تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

 برای آن شب برفی  

در این سرما و باران، یار خوش‌تر
نگار اندر کنار وُ عشق، در سر

نگار اندر کنار وُ چون نگاری!:
لطیف و خوب و چُست و تازه و تر ...

در این سرما به کوی او گریزیم
که مانند اش نزاید کس ز مادر

در این برف، آن لبان ِ او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف وُ شکّر

مرا طاقت نماند؛ از دست رفتم
مرا بُردند وُ آوردند دیگر

خیال او، چو ناگه در دل آید
دل از جا می‌رود... الله اکبر

مولوی

چتری توی دست‌های تو بود  Tyler

# این؛ هم‌این # 87/09/26 حسین نوروزی |

این نوشته، یک خاطره است؛ خاطره‌ای معمولی و ساده از روزگاری نه‌چندان دور، از کودکی. چیز خاصی توش ندارد، ولی برای من «غم‌ناک‌»ترین خاطرهء عمرم شاید باشد. و غم ِ نشسته در سطرهاش را، شاید خودم فقط خوب بفهمم.
روزگاری براساس این اتفاق، یک فیلم‌نامه نوشته بودم که ماند و ماند و ماند. چه‌قدر آن فیلم‌نامه را دوست داشتم...
ام‌روز که حرف می‌زدیم با هم، گفت:«دل‌ام هم تنگ شده خیلی غم‌ناک!». و من روی بعضی کلمات، تیک ِ تلخی دارم؛ مثل این «غم‌ناک».
برای او نوشتم و برای روزهایی که غم‌ناک‌اند.

