدی بشوم؛ از اینکه حق دارم در لحظه از ماشین پیاده شوم و قدم بزنم؛ از اینکه ... اطمینان دارم که اگر ماشین هم داشته باشم، و رانندهاش هم خودم باشم، اینقدر خر هستم که پشت یک چراغ، ماشین را خاموش کنم و راه بیفتم پیاده بزنم تنگ ِ خیابان. مهم نیست چه میشود بعدش؛ من حوصلهء چراغقرمز و ماندن در ترافیک را ندارم.
این
دوست دارم که باشم. دوست دارم که باشند، ولی نه وسط خلوت من. یعنی باشند، بگوییم و بخندیم و بگردیم و من ناگهان بروم توی خودم برای هفتهها. دقیقا از سر ِ یک لحظه بروم توی لاک خودم. مثلا نصف یک جوک را تعریف کنم، و ناگهان بلند شوم بروم توی اتاق و در را قفل کنم بمانم دو روز در سکوت. میگویند خب دیوانهاست پسر. بگویند! برای من مهم نیست. دوست دارم خلوت خودم را داشته باشم و دارم! تمام عمر را جنگیدهام. «هرگز» به میهمانی نرفتهام؛ عروسی خواهر، تولد خواهرزاده، دیدار نورسیده، و بدتر از همه «عید دیدنی». یکبار که بروی، میشوی فاحشه: توقع دارند که «عید است.. چرا فلانی نیامده؟»، «عروسی برادر است.. چرا...» و..
جوک اول را که بگویی، باید تا تهاش بروی. باید برای آدمهایی که دوستاند، دوستی کنی. باید «حق رفاقت» را بهجا بیاوری؛ من نفرت دارم از این «باید»! خواه «دِل»ی باشد و خواه هرچی. نفرت دارم. برای هماین درس را ادامه ندادم در همآن نوجوانی. یکسال که علم بیاندوزی، توقع جامعه و خانواده و بعدها خودت این است که خب بیا و یکسال دیگر هم علم را بیاندوز! خب دوست ندارم. ول کردم که راحت باشم.
لابد تو که نزدیکتری، تو که من را مثلا ده سال است میشناسی، خوب میدانی که دایرهء ارتباطات من، یعنی چیزی در حد یک کشور. بگذار فکر کنند بلوف میزنم. مهم نیست.
با تمام رانندهتاکسیها رفیقام؛ نه اینکه بشناسمشان فقط.. نه! رفیقام! یعنی اگر بگویند بیا برویم بچهام را از فلان تیمارستان فراری بدهیم، پایهام! بچهها نباید اینجور جاها بستری باشند، هرگز!
من رفیقبازم. عاشق دوستیها، سلام و علیکها. این «نان و نمک» را از دل ِ سنت، بسیار دوست میدارم هنوز. ولی «خودم» را حفظ میکنم در همهحال. اینکه توی من زندگی میکند، یک دیوانهء زنجیریاست، «حسین»ی که هنوز هم در بدترین حالت، میتواند خودش را نگه دارد، میتواند بشورد، بتازد و بزند هرچیز حتی خودش را ناکار بکند... زندگی، هرگز چیز مهمی نیست که بترسی ازش. کسی که روبهرو با تو حرف میزند، میخندد، جوک میگوید، توان این را دارد که بزند ویران کند همهچیز را. لاس اگر میزنم با زندگی، برای این نیست که میترسم؛ زندگی را هم مثل یک رفیق، که همیشه الزاما خوب نیست، پذیرفتهام. وقتی که میروی از روزنامه فروشی آریاشهر شهروند بخری، سر از تونل رسالت درمیآوری پای پیاده، یعنی که هنوز هم خودت هستی و هنوز ساعاتی هست که زندگی نمیکنی!
یکبار گفتم: من پرندهام؛ بخواهی پر و بالام را ببندی، پریدهام از لای دستهات، رفتهام جای دور..
خب دروغ گفتم. من پرندهام، که هرجا پرواز کنم، بالای سرت خواهم بود، روی شاخهای در نزدیکی؛ این صداها که میشنوی از دور و نزدیک، صدای من است در نقش پرندهها و گنجشکها. و اینهمه گدا که از تو نانی میجویند، منام که برای شنیدن صدایات آمدهام. حساب تو، جداست از خلق جهان!
این
خیلی بچه که بودم، یک فیلمی پخش شد به نام «اشباح»؛ فیلمی در همآن حال و هوای انقلابی، و البته با ساختی احتمالا ضعیف و شعاری. {میگویم «احتمالا»، چون حداقل بیست و اندی سال قبل دیدهام این فیلم را. ساخت و پرداختاش را بهیاد ندارم. ولی داستاناش را بهخوبی بهیاد میآروم}
دو تا مامور ساواک، بعد از انقلاب بهقصد خروج از کشور، میروند شمال. منتظر رسیدن مدارک جعلی هستند از طرف دوستی. توی جنگل میمانند منتظر و روزها میگذرد. کمکم با هم درگیر میشوند. و هماینجاست که توهم شروع میشود. داستان فیلم و اینکه چه میشود، دیگر مهم نیست. اما سکانسی دارد که میستایماش و از همآنروزها همیشه بهیاد دارم: مهدی فخیمزاده که نقش سرهنگ را بازی میکند، در سکانسی، با انبر ناخن پای خودش را میکشد، خودش را شکنجه میکند خیلی هم جدی؛ دارد خودش را تست میزند ببند چهقدر میتواند مقاومت کند اگر دستگیر و شکنجه شد!
این حال را ستایش میکنم؛ اینکه گاهی خودت را شکنجه کنی، ببینی چهقدر میتوانی. مهم نیست که همیشه نتایج اینقبیل کارها، با واقعیت یکی نیست. مهم این حس است که:«تو، میتونی!»
گاهی به خلوت رفتن، از شکنجه بدتر است. حبس ِ خودخواسته، زجرآور است.
من یاد گرفتهام که فقط تا وقتی به دیگران رو بزنم، که اوضاع بد است؛ وقتی اوضاع تخمی و بدتر از جهنم بود، ناگهان سکوت کنم، بروم توی خودم، و حتی اگر اطمینان داشته باشم که کسی میتواند آرامشام دهد، بایستم و بجنگم با خودم. مادرم، که عمرش دراز باد، دقیقا این است: یکهو سکوت میکند هفتهها. زندگی نمیخوابد، همهچیز «ظاهرا» خوب است. فقط ما که اهلاش هستیم، خوب میفهمیم که «از اینجا به بعد را فقط خدا بهخیر کند!».
دوست ندارم حالام «یکجور» بماند. اگر خیلی خوب باشم، کاری میکنم که همهچیز بههم بریزد. دیوانهام؟ خب هستم! حالا؟
فقط موشهای خیابانی همیشه یکجور است حالشان. امروز اگر اینکار را دوست دارم، دوست دارم فردا دوست نداشته باشماش. چرا باید به رفتاری و عادتی شناخته بشوم؟ اینکه تو را به خندهرویی بشناسند، میشود دلیلی برای اینکه از فردا اگر ناراحت بودی، «سوال» کنند که چی شده؟ خب این خوب نیست.
آدمی که نمیتواند با خودش بجنگد، بمیرد بهتر است.
این
یکبار وسط حرف، به دوستی {که اینروزها از سر لطف، زیاد هم زنگ زد و لابد میفهمد که روی حوصله نیستم} گفتم:« وبلاگ.. نوشته.. اينها عين ناموساه؛ با هر تعريفي از ناموس... مال دل ِ آدماه... مردم، نهايتا عين توی خيابون حق دارند يواشکی هيزی کنند... ولی حدی داره ورود به اين بازار».
میروی گوگلریدر نوشته بخوانی؛ چیزی را Share میکنی. فردا میگوید:« تو که آنلاین بودی، چرا جواب نمیدی؟ خودم دیدم توی گوگلریدر بودی».
طبیعیاست که زود بلاکات میکنم.
در سایتهای عمومی حضور داری مثل همه. در مسنجر آف میگذارد:«حالا واسه لایکزدن وقت داری، واسه ما نه؟!»
با دوستی میروی بیرون، دوست دیگری دلخور است که:«چرا جواب ما رو نمیدی ولی با فلان، حوصله داری بری چرخ بزنی؟»
میروی دکتر میگویی:«این درد دارد خفهام میکند» میگوید:«باید سیگار کمتر بکشی، وگرنه تا دو سال دیگر فلان میشود» به تو چه؟؟ عوضی! من با پای خودم آمدهام، و فقط مسکن میخواهم. روضهات را ببر برای مادرت بخوان آشغال! نسخهات را بنویس، برویم پی دردمان.
به راننده میگویی:«میدون ولیعصر میخوره؟» نمیگوید:«آره / نه» میگوید:«بیا.. میریم.. ولیعصر.. ولیعصر.. قدیم اسماش این نبود... بیا بالا... اوه اوه.. چه شلوغ شده تهران... میریم.. ولیعصر هم میریم.. انقلاب نمیری؟ انقلاب که شده محل گذر از زور شلوغی... مردم یعنی چی میخوان توی خیابون اینهمه آدم؟ ولیعصر... اوم.. میریم.. بیا... ای خدا شکرت.. ولیعصر هم میریم».
زنگ میزنی، میفهمم لابد کاری داری. اساماس میزنم که:«امروز حوصله ندارم» اساماس میزنی:«ها؟ بیخیال.. پاشو.. پاشو بزن بیرون هوات عوض میشه... منتظرم ساعت کوفت فلانجا».