دبستانی بودم، سال سوم. یک هم‌کلاسی داشتم که پدرش را در کودکی از دست داده بود. خیلی صمیمی بودیم. اسم‌اش کوچک‌اش «سیف» بود. یعنی «سیف‌علی» بود و ما می‌گفتیم سیف. آخرهای فروردین بود و هوا داشت گرم‌تر می‌شد.
توی کلاس، نیم‌کت ِ آخر، کنار هم می‌نشستیم. من آرام‌ترین موجود آن کلاس «۵۳» نفره بودم. نیم‌کت ِ آخر را من و سیف و پسری به‌نام احمد اشغال کرده بودیم؛ منطقهء ما بود. هرسه با هم رفیق بودیم.
گفتم که، من آرام‌ترین بودم. زنگ ورزش که می‌شد، می‌رفتم بالای بلندترین درخت حیاط، بقیه را در سکوت تماشا می‌کردم و از آن بالا، از بالای دیوار مدرسه، قطارهایی را که می‌رفتند اهواز می‌شمردم. نه مدرسه را دوست داشتم، نه خانه را. هیچ‌جا را دوست نداشتم. خیلی با خودم بودم؛ خیلی.
این سیف‌‌علی، پدر نداشت و همیشه فکر می‌کردم لابد فقط من‌ام که حال او را می‌فهمم.
خانوادهء ما، من و خواهر بزرگ و برادر کوچک‌ام و پدر و مادر. خانوادهء ما پنج‌نفری بود. ولی بدون هیچ دلیلی، عدد ۴ را دوست داشتم. یکی از بزرگ‌ترین غصه‌هام این بود که چرا باید پنج‌نفر باشیم. چرا چهارنفر نباشیم؟!
هم‌آن سال‌ها بود که با خودم کنار آمدم که «خانوادهء ما چهارنفره است». جمع‌اش هم درست بود: پدر، مادر، خواهر و برادر. فقط من نبودم. راست‌اش از اول هم همیشه با شان نبودم. یعنی از سال اول دبستان به بعد، من از این خانواده جدا شده بودم و سال‌ها می‌شد که تنها بودم. با خودم حساب کردم و دیدم هرگز راضی نمی‌شود دل‌ام که یکی‌شان نباشد: پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم... من این‌ها را دوست داشتم و راضی نبودم یکی‌شان کم بشود.
آدم بی‌حوصله‌ای بودم؛ بی‌حوصله‌تر از حالا. وقت ِ این‌ را که بنشینم و قصه بسازم برای تنهایی‌ام نداشتم. خیلی زود، یک داستان دم ِ دستی برای خودم و دل‌ام جور کردم:
من، بچهء این‌ها نیست‌ام. پدر و مادر ِ من، آدم‌های فقیری بوده‌اند (فقیرتر از این‌ها) که سال‌ها قبل، من را گم کرده‌اند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی می‌کنم... هم‌این!
قصهء خوبی بود. اگر می‌خواستی برای کسی تعریف کنی، کل طرح داستانی‌ات محل ایراد و اشکل بود. ولی من الزامی به تعریف کردن نداشتم. الزامی حتی برای حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که خوب یاد گرفته بودم، سکوت بود و تماشا. به‌نظر خودم که این قصه، به‌ترین و درست‌ترین قصهء عالم بود: پدر و مادر ِ من، آدم‌های فقیری بوده‌اند (فقیرتر از این‌ها) که سال‌ها قبل، من را گم کرده‌اند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی می‌کنم.
خوب نیست؟ خودم که هنوز هم دوست‌اش دارم. راضی‌کننده است. من که نمی‌خواستم بروم دنبال پدر و مادر واقعی‌ام بگردم؛ {گاهی البته می‌رفتم .. گاهی!} فقط توجیهی درست کرده بودم برای تنهایی‌ام. نمی‌خواستم عدد چهار خراب شود. من عاشق چهار بودم (و هنوز هم). این قصه، واقعا راضی‌ام می‌کرد. چراکه من واقعا پسر تنهایی بودم که روزی خانواده‌اش او را گم کرده‌اند و خانوادهء مهربان دیگری، بدون این‌که اصلا معلوم شود چه‌جوری و از کجا، پیداش می‌کنند و حالا دارد در تنهایی بزرگ می‌شود.
پس، وقتی‌که من تنها بودم، و سیف‌علی هم پدر هم نداشت و با مادر ِ پیر و برادر بزرگ و هم‌سر و بچه‌هاش زندگی می‌کرد، می‌توانستیم دوستان خوبی باشیم و هم‌دیگر را درک کنیم. من که این‌جور فکر می‌کردم.
فروردین بود؛ آخرهای فروردین. یک‌روز سیف‌علی نیامد. گفتیم لابد بی‌مار است. روز بعد هم نیامد. روز سوم شد. صبح زود بود. آن‌سال‌ها هنوز مدرسه‌مان دو شیفته بود و  یک هفته صبح‌ها و یک هفته ظهرها می‌رفتیم. صبح خیلی زود رفتم در خانه‌شان قبل از مدرسه، که ببینم چی شده که این پسر نیست.
وارد کوچه که شدم، تقریبا همه‌چیز روشن شد: مادرش رفته بود؛ مُرده بود. غصه‌ام شد. می‌دانستم که حالا واقعا زیر دست ِ «زن‌داداش»، لابد روزگار تلخی خواهد داشت. لابد دل‌اش تنگ خواهد شد برای مادر. حتما تنگ می‌شد. مادر بود؛ خوب بود.
فکر کردم اگر ببینم‌اش، حال‌ام خراب می‌شود. به‌خودم گفتم حالا تازه شده عین ِ من: نه پدری، نه مادری، هیچ‌کس را ندارد و با خانواده‌ء دیگری زندگی خواهد کرد؛ درست عین خودم.
برگشتم رفتم مدرسه. خانم معلم‌مان زنی بود سی‌ساله، با صورتی پر از جوش. کمی هم البته زیبا بود با آن قامت کشیده‌اش. می‌دانستم که از «بلوار کشاورز» می‌آید آن‌جا برای تدریس. خیلی راه بود ها.. جوان‌های محل، مثل پسر عمو و پسرخاله‌هام، نقشه‌هایی برای او می‌کشیدند، و گاهی هم اجرا می‌کردند!! که من در سکوت کیف می‌کردم از بلاهایی که سر این زن می‌آمد. نمی‌دانم چرا.
قبل از شروع درس، اجازه گرفتم. گفت «بگو». گفتم که این‌جوری شده. یک اعلامیه از روی دیوار کوچه کنده بودم. نشان‌اش دادم و گفتم نوشته ام‌روز مراسم ختم دارند. لابد سوم‌اش بود. اعلامیه را گرفت که بخواند. احمد خودش را نزدیک کرد و آرام گفت:«خوش‌به‌حال‌اش.. حالا غیبت‌هاش موجه می‌شه با هم‌این اعلامیه». با سر تایید کردم. واقعا خوشا به حال سیف. من عاشق اعلامیه هم بودم. هرکسی می‌مُرد، کافی بود فامیل «نوروزی» هم پای اعلامیه‌اش آمده باشد؛ چه حالی می‌کردم! می‌رفتم تمام روز را کنار ریل راه‌آهن می‌نشستم، قطار تماشا می‌کردم. (از سال بعدش هم، سیگار می‌کشیدم) فرداش اعلامیه را که اغلب از دیوار کنده بودم، می‌بردم نشان ناظم می‌دادم که یعنی کسی‌ از اقوام فوت کرده و این‌ها. درس‌خوان بود و به هم‌این خاطر، معمولا گیر نمی‌دادند و قبول می‌کردند حرف‌ام را. گاهی هم قبول نمی‌کردند، و مادرم می‌آمد و مثلا با اخم و دل‌خوری، می‌گفت حال من خوب نبوده و .. خلاصه.
معلم‌مان، که اسم‌اش «فریبا اُسکویی» بود، و بعدها هرگز خبری ازش نگرفتم، کمی فکر کرد و بعد هم درس شروع شد. تقریبا تا زنگ ِ آخر، بچه‌ها در حال مجسم کردن  قیافهء سیف بودند. هرکسی نظری می‌داد. توی زنگ تفریح‌ها هم خبر را رسانده بودند به آن‌های دیگری که سیف را می‌شناختند.
زنگ آخر شد. درس تمام شده بود و مثلا ده دقیقه‌ای مانده بود که خلاص بشویم. معلم‌مان همه را به سکوت فراخواند و بعد نشست روی یکی از نیم‌کت‌ها. کمی از غصه‌های بشریت گفت و بچه‌ها هم کمی بدن‌اش را که توی آن پوزیشن، چیز شده بود، تماشا کردند. ته ِ حرف‌هاش هم شد این که: جمع بشویم، از خانواده‌هامان اجازه بگیریم و بعدازظهر برویم خانهء دوست‌مان. «نوروزی» هم که پسر خوبی است، مسوول است که از بچه‌ها پول جمع کند و برود یک جعبه خرما بگیرد و ساعت سه، همه سر خیابان مدرسه جمع شویم و او{معلم} هم بیاید و برویم ختم.
نوروزی، احساس شگرفی داشت؛ مسوولیت سنگینی بود جمع کردن پول، خریدن ِ خرما. اما چه‌ می‌شد کرد؟ سیف، به‌ترین دوست آن‌روزگار بود، و فقط نوروزی که خودش طعم نداشتن پدر و مادر را چشیده بود، می‌بایست قدمی برای دوست‌اش بردارد. او این مسوولیت را پذیرفت.
ساعت دوازده‌و‌نیم شد و زدیم بیرون. کیف و کتاب را انداختم خانه و راه افتادم در ِ خانه‌ها. هر دری را که می‌زدم، هم‌کلاسی که منتظر بود، در را باز می‌کرد. از هم‌آن خانهء اولی شروع شد: پول نداریم ما... مامان‌ام می‌گه اینا می‌خوان به اسم ختم برای مدرسه کاسبی کنن.. من بابام رفته بندر واسه کار  و وقتی بیاد، حتما پول می‌دم... خود ِ سیف هم پول می‌گذاره؟ ... برو فرار کن الآن مامان‌ام می‌آد دعوات می‌کنه می‌گه دزدی...
وقت زیادی نداشتم. ساعت شده بود دو، و باید زمانی هم صرف می‌کردم که بروم با اتوبوس شرکت واحد، هفت تا ایست‌گاه را رد کنم و خرما بخرم و با یکی از هم‌آن اتوبوس‌ها برگردم.
تقریبا همه در طول یک خیابان دراز زندگی می‌کردیم؛ در کوچه‌های کوچک، در خانه‌های «سه‌دانگی» ِ چسبیده به‌هم. به سی‌چهل‌نفر سر زده بودم و از آن‌هایی که پول خرجی‌شان را داده بودند، مثلا دویست تومان جمع کرده بودم. دیر بود. باید می‌رفتم پی خرما. راه ِ خرما، دور بود. می‌ترسیدم. به یکی دو نفری که دوست‌تر بودند، گفتم که بیایند با هم برویم برای خرید خرما.