واقعا اگر همآن لحظه زنگ بزنم ایل و تبارت را جلوی چشمات وصلت بدهم، چه خواهد شدن؟ حق دارم، نه؟
خب لابد میگویی «خودخواه»! واقعا غیر از این است؟ نه خدا میداند. من رفقا را حتی اگر خودخواه باشند، دوست میدارم. کاری به کار دقایق شخصیشان ندارم. ولی دوستشان دارم. خودخواهی نباشد، خلوتی نداری. پس با خودت راحت باش و کنار بیا: یا دوست خودخواه میخواهی یا نمیخواهی. به هماین سادگی! حرف، همه این است:داشتن «حق انتخاب» برای هر لحظه، بدون «توضیح دادن»، بی توقع ِ پاسخ و شرح و بسط.
یادم باشد که یکچیز را قبل و بعد از هرچیز به مجموعهء نوامیسام اضافه کنم: خلوت!
خلوت، حتی وقتی بدهکار کسی باشی، باز هم خلوت است؛ مال خودت!
این
دوستان ِ دوستتر، زنگ میزنند، جواب نمیدهم. صرفا برای اینکه دارم میجنگم. دوستشان دارم، چون میفهمند که من هم دیوانگیشان را میفهمم. از روزگاری که هست، کلافهام. خب البته درست میشود این «عادت ماهانه» که گاهی هفتهها هم ادامه دارد. حواسام هست چه میگذرد. خیلی اوضاع بد است...
این
بدون وقفه، صد شب است که هرشب، یک صفحهء کامل برای روزنامهء فردا مینویسم، بدون دقیقا حتی نیمساعت تاخیر در کل این شبها! دقیقا صدشب، صد صفحهء روزنامه.
پس یعنی زندهام هنوز، و هنوز هم عکس حرف ناجوانمردانهء آن دوست قدیمی، هرگز حتی در روزهای اینجوری، تعهداتام را رها نکرده و نمیکنم!
پنجاه و سه اساماس در طول یکماه فرستاده، هر پنجاه و سه تا این است:«سلام .. خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ نگران حالات بودم بدجور.. چهخبر؟ .. ببین... یه سایت میخوام. با امکانات خوب و البته پول اندک... میتونی برام یه سایت راه بندازی که صبحبهصبح، ساعت هشت بره برام خانوم بیاره؟ خودت خوبی که؟ جواب بده لطفا».
با این وضع، هیچ جنگی تمام نشده برای امثال من. اینکه نمیشود همه توقع داشته باشند همهاش. هنوز هم میتوانم بزنم به تیپ و تاپ همهچیز، رها کنم کل زندگی را. من از تمام شادیها، خوشیها، از تمام اتفاقات خوب گذشتهام، چونکه حق انتخاب نبوده درشان. حالا این زندگی و خوب و بدش که تحفهای نیست.
این
از اینکه رازت را، به آدمهای بیعمل بگویی، و بعد در وقت ِ ضرور، باز هم خودت باشی و خودت، ناراحت نباش. کسی چیزی به تو بدهکار نیست. هست؟ نیست! پس خفهشو!
این
حساب تو، از جهانی جداست. اگر میدانستی .... عمرت دراز باد!
یکی از هماینشبها که همه خواباند، فرار خواهیم کرد جایی که بشود خلوتی داشت. حالا ببین!
گرچه اینروزها، خوب نیست، ولی .... آره!
این
اینبار هم شد! شد که چند روز سکوت کنم. این وضعیت، خوبیاش این است که اگر روزی در هماین سکوتها، تلف شدی و رفتی، تا مدتها همه فکر خواهند کرد:«خب توی خودشاه».
مهم یکنفر است؛ که او بدون اتلاف دقیقهای میتواند رصد کند، خبر بگیرد، همپا باشد. مادر و خانواده هم کنارم هستند. پس خیلی هم در سکوت نخواهم رفت.
من، دربارهء زندهها کمتر مینویسم؛ مبادا که خلوتشان مخدوش شود.
این
اطمینان دارم روزی عابری را در وسط یکی از هماین بزرگراههای تهران، زیر خواهم گرفت. آنوقت خیلی مهم نیست بعدش چه میشود. هیچوقت مهم نبوده.
دلام میخواهد با رفقای قدیمام قرار بگذارم وسط اتوبان. دقیقا وسط اتوبان، کف آسفالت! میدانم خیلیهاشان میآیند؛ هنوز هم باور دارند که دیوانهام و اعتماد خواهند کرد. خواهند گفت:«لابد اینهم یکجور دیوانگی تازه است» و خواهند آمد.
دلام میخواهد ماشین داشته باشم. ماشین خودم، دوو سیالاو مشکیرنگ، یا ماتیز نقرهای. دلام میخواهد سر ساعت، اتوبان کمی خلوت باشد، که بتوانم آسوده همهشان را زیر بگیرم بروند به درک!