شدیم پنج‌نفر. نقشهء حرکت را من طراحی کردم. فکر کردم «یه‌کمی» از این پول‌ را برمی‌داریم برای خرید بلیت اتوبوس رفت و برگشت. قبلا هم با معلم‌مان هم‌آهنگ کرده بودم. راه افتادیم.
هنوز اتوبوس‌ها زنانه‌-مردانه نشده بودند. دیوانهء این بودیم که برویم ردیف آخر، بنشینیم روی آن صندلی‌های به‌هم چسبیده. فقط برای این‌که وقتی اتوبوس از روی پُل‌هایی که روی جوی آب‌ بود، یا هر برآمدگی‌ای در خیابان، رد می‌شد، بپریم بالا و صفا کنیم. حتی منی که که آدم بی‌حوصله‌ای بودم، این اتفاق را فرخنده می‌دانستم و کیف می‌کردم.
ده‌ها بار پریدیم بالا و شاد شدیم تا رسیدیم به مغازه‌ای که خرما و پرچم و «سنج» می‌فروخت. گفتیم این‌قدر پول داریم و برای ختم مادر دوست‌مان خرما می‌خواهیم. گفت:«با این پول، نهایتا یکی از جعبه‌ها را می‌توانید بخرید. و یک جعبه برای چهل‌پنجاه نفر کم است و خوب نیست». از توی یک گونی، از این خرماهای نرسیده-رسیدهء کیلویی برای ما آورد و ریخت توی یک «مُشمّای دسته‌دار»{من هنوز هم می‌گویم «مُشمّا» و خیلی راحت نیست‌ام با کیسه‌نایلونی}. پولی را که بعد از کسر پول بلیت اتوبوس برای خرما مانده بود، دادیم به طرف. دست کرد توی دخل‌اش، چند تا پنج تومانی، از این نارنجی‌های قدیمی پس‌مان داد و گفت پول‌اش هم‌آن‌قدر می‌شود و این باقی‌مانده هم مال خودتان. خیلی صفا کردیم. بیست تومان بود، پنج تا پنج تومانی ِ نارنجی.
یکی پیشنهاد کرد برویم و این پول‌ها را بعد از مراسم ختم، بگذاریم سر ِ راه قطار روی ریل، که بیاید از روی‌شان رد شود و به اصطلاح «پَخ {Pakh}» شود. گفتم که حالا برویم تا بعدا فکری هم برای این‌ها می‌کنیم.
خرماها زرد و قهوه‌ای بودند. سیاه نبودند. مجلسی نبودند. ولی معلوم بود که روزی خرما خواهند شد؛ خرمای رسیده و حسابی. راه افتادیم و باز سوار شدیم و بالا پریدیم و خندیدیم. ساعت بیست دقیقه از سه گذشته بود. دیر رسیده بودیم و بچه‌ها رفته بودند با معلم‌مان. یکی هم مانده بود که به ما بگوید. بدو رفتیم تا رسیدیم دم خانهء سیف. چند نفری دم در بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. خجالت می‌کشیدیم برویم تو. ایستادیم روبه‌روی خانه، زیر آفتاب. قیافه‌ها، همه بچه‌مظلوم. دودستی مُشمّای خرما را گرفته بودم. پول خوردها را هم ریخته بودم توی جیب پشتی‌ام.
یکی از مردهایی که ایستاده بود دم در، جلو آمد. می‌شناخت مرا. گفت:«بابات چه‌طوره؟ حاجی چه طوره؟ خوب هستن؟ سلام برسون پسر ممد نوروزی! این‌جا؟ با کی کار دارین عمو؟» به‌اش گفتم که ما دوست سیف هستیم و از بچه‌ها جا مانده‌ایم و خلاصه رفتیم تو.
سیف نشسته بود وسط اتاق روبه دیگران و بقیه هم ردیف ردیف پشت سرش. دو تا اتاق تودرتو بود که درهای چوبی‌اش را برداشته بودند و یکی شده بود، مثل سالن. آن‌طرف فامیل و هم‌سایه‌ها بودند، این‌طرف هم ما. خانم معلم هم رفته بود سر مجلس نشسته بود. بچه‌ها پرسیده بودند از سیف که چرا ختم توی مسجد نیست؟ سیف هم گفته بود که انگاری ختم یکی از بزرگان محل است و نمی‌شود. محلهء ما یک مسجد داشت فقط.
بچه‌ها در چند ردیف نشسته بودند پشت هم، آرام و عین توی کلاس درس وقتی ناظم می‌آمد مثلا برای کاری. پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند و صفا می‌کردند که رفته بودند ختم مادر دوست‌شان. من هم توی دل‌ام شاد بودم. واقعا شاد بودم.
رفتیم ما چند نفر هم نشستیم ردیف دوم، پشت سیف. برگشت و دست دادیم. گفتم:«ام‌روز و دی‌روز و اون‌روز خوش‌به‌حال‌ات شده که غیبت کردی! ولی نگران نباش. اعلامیه بیاری، قبول می‌کنن و دیگه نمی‌خواد مادرت بیاد». مادرش واقعا نمی‌توانست دیگر بیاید مدرسه برای توضیح هرچی. سیف آرام گفت:«آره.. فکر کنم اگر داداش‌ام گیر نده، چند روز دیگه نیام». و خندید. مهربان‌تر شده بود قیافه‌اش. توی دل‌ام گفتم خوش‌ به‌حال‌اش.
خرما را داده بودم به یکی که جلوی در بود. دوست داشتم مثلا بیاورند وسط مجلس، نشان بدهند و تشکر کنند و ما هم کیف کنیم. ولی نکردند. چشم چرخاندم که شاید کسی مُشمّا دست‌اش باشد توی اتاق؛ ولی نبود.
کمی نشستیم و بعد به ندای گوشهء چشم معلم‌مان، قرار شد با هم بلند شویم و بزنیم بیرون. معلم شروع کرد به گفتن از دار ِ دنیا و بی‌وفایی آن. می‌خواست سر هم کند که بزنیم بیرون. یاد پول خوردها نبودم.
بلند شدیم. تک‌تک با سیف دست دادیم. یکی دو نفر راه افتادند دوره که با همهء بزرگ‌ترهای مجلس هم دست بدهند. وقتی دست می‌دادند، می‌خندیدند و ریسه می‌رفتند از خوشی؛ حس بزرگ شدن و تحویل گرفته شدن. خانم معلم تشر زد که راه بی‌افتیم. دیر بود و نباید مزاحم ختم‌شان می‌شدیم. بقیه بی‌خیال دست دادن شدند و زدیم بیرون. جلوی در، معلم‌مان در یکی دو جمله از همه تشکر کرد و گفت زود برویم خانه‌هامان که تکالیف فردا را انجام دهیم. خودش هم جلو افتاد و رفت با چند تا از بچه‌ها.
یک‌هو یادم افتاد که چند تا پنج‌تومانی دارم توی جیب. وقت نداشتم سبک‌سنگین کنم فکرم را. توی راه، تصمیم گرفته بودم که این پول را بدهم به سیف. پولی بود که جمع شده بود برای خرما. خرما را هم که به‌خاطر دوست‌مان خریده بودیم. پس هرچی پول هم که مانده بود، سهم او می‌شد.
هنوز بعضی از بچه‌ها بودند و سیف هم جلوی در کنار ما ایستاده بود و نیش‌اش تا بناگوش باز. دست کردم توی جیب و پول را درآوردم. دست سیف را گرفتم و پول‌ها را ریختم کف دست‌اش. فکر کردم به‌تر است که اصلا نگویم بقیهء پول خرماست. بداهه، گفتم:«سیف.. این پول رو هم بچه‌ها برات جمع کردن. چون‌که مادرت مُرده و ناراحتی». یکی از بچه‌ها هم انگاری از ایدهء من خوش‌اش آمده بود. گفت:«آره.. رفتیم همهء دو تومنی‌ها رو دادیم، پنج‌تومنی گرفتیم که بری بگذاری روی ریل قطار، که قطار از روش رد شه، حال کنی». ایده‌ام گرفته بود و حالا همه خوش‌حال بودیم. سیف هم خوش‌خوشان‌اش شد. عین خر کیف کردیم همه. شاد ِ شاد.
خداحافظی کردیم و لابد همه توی دل‌مان خداخدا می‌کردیم که کاش تنهایی نرود لب ریل راه‌آهن و ما را هم خبر کند که وقتی قطار می‌آید و از روی سکه‌های نارنجی رد می‌شود، ببینیم که چه شکلی شده‌اند و ذوق کنیم.
نزدیکی‌های سر کوچه بودیم. سروصدایی بلند شد یک‌هو از پشت سرمان. برگشتیم و دیدیدم سیف دارد بدو می‌آید و برادرش پشت سر او. یکی‌دونفر هم می‌دویدند که برادر سیف را بگیرند. چرا؟
سیف نفس‌زنان رسید به ما و از ما هم رد شد. فقط داد می‌زد:«فرار کنین!» لابد چیزی شده بود که باید فرار می‌کردیم. فرار کردیم. رفتیم به سمت مزرعهء گندم که انتهای کوچه‌های روبه‌رویی بود. برادرش هم چند متری دوید و گرفتند اش آن چند نفر.
رسیدم به مزرعه و خیال‌مان از برادر سیف راحت شد. نشستیم روی زمین. پرسیدیم چی شده. گفت پول‌ها را که از ما گرفته، برادرش دیده؛ سوال کرده که چی‌ هستند و برای چی؟ این هم گفته که چون مادرش مُرده، بچه‌ها براش پول جمع کردند. بعد هم نگفته که جمع کردند که سیف بگذارد روی ریل قطار. ترسیده بگوید. گفته:«بچه‌ها این پول رو جمع کردن، گفتن بدم به تو که خرج کنی، دست‌ات تنگ نباشه»....
چه بداهه‌ای اجرا کرده بود این سیف! شانس آوردیم که دست برادرش نرسید به ما. اگرچه فردا، توی مدرسه کتک مفصلی خوردیم از ناظم بابت این شرین‌کاری. و من به عنوان طراح اصلی این عملیات، مفصل‌تر خوردم. ولی، دو روز بعد که سیف آمد، گفت:«زن‌داداش‌ام دل‌ا‌ش سوخت.. نگذاشت داداش‌ام بزنه من رو.. پول رو هم  شب‌اش گرفت و به‌ام داد».
پول‌ها را نشان‌مان داد. خیلی ذوق کردیم. قرار شد بعد از مدرسه برویم لب ریل راه‌آهن، منتظر قطار جنوب باشیم؛ قطاری که می‌رفت اهواز. 
پنج‌شنبه بود آن‌روز.

 

# این؛ هم‌این # 87/09/26 حسین نوروزی |

گل‌های تازهء شمارهء ۲۵ را هایده و محمدرضا شجریان با هم اجرا کرده‌اند و با نام «افسانهء شیرین» منتشر شده است. این آلبوم یک ترانهء دوست‌داشتنی با اجرای هایده دارد که همایون خرم آهنگ‌ساز آن بوده، جواد معروفی تنظیم‌اش کرده و بهادر یگانه هم ترانه‌اش را سروده است.
همایون خرم، مجید نجاحی و فریدون حافظی نیز نوازندگان این اثر هستند. گوینده هم که فیروزه  امیر معز است.
سال‌ها بود که گم‌اش کرده بودم. دی‌شب بازیافتم‌اش. خیلی ذوق کردم از دوباره‌شنیدن‌ صدای هایده در این ترانهء قدیمی.

ای بی‌وفا، راز دل بشنو، از خموشی من، اين سكوت مرا، ناشنيده مگير
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنِگر، سوز و ساز دل‌ام را، نديده مگير
ام‌شب كه تو، در كنار من‌ای، غم‌گسار من‌ای، سايه‌ از سر ِ من، تا سپيده مگير
ای اشک من، خيز وُ پرده مکش، پيش ِ چشم ترم، وقت  ِديدن او، راه ديده مگير

دل ديوانهء من، به غير از محبت، گناهی ندارد؛ خدا داند
شده چون مرغ طوفان، كه جز بی‌پناهی، پناهی ندارد؛ خدا داند
من‌ام آن ابر وحشی، كه در هر بيابان، به تلخی سرشكی بی‌افشاند
به جز اين اشک سوزان، دل نااميدم، گواهی ندارد؛ خدا داند

- دانلود ترانهء «افسانهء شیرین» با صدای هایده در این‌جا. (۷ دقیقه)
- این‌جا می‌شود کل آلبوم را که آواز شجریان را هم دارد، آنلاین شنید.

 

حالا:
وی: «شیرین» کی‌اه؟؟؟
من: شیرین کی‌اه؟ ... ای ......! تو ای دیگه!

 

# این؛ هم‌این # 87/09/24 حسین نوروزی |

بچه بودم. از این بچه‌های بی‌سر و صدای آرام و مظلوم. نه دوستی، نه علاقه به چیزی؛ کلا توی خودم می‌چرخیدم. می‌رفتم توی گندم‌زاری که نزدیک ریل راه‌آهن بود، راه می‌رفتم. عاشق تماشای مسافرانی بودم که از بالای خانه‌مان رد می‌شدند می‌رفتند اهواز.
کمی راه می‌رفتم و بعد، یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم. ده یازده سال‌ام بود. درس می‌خواندم، و خوب هم می‌خواندم. سیگار هم می‌کشیدم.
آن‌وقت‌ها، تنها چیزی که واقعا دوست داشتم، تماشای کارتون بود. همهء کارتون‌ها را می‌دیدم. تلویزیون‌مان سیاه و سفید بود؛ پاناسونیک سیاه و سفید. رنگ ِ قاب تلویزیون هم سیاه و سفید بود.
همهء کارتون‌ها را از بر بودم. آن‌روزها، تلویزیون «تکرار پخش» نداشت. هرچیز را می‌دیدی، دیده بودی. اگرنه، می‌رفت تا «مناسبت» بعدی و اتفاق و قضای روزگار.
یک‌ فرقی هم داشت کارتون‌های آن‌زمان با حالا: آن‌سال‌ها هنوز تیتراژ اول و مخصوصا آخر کارتون‌ها را پخش می‌کردند. من زبان انگلیسی که نمی‌دانستم. کارتون‌ها هم بیش‌ترشان ساخت چین و کره‌ بود و خب تیتراژ پایانی هم بر هم‌این روال. ولی یک چیزی، یک چیز خیلی غم‌گینی داشتند، که مثلا آخر «بامزی»، «رامکال» «پلنگ صورتی» و «تام و جری» می‌آمد و تمام. توی دایره‌ای سفید، که خود ِ این دایره هم وسط یک صفحهء سیاه بود، یک چیزی که آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم یعنی چی می‌نوشت:«The end».
چند سال طول کشید تا بلد شوم حروف انگلیسی را بخوانم. این اصطلاح را با هم‌آن سواد ِ آن‌روزها، می‌خواندم:«ت ِ / ه ِ اِند». نمی‌فهمیدم این «The» را. بعد، خواهرم که بزرگ‌تر بود از من سه‌سالی، یک لغت‌نامهء «حیّم» داشت. معنی این «End» را از هم‌آن کتاب بیرون کشیدم. این کار، برای من ِ کودک یا نوجوان، کار سختی بود آن‌روزها. معنی اولی را نتوانستم بیابم. دوست هم نداشتم از کسی سوال کنم که این «The» یعنی چی. دوست نداشتم اصلا با کسی هم‌کلام شوم بیش‌تر از نیاز و ضرورت.
اصطلاح «The end» هرچه بود، حکم مرگ را برای من داشت. «The end» که می‌آمد، یعنی «همه‌چیز تمام شد!». دنیای غصه بود برای من دیدن این ترکیب. می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک‌نخ سیگار روشن می‌کردم، و ساعت‌ها فکر می‌کردم به معنی «The».
یک‌بار با صدای بلند حروف را خواندم برای خودم: ت ِ / ه ِ . صدای خودم را می‌شنیدم که کم‌کم تبدیل به « تَ ه ِ» {Ta - he} شده بود. و من این راز بلند ِ غم‌گین را به‌تنهایی درحالی‌که جایی میان ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم نشسته بودم، کشف کردم.
برای خودم حل کردم که این «The end» یعنی: ته ِ آخر! آخر ِ آخر! پایان همه‌چیز ...
تا سال‌ها می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم، و فکر می‌کردم به این‌که «ته ِ آخر» یعنی چی؟.. هم‌این‌جوری بزرگ شدم و نشدم. بعد از آن‌روز، سعی کردم هیچ کارتونی را تا آخر تماشا نکنم؛ هیچ کارتونی را.
بعدها یک‌بار توی یک دفترچهء قرمز پاپکو نوشتم:«آن‌جا هیچ‌چیز تمام نمی‌شد». و هرگز نفهمیدم که آن‌جا، کجا بود؛ هرگز نفهمیدم.


پی‌؛ برای مخاطب خاص:
این نوشته، ماه‌هاست توی ذهن‌ام می‌چرخد. می‌خواستم «دی‌ماه» که رسید، به‌عنوان «آخرین نوشتهء این وبلاگ» بگذارم این‌جا وُ برویم. اسم‌اش هم بود «The end». دی‌روز که حرف زدیم، فکر کردم حسابی دل‌مان می‌گیرد... یعنی واقعا دل‌گیرترین اتفاق برای ما بود اگر دی‌ماه می‌آمد و این‌جا تعطیل می‌شد برای همیشه. یک دیکتاتوری ِ یک‌نفره، در هوایی دونفره.
الآن گذاشتم‌اش این‌جا، که فراموش شود برود. ما جایی جز این خراب‌شده نداریم. نگه می‌داریم‌اش خب.

پی:
این آهنگ را افسر شهیدی خوانده است؛ پُر از دل‌تنگی است و خواستنی.

از هم‌این‌جا در هم‌این هوا:
 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 87/09/15 حسین نوروزی |