هنوز هم خدای من شاهد است که میتوانم.
بانو:
سهم شما از روزهای امسال من هم به غیر از لحظاتی که شاید سهیم بودم در برخی شادیهایتان، عکسهایی که از شما دیدم و یا چندباری که همراهتان به تماشای کارتونهایی که دوست داشتم نشستم، همین چند ساعت ِ امروز بود که زندگی را با میزان دل شما، سبکسنگین کردم / سفر کردم از سرزمینم به دارفور/ آنگولا / زامبیا / کنیا... به همین عراق و افغانستان و باز رسیدم به سرزمین خودم.
اما این همه را تاب نیاوردم / اشک ریختم و به خودم پیچیدم و سر آخر مثل همیشه، از این فصل دلتنگی هم گریختم که: روزتان مبارک! اما تلخ ...
اینها را ببنید:
موسسه خیریهء حمایت از کودکان مبتلا به سرطلان (محک) + مرکز خیریه معلولین عقبمانده ذهنی + موسسه خیریه یاوران ایتام + موسسه خیریه رفاه کودک + شیرخوارگاه آمنه + موسسه پژوهشی کودکان دنیا + سازمان بهزیستی کشور
متن اصلی کنوانسیون حقوق کودک که ایران هم از امضاکنندگان آن است
لینکهای مطلب قبلی حسین : سایت یونیسف در ایران + پیماننامهء جهانی حقوق کودک + انجمن نویسندگان کودک و نوجوان + کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان + شورای کتاب کودک + انجمن حمایت از کودکان کار + انجمن حقوق کودکان ایران + انجمن حمایت از حقوق کودکان + کودکان افغان + و...
حسین:
بازتاب «روز جهانی کودک» در ایران، با هر موضع و از هر دیدی، امسال به معنای دقیق کلمه افتضاح بود! بهنسبت سال گذشته و سالهای دیگر، امسال همکاران ما در مطبوعات کمترین توجه را به این روز داشتند. در طول سال گذشته نیز، اخبار کودکان، بهجز مواردی که «کارکرد مستقیم سیاسی» داشت، در بدترین وضع بود. بهدلیل کمبود ِ بودجه و هزاران دلیل دیگر، از جمله بیاهمیت بودن مقولهای به نام «کودک»، ادارات و سازمانهای دولتی هم رسما کرکره را پایین کشیدهاند و حتی جایی مثل یونیسف هم فعالیت چشمگیری برای این روز نداشت؛ یا داشت و دیده نشد؟! کانون پرورش هم چند کتابخانه و مرکز جدید افتتاح کرد و یکی دو تا جشن. انجمنها و تشکلها هم که صرفا همآن روال صدور بیانیه را داشتند، که البته از سوی مطبوعات و رسانهها تحویل گرفته نشد.
امسال در اینترنت هم خبر خاصی نیست؛ سکوت، تقریبا همهجا را گرفته است. حتی بهقدر روز ولنتاین هم مهم نبود که مثلا کسی دو خط در وبلاگاش از باب یادآوری، چیزکی بنویسد. بهجز معدودی که هنوز فکر میکنند بعضی روزها حتی اگر «کارکرد خود را از دست داده باشند»، باز باید زنده بمانند.
سیاست و اقتصاد بیمار و چه و چه، دغدغهء بزرگترهاست؛ ولی آسیبهاش را همیشه کودکان میبینند. کودکان هستند که در فقر و بیماری میمیرند، در نابرابری و بیفرهنگی افسرده میشوند، در نبود قوانین حمایتی تغییر میکنند، و در گردش روزهای بیتوجه، بهاجبار میشوند مُشتی افسردهء روانی قاتل و از ایندست.
همانقدر که دولتها و حکومتها روزی در «درگاه» مردم/خدا باید پاسخگوی کمکاریهاشان باشند، روزنامهنگاری که سکوت میکند، وبلاگنویسی که سکوت میکند، والدینی که سکوت میکنند، و هرکسی که نادیده میگیرد بچهها را، باید پاسخ بدهد.
اگر رویکرد دینی و مذهبی به زندگی داری، خب کدام دین است که کودکان را نایده بگیرد؟ قوانین بینالمللی، حقوق بشر و شعایر دنیای مدرن هم که مشخصا روی مسایل مربوط به کودکان تاکید کرده است. حتی اگر به هیچچیز پایبند و دلبسته نباشی، حقیقت است که روزگاری «کودک» بودهای! و این احتمال هست که روزی کودکانی داشته باشی، خواهری برادری چیزی... اینهمه سکوت، بوی تعفن میدهد.