این کاری که بلد شده‌ام، مال حالا نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data». خریدم‌اش صد و سی تومان. یک‌چیزهایی توش دارم که همیشه این‌وقت‌ها، وقت‌هایی که بی‌پناه می‌شوم، می‌شوند سرمایهء زندگی‌ام. تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توی این سی‌دی که روش نوشته «D.D dr.data».
از بیرون می‌آیم، توی حیاط ساختمان به هم‌سایه سلام می‌کنم. سعی می‌کنم مودب و متین باشم. به‌شان نگاه می‌کنم، خیال می‌کنم خوش‌بخت باید باشند. کمی حسودی می‌کنم. بعد می‌روم پایین و به گربه و بچه‌اش غذا می‌دهم. بدو می‌آیم بالا. فکر کن که مثلا مادر و پدر هم خانه هستند؛ سلام می‌کنم و لب‌خندی به روی مادر. می‌چپم توی اتاق. با انگشت پا «Power» را می‌زنم، زیرسیگاری را که همیشه هم لب‌ریز شده از دود دی‌شب، خالی می‌کنم توی سطل. با موج رادیو ور می‌روم و سیگاری روشن می‌کنم. ویندوز بالا می‌آید. یک ارور دارد که مثل همیشه «اوکی» می‌خواهد؛ می‌گویم «اوکی رفیق!» و می‌زنم روی دکمه. وصل می‌شوم به اینترنت. صفحات را باز می‌کنم و ظرف ده دقیقه، «Google Reader» را فوری چک می‌کنم. پخش ِ موسیقی وبلاگ‌‌مان را «Mute» می‌کنم که چیزی نشنوم. 
مسنجر را همیشه دیرتر از بقیه باز می‌کنم. می‌ترسم «Off» ها بپرد. به‌خیال ِ خودم، اگر کمی بگذاری اینترنت وصل شود و کار کند، عین ماشین که روزهای زمستان روشن می‌کنند تا موتورش گرم شود، اینترنت گرم می‌شود و احتمال پریدن آف‌ها کم‌تر. می‌روم توی آن‌یکی «ID» برای این‌یکی، آف می‌گذارم. آف‌های آن‌یکی را اغلب نمی‌خوانم. می‌زنم بروند به ناکجا. بعد با این‌یکی، که اصل‌ ِ کاری‌است، وارد مسنجر می‌شوم. اغلب وقتی که آدمک‌ یاهو با دهان باز ِ پر از خنده ثابت مانده، به‌خودم می‌گویم:«سلام حُسیم». بعد آف‌ها می‌آید. اسم‌ات را جوری ذخیره کرده‌ام که تحت هر شرایطی قابل شناسایی باشد و زودتر و مشخص‌تر از بقیهء اسامی دیده شود. آف‌های خودم را می‌بینم و نتیجه می‌گیرم :«نپریده!» ولی از تو خبری نیست. روزهاست؛ انگار سال‌هاست خبری نیست.
باور نمی‌کنی این‌وقت‌ها چه‌شکلی می‌شوم؛ می‌شوم مثل آدم‌های غارنشین، که به‌شان گفته‌ای آن‌ور کوه شهری است که توش آهوها خودشان را با رغبت تسلیم‌تان می‌کنند و اگر می‌خواهید به آن‌جا راه بیابید، باید هر روز ظهر رو به کوه بایستید و دست راست‌تان را ببرید بالا، و اگر صد روز این کار را بدون وقفه تکرار کنید، کوه دهان باز می‌کند و می‌افتید میان آهوهای شکار... می‌شوم عین این آدم‌ها که یک «آیین» ِ ساده را هر روز به‌جا می‌آورند و روز آخر، کوه شکاف برمی‌دارد و می‌بینند کوه دیگری در پس این کوه است و «هیچ‌کس هم پاسخ‌گو نیست»! من این‌جور آدم هستم در این وقت‌ها.
گاهی، این مسنجر یاهو نمی‌فهمد که بعد از این‌همه «آیین»بازی، نباید ضد حال باشد. چه می‌شود کرد؟ هیچ.
توی درایوها، فولدر ِ «Shaparak» را باز می‌کنم. یک فولدر تازه می‌سازم برای مطالب و عکس‌های فردا. فکر می‌کنم هنوز کمی وقت هست، و به‌قول بیهقی «چنین نومید نباید بود؛ که به‌بود ممکن باشد».
الکی صفحاتی باز می‌کنم برای نوشتن مطالب روزنامهء فردا. سعی می‌کنم فراموش کنم که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
سال‌ها هم‌این‌طوری می‌گذرد، و ساعت می‌شود نزدیک صبح. از رادیو صدای اذان می‌آید. خبری هم نیست. وسط ِ «گودر» و بی‌حوصلگی، یک صفحهء روزنامه نوشته می‌شود و «وی، هی می‌افزاید:».
صفحه‌مان را «Reload» می‌کنم و نگاهی به شمارنده می‌اندازم: مثلا سه‌نفر آنلاین. فکر می‌کنم، یعنی دوست دارم این‌جور باشد، که یکی‌اش «تو» ایی، یکی‌اش کسی است که «داستان من و مادرزن‌ام» را جست‌وجو کرده و از بد ِ حادثه افتاده در این صفحه، و فکر می‌کنم آن سومی، لابد یکی‌است که سعی دارد از لابه‌لای سطرهای این‌جا، چیزی «کشف» کند برود زیرآب‌زنی. خودم را هم فاکتور بگیرم و حتی در «تو» یکی بدانم. آخ که چه حالی‌است... من اصلا این «وب‌گذر» را برای هم‌این دوست دارم که به زبان ِ مادری، به‌ام می‌گوید «الآن چند نفر ایم این‌جا». من عاشق این بازی‌ام وقتی که از رادیو صدای اذان می‌آید.
برمی‌گردم گودر ببینم چی «Share» کرده‌ام؛ یعنی بیش‌تر می‌گردم ببینم چی نوشته‌ام چی «Note» زده‌ام. یادداشت‌هایی که آن‌جا می‌نویسم، وسط تنظیم خبر است و وسط مثلا تماشای فلان فیلم: ده‌تا کار با هم و هم‌زمان. عمر، خیلی کوتاه است.
بسته به این‌که حال و هوای من و تو چی باشد، چیز می‌نویسم آن‌جا. گاهی عصبی‌ام: کافی‌است از چیزی بدم بی‌آید، فحش را می‌کشم و هرچی از دهن‌ام می‌آید می‌نویسم. گاهی سرخوش‌ام یا معمولی‌ام: چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌نویسم و بعد هم چک نمی‌کنم غلط و درست‌اش را.
فکر می‌کنم به کسی چه مربوط است که من عصبی‌ام یا نیست‌ام؟ وارد «نقش» ِ من ِ خوش‌حال می‌شوم و خوش‌خوشان چیزکی می‌نویسم که یعنی مثلا «من عادی‌ام و ام‌روز هوا خیلی خوب بود آقای ادارهء هواشناسی؛ با تشکر از تلاش مسوولان امر». خب من این‌طور آدمی‌ هستم.
این‌همه بازی برای این است که فراموش کنم که یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
آفتاب، چیزی شبیه آفتاب را می‌بینم. به خودم می‌گویم:«تو فردا به‌هرحال باید برای یک ساعت هم که شده، بروی سر کارت حاضر باشی؛ نه؟» صفحات را تند می‌بندم. می‌آیم توی مسنجر دومی. برای اولی چند آف می‌گذارم و آیین را اجرا می‌کنم. می‌روم توی اولی. خودم را می‌بینم که برای خودم نوشته‌ام «سلام رفیق‌-حسین». از تو خبری نیست. مدت‌هاست خبری نیست. و من هی این را یادم می‌رود. مستأصل‌ می‌شوم. یک صفحه باز می‌کنم که توش بنویسم:«مستأصل‌ام». یادم نمی‌آید دیکتهء این کلمه چه‌طور است. وقتی تو هستی، غلط‌ها را اصلاح می‌کنی. وقتی نیستی، به کورش آف می‌دهم و سوال می‌کنم. او هم نیست لابد این وقت ِ صبح. از خیر نوشتن می‌گذرم.
سی‌دی‌رام را می‌زنم که فیلم پلیسی درجهء ب بیرون بی‌آید. سی‌دی را می‌گذارم توی قاب‌اش. یک‌هو یادم می‌افتد که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. و این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه. دقیقا مثل حالا.
سی‌دی را می‌گذارم توی سی‌دی‌رام. باز می‌کنم و توش را برای بار ِ هزارم چک می‌کنم: همه‌چیز شبیه آن تابستان است. من هم هم‌آن‌ام: حسین، فرزند محمد و پروین. شماره ملی‌ام هم فرقی نکرده؛ مثل عکس روی پاسپورت که هنوز مثل روزی‌است که مامور ادارهء گذرنامه می‌گفت: «با این عکس و این ریش و پشم، افغانستان هم بری، دیپورت می‌شی».
این کار را خودم بلد شده‌ام؛ این کاری که بلد شده‌ام، مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... دقیقا هم‌این حالا.
یک سیگار روشن می‌کنم. من خیابان ولی‌عصر را دوست می‌دارم. راه می‌افتم از میدان ولی‌عصر روبه‌بالا، به اولین سفارت که می‌رسیم، می‌روم توش. پرونده تشکیل می‌دهم. بعد می فرستند که بروم پیش افسر پروند. لابد فارسی بلد است یا مترجم دارد. می‌نشینم روبه‌روش. مدارک‌ام را نگاهی می‌کند. میخ می‌شود روی عکس. این حالت، این‌که که ماموران هرکجا به عکس من با تعجب نگاه می‌کنند، چیز غریبی نیست؛ دست‌پاچه نمی‌شوم. تو که به‌تر می‌دانی: من ده سال است این‌شکلی هستم. یاد گرفته‌ام که برای هرکی، چه توضیحی باید بدهم. یاد هم گرفته‌ام که برای مامور-جماعت اصلا نباید چیزی را توضیح بدهم؛ خودش می‌فهمد لابد.
مسلط به خودم، سعی می‌کنم عادی‌تر از همیشه باشم. توی ذهن‌ام به ادبیات و هنر می‌اندیشم و به این‌که «در روزهایی که من نخواهم بود، چه بلایی سر ِ این هنر و ادبیات خواهد آمد؟». من دارم خودم را در جای‌گاه یک عنصر موثر و مشهور می‌گذارم که خودم هم باورم شود. باور می‌کنم. وقتی که من باور کنم، لابد او هم باور خواهد کرد.
افسر پرونده دارد پوشهء مدارک‌ام را بالا و پایین می‌کند. چشم‌ام می‌افتد به جلد اولین کتابی که نوشته‌ام؛ قصه‌ای احمقانه برای کودکان است. با خودم زمزمه می‌کنم:«یادش به‌خیر.. چه تکانی داد ادبیات کودک را.. راستی چه سالی بود؟». سعی می‌کنم فکر کنم که خیلی گذشته از انتشارش، مثلا پانزده سال. لب‌خند ِ گرمی می‌زنم و با دست دم‌پای شلوارم را می‌کشم که بی‌افتد روی کفش‌ام. دارم فکر می‌کنم که من واقعا تاثیرگذار بوده‌ام و دیگر خسته‌ام.
افسر پرونده‌ام را بی‌حوصله ورقی دوباره می‌زند. نگاه‌ام می‌کند. دوست دارم جلب توجه کنم و تحت تاثیر قرارش بدهم. می‌گویم، دست‌ام را مثل مسیحی‌ها می‌گیرم بالا، می‌گویم:« به مسیح شما قسم که هرگز تروریست نبوده‌ام. ولی گاهی در شعرهام، کسی را تا لب ِ مرگ بُرده‌ام» و لب‌خند شیرین و عرفانی‌اش تحویل‌اش می‌دهم. اطمینان دارم که مسیر فکرش را، هرچه که بوده، به‌هم زده‌ام. حالا فرصت مناسبی‌است که فکرش را جهت بدهم.
از هنر بازی با دست‌هام استفاده می‌کنم. از حلقه‌ای که توی انگشت دارم، از ناخن بلند انگشت اشاره‌ام و از هنری که خوب بلد‌ ام: هنر بازی با دست و کاراکتری که در دست‌هام دارم. کاراکتری که سرشار از اعتماد به‌نفس است.
یک‌هو خم می‌شوم به طرف‌اش؛ واقعا یک‌هو و البته خیلی نرم.
جملات‌ام را مرور نمی‌کنم. سعی می‌کنم فکر کنم که دارم یک شعر خلق می‌کنم و همه‌چیز بداهه است. من در بداهه راحت‌تر ام.
با پلک‌هام بازی ِ ریزی می‌کنم: بر هم می‌زنم‌شان به آرامی و مهربان توی صورت‌اش خیره می‌شوم. می‌گویم، بدون مقدمه می‌گویم:
«شاید نباید این رو به شما بگم. ولی می‌گم. آخرش چی می‌شه نهایتا؟ رد می‌شه درخواست‌ام؟ باشه.. توی دنیا همیشه آدم‌هایی بودن که درخواستی داشتن و آدم‌هایی هم بودن که اون رو رد کردن. من تاجر از خود راضی نیستم. فعال سیاسی هم نیستم. شاعرم. برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسم. و می‌فهمم که تو داری از سر وظیفه، بررسی می‌کنی و فکر می‌کنی که خب این بره و نیاد چی می‌شه؟ خب حق داری. من خیلی مشهور نیستم. یعنی درحدی که مثلا الآن وسط خیابون همه من رو بشناسن، نیستم. پولی هم ندارم توی حساب بانکی‌ام. یعنی می‌تونم مثل خیلی‌ها حساب‌های صوری، سندهای صوری درست کنم. ولی من شاعرم رفیق... تو به‌حال یک شاعر رو از نزدیک دیده بودی؟ یک شاعری که توی جیب‌اش یه‌چیز عجیب داشته باشه..؟ دیده بودی؟»
به‌اش می‌گویم «رفیق» که حواس‌اش را پرت کنم: یا این ترکیب را دوست دارد و با من احساس خوبی به‌اش دست می‌دهد، یا دوست ندارد و عصبی می‌شود. در هرحال، سیستم فکری‌اش باز به‌هم می‌ریزد.
بعد یک‌هو ادامه می‌دهم:
«ببین .. من عاشق راه رفتن‌ام! می‌تونستم بیام و مثلا بنویسم که دارم می‌رم موزه‌های شما رو ببینم.. ولی خودم می‌دونم که من هرگز به موزه‌ای نخواهم رفت و هرگز نخواهم رفت دیسکو و کتاب‌خانه؛ من عاشق راه رفتن‌ام.»
بعد هم پشت‌ام را صاف ‌می‌کنم، انگشت‌ام را کمی بالا می‌‌آورم، خیره می‌شوم به حلقه‌ام، می‌گویم:«اگر خواستی رد کنی درخواست‌ام رو، رد کن. ولی بگذار وقتی رفتم بیرون از اتاق. این‌جا کشور من‌اه. دوست دارم فکر کنم که حتی غریبه‌ها هم به شاعرانگی و صداقت‌ام احترام می‌گذارند و به قدم زدن‌هام. تو حق داری فکر کنی من دیوانه‌ام.. خب دیوانگی نیست که آدمی فقط برای قدم زدن در یه کشور دیگه بره درخواست ویزا بده؟... بلند شوم.. لب‌خند دوستانه‌ای بزنم..»
برمی‌گردم به طرف پنجره‌ای دری چیزی و خیره، با صدای بلند و نرم می‌خوانم:

می‌توانستیم بلند فکر کنیم
می‌توانستیم بگوییم دوست‌ات داریم
ما
می‌توانستیم راه‌های جهان را به هم بدوزیم، جهان را بزرگ‌تر کنیم...

دریغ که شاعر بودیم
و هیچ‌کس
باور نمی‌کرد که دریاهای هرکجا
سهم ماست
خیابان‌ها
سهم ماست
و هیچ دولتی برای قدم زدن
جریمه نمی‌خواهد

بعد به‌اش نگاه می‌کنم؛ شبیه این‌ها که بغض دارند. یک لب‌خند عرفانی به‌اش می‌زنم. کوله‌ام را می‌اندازم روی دوش‌ام، در حالی که دارم از اتاق می‌روم بیرون، می‌گویم:
«شرط می‌بندم که نفهمیدی من توی این شعر، یک نفر رو کشته‌ام... خب من شاعرم رفیق!»
به سقف نگاه می‌کنم و پپام‌بروار زمزمه می‌کنم، جوری که بشنود:

ما گربه‌ء تمام خیابان‌های جهان‌ایم
گاهی در این شهر
گاهی در آن شهر

همیشه از یاد می‌رویم
همیشه هست‌ایم
و در تمام داستان‌های کودکانه
مهربان‌ترین‌ها
همیشه خیابان‌گردهای عاشق هستند