در این کشور باید ایمان داشت به وجود خدا؛ که اگر نبود، کی و چی اینهمه طفل را از انواع گزند و آفت حفظ میکرد؟ کار خداست اگر هنوز نوزادی به دنیا میآید، از فقر و بیماری میرهد، از انواع آسیبهای اجتماعی میگریزد، با اینهمه قانون تلخ و اجرای قانون ِ بیحساب و اینهمه تبعیض میجنگد، در جنگ کشته نمیشود، کسی را نمیکشد، به زندان نمیرود، یکیدو تا ازدواج میکند و روزی مثلا زیر ماشینی جایی جان میدهد در میانسالی. یعنی فقط یک قدرت میتواند آن موجود ده بیست کیلویی را پنجاهسال حفظ کند و از بهاری به بهار دیگر برساند.
امروز ۸ اکتبر، «روز جهانی کودک» است، درحالیکه سال گذشته برای کودکان، سال بدی بود؛ روزهای بدتری هم در راه است.
شعار جهانی امسال، این است: احتیاط، شادی، زندگی.
غمگین میشوم وقتی میبینم که حتی در این شعار هم، تلویحا همهچیز به خود ِ کودکان واگذار شده؛ کمی در شعار دقیق شویم.
امروز ۸ اکتبر، «روز جهانی کودک» است.
از همینجا: میگویند روز جهانی کودک است
پوستر یونیسف در روز جهانی کودک سال ۲۰۰۸
(برای دیدن اندازهء بزرگتر، روی تصویر کلیک کنید)
پوستر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
(برای دیدن اندازهء بزرگتر، روی تصویر کلیک کنید)
هفتهء دوم اکتبر در سراسر جهان، هفتهء کودک است؛ یعنی کشورها آزادند در این هفته، روزی را انتخاب و به عنوان «روز کودک» جشن بگیرند. «روز جهانی کودک» هم ۸ اکتبر است (فردا) و البته در ایران، امروز «روز کودک» است.{امسال همه در ایران میگویند «روز جهانی کودک»، و جالب آنکه اینروز در ایران ِ ما، با روز جهانی که مثلا یونیسف جشن میگیرد، یکروز تفاوت دارد}
بر اساس آمارها، نزدیک به نیمی از جمعیت ایران را کودکان و نوجوانان زیر سن بلوغ {قانونی} تشکیل میدهند؛ یعنی مثلا سی میلیون و اندی، یا در هماین حدود و حوالی.
تمام قوای سهگانه هم مسوولاند که ماهانه و سالانه، گزارشهایی از وضعیت این کودکان در ایران «تنظیم کنند». گزارشها در روابط عمومی وزارتخانه، به همت «کارشناسان» یا توسط «دانشجویان حقالزحمهای» تهیه میشود. چند تا خانم دکتر و آقای مهندس هم «وظیفه» دارند این آمارها و گزارشها را «تحلیل» کنند و البته در ایران، وضعیت هرگز نگرانکننده نیست.
بههرحال، امروز در ایران، «روز کودک» است و فردا «روز جهانی کودک»؛ نگران نیستاند و نیستایم. همهچیز خوب است: هرجور کلمهء «کودک» را «سرچ» میکنی، میرسی به خوبی و خوشی؛ امتحاناش مجانیاست.
اخبار و گزارشهای رسمیتر هم البته همیشه باید زیبا باشند؛ نگاه کنید.
ولی بیرون از محیط مجازی مسوولان، دنیا جور دیگریاست، و برای کودکان، دنیای بسیار بدی. این را منای میگوید که شب و روزش بنا به شغلی که دارد، با کودکان میگذرد و با اخبار وحشتناک حوالی کودکان.
روز جهانی کودک در پیش است؛ چی داریم برای اینهمه کودک؟ فقر، بیمهری، کار، بیسوادی، اعتیاد، جرم، آزار، زندان، دلشکستگی و...
****
سایت یونیسف در ایران + پیماننامهء جهانی حقوق کودک
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان + کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان + شورای کتاب کودک + انجمن حقوق کودکان ایران + انجمن حمایت از حقوق کودکان + کودکان افغان + و...
روز جهانی کودک در سکوت {دو یادداشت}

میگویند زیبایی
چنگ میزنند در تو
۲
چشمهای بسیاری
پیات میدوند
دیده نمیشوی
مردان در هوای تو میسوزند
سیگارهای کارگری
چشمهای کارگری
هیز وُ
غربتی
میگویند زیبایی
و میخواهند!