و می‌زنم بیرون. حالا ده ثانیه در کل وقت دارد که تصمیم بگیرد. این ده ثانیه، برای من طولانی‌ترین زمان حیات است. برای این‌که خراب‌تر نشوم، به خودم اطمینان می‌دهم که هرگز با درخواست من موافقت نمی‌کند. راه‌ام را محکم و استوار می‌کشم می‌روم سمت در خروج.  به‌خودم می‌گویم کاش یکی از کارکنان سفارت جزوه‌اش بی‌افتد روی زمین که خم شوم بردارم بدهم دست‌اش، بگویم، خیلی مهربان و عرفانی بگویم:«خانم! خدمت شما...» و «خواهش می‌کنم دوست من» را در جواب سپاس‌اش، جوری بگویم که به چهره‌ام نگاه کند؛ حتما یادش خواهم ماند.
یک نخ دیگر روشن می‌کنم. فروش‌گاه‌ها را تماشا می‌کنم و بی‌هدف، وقت تلف می‌کنم. ساعت می‌شود مثلا دوازده ظهر. برمی‌گردم و توی صف می‌ایستم. نوبت من می‌شود. می‌روم توی سفارت و هم‌آن خانمی که جزوه‌اش افتاده، از پشت آن اتاقک شیشه‌ای، نگاهی می‌کند و شاید حتی لب‌خندی هم می‌زند. یک‌جور ِ خوب پلک می‌زنم که یعنی بفهمد که دارم سلام می‌کنم به یک دوست آشنا. زیاد نگاه‌اش نمی‌کنم که این حرکت‌ام یادش بماند.
می‌رسم به اتاقک. قبل از این‌که بگوید رد شده یا قبول، می‌گویم:«شاعران در تمام جهان، مرز داشته‌اند و همیشه تاجران هستند که حق رفتن و آمدن دارند» و لب‌خند خوبی می‌زنم به‌اش.
می‌گوید:«آقای نوروزی... آقای نوروزی..» دارد پرونده‌ام را نگاه می‌کند و اسم‌ام را زمزمه می‌کند با خودش. سرش را بالا می‌گیرد و با چهره‌ای کمی مغموم، می‌گوید:«افسر پرونده درخواست شما رو رد کرده، ولی خواسته این یادداشت رو بدم به شما.» دست‌اش را دراز می‌کند کاغذی را می‌دهد به‌ام به هم‌راه پوشه‌ء مدارک‌ام.
روی کاغذ نوشته:«دوست داشتم برای اولین‌بار، شاعرانگی یک‌نفر را به حساب بانکی‌اش ترجیح بدهم دوست من. ولی تو در درخواست‌ات نوشته‌ای که فقط دوست داری بروی اروپا. خب ما تنها برای کشور سارافینا ویزا می‌دهیم که می‌دانی در غرب قطب جنوب است. به‌هرحال از مصاحبت با یک شاعر ایرانی که برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسد خوش‌حال شدم.»
آخرین نگاه‌ام را به چهرهء کارمند سفارت می‌دوزم و لب‌خندی پُر از عرفان تحویل‌اش می‌دهم و با خودم تکرار می‌کنم:«راه برو.. راه برو.. بالاخره یک‌روز خیابانی را که دوست داری، به تو می‌دهند رفیق-حسین».
جلوی در سفارت کشور سارافینا، بغض‌ام را رها می‌کنم توی آفتاب پاییزی، و با صدای بلند عین این نازی‌ها، دست‌ام را می‌گیرم بالا و به خودم می‌گویم:«های پیشوا-حسین!» و اشک‌ام میان خنده، قاتی خون می‌شود می‌رود می‌نشیند روی دریچه‌های قلب‌ام.
سعی می‌کنم خیره بشوم به سمت راست خورشید در آس‌مان، و یک آه ِ خسته بکشم. بعد هم فراموش می‌کنم کل ماجرا را در عرض چند ثانیه.  به یوریک مثلا زنگ بزنم؟ که چی؟ ... راه می‌روم.
خب من شاعرم و می‌توانم تلفن بزنم به دنیای بیرون از شعر، اصلا تلفن بزنم به تو،کو بگویم:«می‌دونی از دی‌شب یه‌چیزی رو از تو پنهون کردم که اگه نشد، خیلی غصه‌دار نشی.. حالا نشد! غصه نخور..».
سیگار تازه‌ای روشن می‌کنم. این قصه هم شده یک «آیین»، که روزهاست مثل خوره روح‌مان را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
من این‌جور وقت‌ها، وقت‌هایی که مستأصل‌ایم و بی‌پناه، وقت‌هایی ‌‌که دقیقا بی‌پناه‌ایم، فقط می‌توانم بگویم:« تو غصه نخور..» و تو غصه خواهی خورد البته. چه‌قدر حیف.
راه می‌روم و فکر می‌کنم خوب است که هنوز از تمام دنیا هم‌این یک سی‌دی‌ ِ سفید را دارم که روش نوشته «D.D dr.data». و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. خب من این‌طور آدمی هستم.
می‌بینی که زندگی‌مان، پُر شده از این «آیین‌»ها؛ و البته که خوب می‌دانیم پشت این کوه، کوه دیگری است و پشت آن، کوهی تازه و دیگر. بد دنیایی شده. چه می‌شود کرد؟ هیچ.

پی: قصه‌ها، عمری به درازی سایه‌ات دارند؛ آفتاب می‌شود، ابر می‌شود، و قصه‌های تازه‌ای پیش رو داری. لابد تو یادت هست و می‌فهمی این‌ها یعنی چی. ام‌روز هم پنج‌شنبه است. خوب است که می‌فهمی.

 

# این؛ هم‌این # 87/09/14 حسین نوروزی |

ام‌روز، اول دسامبر و ۱۰ آذر، «روز جهانی ایدز» است.
شمارهء اول ماه‌نامهء «بیست‌ساله‌ها» که منتشر شد، صفحاتی را به موضوع ایدز اختصاص داده بودیم. در آن شماره، یک گفت‌وگوی کوتاه داشتم با زن بیست و هشت ساله‌ای به نام «مریم – س»؛ زنی که ویروس را از هم‌سر تزریقی‌اش هدیه گرفته بود. با موافقت خودش، قرار بود با اسم و رسم کامل‌اش در این گفت‌وگو شرکت کند، که کرد. گفت با عکس گرفتن هم مشکلی ندارد. عکس هم گرفتیم. وقت ِ انتشار، فکر کردیم که چه‌کاری است؟ حالا مثلا از بد ِ روزگار، در این کشور سرشار از مطالعه، دری به تختهء نامراد بخورد، آشنایی/ صاحب‌خانه‌ای / کس و کاری مجله را ببیند.. چه می‌شود؟ هیچ‌چی. اولین اتفاق، دربه‌دری است. اسم فامیل را برداشتیم، عکس را هم.
گفتند، دوستانی که جلوتر از نوک بینی‌شان را نمی‌بینند، گفتند: این‌جور مصاحبه‌ها زرد است... معنی زرد بودن را لابد همه می‌فهمند و می‌فهمیم. هرگز در این مورد ِ خاص، این بیماری، تعارف ندارم. هنوز یکی از عزیزان‌ام، که قربانی «پروندهء خون‌های آلوده» است، پیش چشم‌ام نفس می‌کشد. واقعا تو چه‌قدر از نزدیک حس کرده‌ای، روزگار بیماری‌های لاعلاج ِ این‌گونه را؟ بگذار ما زرد باشیم و تو روشن‌فکر... به جهنم!
ام‌روز، فکر کردم بد نیست این گفت‌وگو را، که در آن خبری هم از چالش و سر و شکل یک گفت‌وگوی نفس‌گیر و از‌این‌دست نیست، این‌جا بگذارم. «بیست ساله‌ها» سایت ندارد، که اگر داشت به لینک اکتفا می‌کردم. فرصت هم نشد که دست در رسم‌الخط این متن ببرم یا بخش‌هایی را اصلاح کنم. در ادامهء این مطلب، متنی را می‌خوانید که زن جوانی، از وضعیت خودش گفته است. در واقع اگر وسط‌ متن، سوال‌هایی هم هست، صرفا برای این بوده که حوصلهء خوانندهء احتمالی از خواندن یک متن بلندبالا سر نرود و زمان ِ تنفسی داشته باشد.
اما پیش از خواندن این متن، دیدن دو سایت را توصیه می‌کنم:
- زندگی مثبت {سایت و موسسه}
از دقیق‌ترین و حرفه‌ای‌ترین سایت‌هاست در این زمینه، که پسر باانرژی‌ای مثل «امیر مرادی» از بنیان‌گذاران‌ آن است.

- دوماه‌نامهء هنری «هنر+»
یکی از کارهایی است که در صورت حمایت، خصوصا از سوی وبلاگ‌نویسان، ایدهء خوبی دارد و حاصل تلاش جوانان خوش‌ذوق و فعال این عرصه است؛ بی‌مزد و منت.

- یونیسف
همیشه و هر از گاهی، بد نیست سر زدن به سایت یونیسف؛ حتی اگر مثل همیشه به کم‌ترین‌ها اکتفا کند. گرچه بچه‌هایی که الآن با یونیسف کار می‌کنند، همه از به‌ترین‌ها هستند، اما خب.. این‌جا ایران است به هرحال، و مشکلاتی بر سر راه.