هماینقدر راحت و ساده
۳
مردم از چیزهای زیادی میگویند
از اینکه میروی؛ دوست دارند
از اینکه میرسی؛ دوست دارند
از اینکه دوست دارند که میآیی
حرفهای بسیاری هست
پُشت سرت را نگاه کن
۴
تو نیستی
و میگویند رفتهای
نمیدانند ماهای در آسمانها
دیده نمیشوی گاهی
اینها
کارگر اند
نمیفهمند گاهی
خسته میشوی
۵
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمیآید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشمهای کارگری
هیز
و غمآلود
این
ده یازده ساله بودم که «اخوان» میخواندم. یکجایی بر پیشانی ِ شعری از دفتر «آخر شاهنامه» نوشته بود:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». آنسالها، اصلا معنیاش را نمیفهمیدم. از قول ِ «هومر» نوشته بود. بعدها هومر را شناختم و چیزهای دیگری هم خواندم ازش.
سالها گذشت؛ اخوانخوانی ِ من هم شد حدیث ِ از بَر خواندن ِ سعدی و تاریخ بیهقی و از ایندست. بعدها هم که همهاش فراموش شد، و شد مَثل ِ فال حافظ زدن ِ تازهبهدورانرسیدهها در شب یلدا؛ گاهگداری خواندن ِ چیزی برای تجدید خاطره، یا احیانا عرضهء کراماتی و فتوحاتی در باب توانستن.
یک جمله همیشه ولی توی سرم چرخید و با من بزرگتر شد:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». بودناش با من، بیش از اینکه چیزی را همراهام کند، نوعی بودن ِ غیرارادی بود. مثل یک عادت، مثل اینکه من بسیار پیش میآید که سیگارم را سروُته روشن کنم. چندباری فکر کردم که باید این جملهء بیمعنی را دور بریزم، جملهء خودم را داشته باشم. میدانی.. هر آدمی، جملهء خودش را دارد. آدمها شبیه هم به سیگار نگاه نمیکنند. دایی کوچکام، چهارسال قبل از سرطان ریه و آسم، توامان، مُرد. آدم ِ خستهای بود.
داییام، رانندهء غلتک بود. در روزگار جوانی، مشروب مینوشیده فراوان؛ آنهم در خانوادهای که مشروب، حتی حرفاش هم یعنی ارتداد. بعد، یکروز نمیدانند چه میشود که میرود توی لاکاش، همهچیز را کنار میگذارد، افسرده و افسرده و افسردهتر میشود و تا آخر عمر، میافتد کُنج خانه. {واقعا کسی نمیداند. همه میگویند خسته شد یکهوُ. طفلی خودش حرف نمیزد خیلی. فقط گاهی لبخندی تلخ، و سکوت.}
قیافهاش آنقدر خراب بود، که فکر میکردی توی عمرش اصلا حرف نزده، نخندیده، راست توی چشم کسی نگاه نکرده، راه نرفته، فکر میکردی واقعا بیست سال قبل مُرده است.
بیست سال قبل، میرود با پول و پلهء اندکاش، یک خانه در حومهء تهران میخرد، و یک غلتک را شریک میشود سه دانگ. همیشه راننده غلتک نبود از اول؛ شرکت راهسازی داشته. بعدها خودش را میکشد پایین و میشود راننده وُ صاحب نیمی از غلتک. شریکاش که کمی آدم خوبی بوده، هوایاش را دارد وُ سعی میکند به اسم اجارهء غلتک، راضیاش کند که برود گوشهء خانه بنشیند، با پول اجاره، زن و بچهاش را اداره کند. از هماینجاست که ویرانی، آغاز میشود.
کسی نمیداند. واقعا کسی نمیداند چی شد که این آمد با خودش اینجوری کرد. از یکروز، شاید یکروز ِ بهخصوص، میآید و «حیاط خلوت» ِ پشت خانه را میکند جایی برای همیشه. دقیقا آنسالها که اخوان را شناختم، دایی هم شد هماین کاراکتر ِ خسته و مرموز و تمامشده. شمایلی بود از انسانی که با زندگی وداع کرده، انسانی که در پی حقیقت و آزادی نیست، انسانی که کشف و شهودی را نمیجوید؛ فقط دارد خودش را ویران میکند.
بارها بستری شد. ریهاش خراب شده بود، «از بین رفته بود» دکترها میگفتند. میگفتند «این قسطی زنده است». میگفتند باید سیگار را برای همیشه فراموش کند. نکرد! از معدود چیزهایی که دربارهاش حرف میزد سیگار بود. میگفت:«این، یار ِ مناه. رفیقاماه. عمر ِ من رو دیده وُ با من بوده از قدیم.» میگفت:«داریم با هم از بین میریم.» روز آخر، عین این فیلمهای سینمایی، سیگار گوشهء لباش بوده که تمام میکند.
دایی هرگز از ته دل نخندیده بود. توی چشم کسی خیره نشده بود. کسی داستانی از عاشق شدناش بهیاد نداشت. اصلا کسی، داستانی از این مرد به یاد نداشت؛ کاراکترش، بهدرد ِ داستانهای مرسوم «اکبر وُ پری» نمیخورد. خیلی انتزاعی بود. مردی که فقط سیگار میکشید...
این
قهرمان ِ دلخواه هیچ کودکی نبود. بچهها، حتی نوهء دختریاش از او میترسیدند. توی این فامیل ِ آنوقتها وسیع، تنها کسی که میتوانست به چشم یک «قهرمان» به این آدم نگاه کند، معلوم است که کی بود.
یکبار بهام زنگ زد. جوانی شده بودم برای خودم. زنگ زد و گفت میخواهد «فقط» حالام را بپرسد. شاید بیشتر از هر بنیبشری روی زمین، به دیدار ِ این قهرمان ِ افسردهام رفتم. مردی که هرگز در هیچ میهمانیای حضور نداشت، مردی که در هیچ جمعی نبود، مردی که میگفتند معلوم نیست چی شد که اینجوری شد، مردی که مادرم بسیار دوستاش داشت و نگراناش بود: یکروز، روز عاشورا بود که تمام کرد.
تنهایی ِ این قهرمان، یک انتخاب بود در چشم همه. میگفتند:«این، خودش خواست که اینجوری بشود.» هیچوقت حرف نمیزد. گاهی، حرف سیگار که میشد، میگفت:«حالا با این، یا بیاین... بالاخره نوبتی است».
وقتی که نوبتاش رسید، داشتم به جنازهاش نگاه میکردم: نشانی از غرور و شهامت و این مزخرفات نداشت. مثل هیچ قهرمان ِ دیگری نبود. راحت جان داده بود و انگار بیست سال است که مُرده. شبیه گورستانی بود که در امامزادهای متروک، نفسهای آخرش را سالها قبل کشیده است. در قوارهء بهشتزهرا نبود وقتی رفت توی خاک. از معدود تشییعجنازههایی بود که تا آخرش را بودم و دیدم. این مرد، به مُردههای بعداز انقلاب نمیخورد: از این مُردههای مهآلود بود که باید در دوران استعمار پیر در پاکستان مثلا مُرده باشد، از اینها که توی سریالهای تاریخی ِ کمشخصیت، میبینی که دوسهنفر دارند خاکشان میکنند؛ و من، یکی از این دوسهنفر.
این
اخوان که میخواندم، یعنی آنروزها که شعرهاش را میخواندم، راه میرفتم؛ خیلی راه میرفتم. حرف نمیزدم. حرف زدنام خلاصه میشد در وقتهایی که توی خیابان و خرابهها، قایمکی سیگاری روشن کرده بودم و داشتم شعرهاش را «دکلمه» میکردم. خود ِ شعر، برایام اینقدر مهم نبود که کشف ِ اندوه و شکست ِ نهفته در شعر. اخوان، واقعا «شاعر ِ شکستهای ایرانی» بود. هرگز نمیفهمیدم این جملهء هومر را برای چی نقل کرده است:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد.»
بزرگتر که شدم، با هومر هم کمی رفتوآمدی داشتم؛ بهنظرم هومر خواندن، کار قرتیها بود. این خارجیها، افسردهترین جملهشان در نظرم معمولا چیزی بود در این مایهها:«آه.. اُوفلیای من!» که تازه اینهم، حال ِ «آه .. اسفندیار مغموم» را نداشت.
این
حالا چرا اینهمه را نوشتم؟ نمیدانم. امروز قهرمانهام را بیرون کشیدن از گنجه: مُشتی خاک، تهسیگارهای بسیار، دوسهتا آدم بیمار و تبدار، هماین. خیلی بد است که قهرمانات، رفته باشد، بعد از زیر آوار بیرون بکشیاش، ببینی که دیگر در قوارهء اطرافات نیست، و قبل از آنکه کسی ببیند، بچپانیاش توی هم آن گنجه.
حس خوبی نیست صبح از خواب بیدار بشوی، ببینی یار، موهاش بیرمق است وُ خودش خسته، ببینی که حرف میزند ولی غمبار، ببینی که نمیتوانی کاری براش کنی، ببینی که خیلی ضعیفی، بفهمی که انگار پیر شدهای در «دوری».
یاد گرفته بودم که وقتی مستاصل و تنها میشوم، «بالا» را نگاه کنم، آهی بکشم، وسط آهام شمرده و کشدار بگویم:«ای... شکرت خدا!» و نگاهام خیره باشد به آسمان. جاییکه مسقف است، نمیشود این سکانس را اجرا کرد. یعنی این «ای.. شکرت خدا!»، هرچهقدر هم از ته دل باشد، تا آسمان را نبینی، انگاری گیر میکند در گچ و سیمان، و میمیرد. این گچ و سیمان، مثل «مرز» است، مثل مردمی که عادت دارند توی زندگیات سرک بکشند؛ رابطه را تنگ میکند، آزار میدهد. ایخدا، کمی بهتر باش با مردمات؛ فقط کمی..
این
گاهی باید بروی از زیر آوار، بکشی بیرون هرچه داری، بریزی توی دوُری، بشماری ببینی چی داری واقعا؟ من هرروز اینکار را میکنم: یکیدوتا قهرمان افسرده، چندتا بیمار تبدار، حرفهای بسیار و بیاهمیت شاید، و چیزهایی که درکاش برای دیگران مشکل است، الا کسی که میداند «بُریدن» یعنی چی. و میداند که وقتی که قهرمانهای زندگیات، رفته باشند، یارت رفته باشد، دل و بارت نباشد، و نتوانی حتی بغض کنی، چه روزگاری داری. یعنی نه اینها که «احساس میکنند می فهمند تو را».. نه! یعنی دقیقا «او»یی که دیده است روزگارت را، و نه دیگری. یعنی همسر، همدرد، همدم!{یادت هست سر اینکه چرا باید «همسر» را نوشت «همسر» حرف زدیم؟ اینجاست که باید ببینی قدرت «هم»«سر» را، تعبیرش را، و اینکه دقیقا یعنی کسی که شانهبهشانهات میشود، هست}
این
محمد ایوبی، سالهاست معلم من است. پیرمرد، هماین چهار تا خیابان پایینتر از ماست، و هنوز چهار سال است میخواهم بروم به دیدناش. یکباری در ایمیلی، حال و احوالی پرسیده بودم؛ جوابی داده بود به مهر و دوستی، مثل همآن ده سال قبل. جایی از نامهاش نوشته بود:
«من هم گوشهای سرد دارم و تنها دو روز ِ هفته كه با جوانتریها دمخورم، يادم میآيد قدری، كمی اكسيژن و ئيدروژن يافت میشود انگار. اين دو روز را، ای، نفسی میكشم و قدری تا كمی آسمان ابریام آفتابی میشود. راستاش را بخواهی، شدهام عين آخرين سرودهء "همايی"، كه هرچند شاعری قَدر نبود، اما اين شعرش (كه آخرين شعرش هم هست) زبان خيلی از ماست انگار. همآن كه میگويد:
پايان شب ِ سخنسرايی / میگفت ز سوز دل، همايی:
فرياد كزين رباط ِ كهگِل / جان میكنم وُ نمیكنم دل
مرگ آخته تيغ برگلویم / من مست هوا وُ آرزویم
تا ...
جز وَهم ِ محالپرورم نيست / میميرم وُ مرگ، باورم نيست»
این
سعی کن قهرمان ِ کسی نباشی. خیلی بد است که وقتی میمیری، ابهتی نداری در نظر دوستدارانات. غمگینترین {دقت کردی؟ از بالا تا اینجا، اولین «غمگین» من است این! غلطگیر وُرد میگوید} .. غمگینترین لحظه برای یک قهرمان، آن «دم»ی است که میبیند واقعا در قوارهء یک قهرمان نبوده برای دوستداراناش.
اینکه هرکسی قهرمان ِ خودش را دارد، اینکه هرکسی اُبهت ِ خاص خودش را دارد، اینکه هرکسی یکجوری به هیچکس خیره نمیشود، اینها همه هست.. هست! ولی.. ولی قهرمانی که باقیماندههاش چند پاکت سیگار و تهسیگارهای لعنتی باشند، انگاری از بودناش شرمسار است. خیلی به این فکر کردم.
قهرمان ِ من که رفت، تازه فهمیدم که بعضیها، اصلا، واقعا، خیلی جدی دوست نداشتهاند قهرمان ِ کسی باشند. بعضیها، بیکه کسی بداند چرا، میچپند توی کُنج خانه، سیگار میشکند، در چشم کسی خیره نمیشوند، سکوت میکنند، و فقط میخواهند با «یار» باشند. دیگران میآیند و لباس قهرمانی به تنات میکنند، میشوی همآنی که یکروز صبح از آسم و سرطان ریه، توامان، مُرد.
این
من خوب نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
اینکه من خوب نیستم، ربط مستقیمی دارد به اینکه تو خوش نیستی.
این
ای روزگار ِ بیقهرمان! برو بگذار کمی آسوده باشیم.
این
من شاد نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من دلتنگ هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من عصبی هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من مغشوش هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من کمحوصله هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
حالا بهقدر ِ من، میفهمی چرا اخوان، که مرد ِ سادهء غمگینی بود، بر پیشانی شعرش بهنقل از هومر مینویسد:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد»
این
هومر:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد».
این
خوب باش! به آسمان نگاه کن، به یاد داشته باش که همیشه اینجور نمیماند؛ بدتر میشود هی! پس بیخیال دنیا. میرویم جاییکه آفتاب داشته باشد، و بتوانی تا ابد هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش ِ دلخواهات را هر روز بخری، و بخندیم. اطمینان کن!
آخرین سحر ِ امسال، ۹ مهر ِ پاییز