روبان قرمز

یک نکته:
ایدز، به باور من، بدترین بیماری‌است. نه این‌که مثلا چون خواهی مُرد یا هرچی.. همه می‌میریم و هرکسی، به وقت‌ و تقدیرش. اما برخورد جامعه، با هیچ بیماری‌ای این‌قدر بد و تلخ نیست. شعار می‌شود داد، اما هم‌این‌که دوست نزدیک شما بگوید که مبتلا است، واقعا رفتارتان مثل وقتی‌است که مثلا بگوید سرطان خون دارد؟ یا بیماری فلان دارد؟ نیست.. نیست.. هنوز بعضی از پزشکان، که باید پیش‌رو باشند در شناخت این بیماری و دنیای بیماران‌اش، برخوردهایی با آن‌ها می‌کنند که تاسف‌برانگیز است.
چند نفر حاضر هستند بروند بدون هیچ مشکلی، تست بدهند؟ چند نفر آدم ِ آگاه حاضر هستند که بدون ترحم، از روی آگاهی‌شان با یک بیمار مبتلا رفتار صحیح داشته باشند؟ ترحم خوب نیست. توهین خوب نیست. حذف و نادیده گرفتن هم.
می‌شود کمی گشت و خواند و دید. کمی هم هم‌راهی کرد در جایی که فرصت هم‌راهی هست. واقعا کمی هم‌راهی، در حد مطالعه حتی.

اگر دوست داشتید، این حرف‌ها را بخوانید؛ وقتی نمی‌گیرد. تازه یک ساعت از این حرف‌ها هم بنا به دلایل خاص، و به اجبار شرایط حذف شد.


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/09/10 حسین نوروزی |

این
از کیوسک روزنامه‌فروش، دوسه‌تا مجله و روزنامه برمی‌دارم. چند پاکت سیگار هم کنارش. بی‌حوصله عرض خیابان را رد می‌شوم. وسط دو لاین، آن‌جا که سبزه‌ای هست و راهی برای عبور عابران، می‌پام که ماشینی چیزی می‌آید یا نه. کسی از پشت صدام می‌کند. برمی‌گردم: مرد میان‌سالی که چهرهء ساده‌ای دارد. قیافه‌اش، تیپیکال است؛ از ریخت و قیافه‌هایی که من خوووووووب می‌شناسم‌شان.
من «آژانس شیشه‌ای» را دوست ندارم. یعنی برای من، دیدن‌اش گاهی خوب است و گاهی نه. حس خاصی ندارم نسبت به‌اش. ولی یک‌چیز این فیلم، حکم ِ یک خاطرهء مکرر را دارد: لباس پوشیدن حاج کاظم.
شلوار پارچه‌ای، که دم‌پاش کمی کوتاه است، پیراهنی که روش یک جلیقهء پشمی پوشیده، کت چروکیده‌ای که خیلی ساده است، ته‌ریش  و موهای نامنظم و البته معمولی. توی ذوق نمی‌زند. راه رفتن ِ معمولی. خیره شدن‌های معمولی.
آدم‌هایی که ریخت‌شان این‌شکلی‌است، برای من خاص هستند؛ هرکجای جهان که باشم، زودتر از دیگران می‌بینم‌شان.
برمی‌گردم. یکی‌است با هم‌این قیافه و ظاهر. بی‌مقدمه چیزی می‌گوید. نمی‌شنوم. دوباره تکرار می‌کند:«بیمارستان میلاد آشنا داری؟ مریض دارم. بیمه داره. ولی میلاد، بیمهء ما رو قبول نمی‌کنه. خونه‌ام شهر زیبا است. بازنشسته‌ام» نگاه‌اش می‌کنم. خدا شاهد است هم‌این‌قدر ناگهانی و ساده حرف‌اش را می‌زند. چهره‌اش صاف است؛ نه خوب نه بد. غم‌گین است و از حالت نگاه‌اش می‌فهمم که حال ِ مستأصلی دارد. مکث می‌کند و ادامه‌ء حرف‌اش، بغض دارد:«آشنا نداری؟» منتظر جواب نمی‌ماند؛ «باشه. ممنون پسر. یاعلی». می‌رود.
خیلی‌ها هستند که این‌روزها «از شهرستان آمده‌اند و پول‌شان گم شده»، «مریض دارند و دویست تومان برای تهیهء نسخه کم دارند»، «تازه هم‌این چند ساعت قبل از زندان بیرون آمده‌اند»، خیلی‌ها این‌روزها درد ِ بی‌درمان دارند و بی‌کس و کار، رها هستند در این شهر ِ پُرگدا. این، از آن‌ها نیست ولی.
واقعا دنبال «چیزی» نیست؛ فقط «آشنا» می‌خواهد. چهرهء سرد و ساده‌ای دارد. شبیه این پدرهایی که یک عمر زحمت کشیده‌اند، عرق ِ کارگری ریخته‌اند، و ساده مانده‌اند. من این آدم‌ها را هنوز خووووب می‌شناسم، می‌فهمم. راه‌اش را می‌کشد، از مسیری که من آمده‌ام، عرض خیابان را رد می‌کند، می‌رود هم‌آن کیوسک روزنامه‌، عین ِ دقیقا عموی من، یک روزنامهء اطلاعات و یک روزنامهء کیهان می‌خرد، به در و دیوار کیوسک نگاهی می‌اندازد، و می‌رود به سمت جنت‌آباد.
سر بلوار شقایق ایستاده‌ام. دل‌ام هیچ‌وقت دروغ نگفته به‌ام. اطمینان دارم که فقط یک «آشنا» زندگی‌اش را از این‌رو به آن‌رو می‌کند. به راه رفتن‌اش خیره می‌شوم. تعقیب‌اش می‌کنم با نگاهی که کم‌کم بغض‌اش گرفته. دور می‌شود. دنبال‌اش راه می‌افتم. می‌رود و می‌رویم. از سر ِ جنت‌آباد هم رد شده. دنبال‌اش می‌روم. نیم‌ساعت پیاده سایه به سایه‌اش راه می‌روم. خودم هم نمی‌دانم دنبال چی هستم. به جیب و به پس‌اندازم فکر می‌کنم: افسوس.
نزدیکی‌های شهر زیبا، آن‌جا که دارند پُل می‌سازند، می‌رود توی یک میوه‌فروشی. صبر می‌کنم. دست ِ خالی می‌آید بیرون. راه می‌رود. می‌رود. دیگر دنبال‌اش نمی‌کنم... هق‌هق‌ام گرفته، برمی‌گردم سمت خانه. وسط خیابان مردم را حس می‌کنم که گریه‌ام را –لابد با این ریخت و هیبت – با تعجب دنبال می‌کنند؛ به تخم‌ام. راه می‌روم، گریه می‌کنم، سیگار می‌کشم. کسی را در بیمارستان میلاد نمی‌شناسم. حالا اگر هم بشناسم، او رفته است و هیچ آدرسی ندارم.
چهرهء مرد ِ درمانده، عجیب‌ترین – قسم می‌خورم که عجیب‌ترین – چهره‌ای بود که در این سال‌ها دیده‌ام: سرد، غم‌گین، مستأصل، آواره. دنبال ِ یک «آشنا» توی بیمارستان میلاد.
یک هفته است که به‌اش فکر می‌کنم؛ چرا من؟ این‌همه آدم توی خیابان.. چرا من؟ چرا این‌شکلی؟

این
مریم - س، زن جوانی‌است که منتظر مرگ است؛ بیمار ِ مبتلا به ایدز، بیست و هشت ساله. بیماری و هم‌زیستی با مرگ ِ مدام، چیزی در چهره‌اش نگذاشته برای تحلیل. چهره‌اش شبیه این‌هاست که سال‌هاست مُرده‌اند: آرام، دور، دیر، خسته، مبهوت و بی‌رنگ.
دادگاه تا پایان مهرماه فرصت داده به‌اش که سه‌تا چیز را جور کند: خانه‌ای که بیش از پنجاه متر باشد، فیش حقوق با رقم ِ بالای دویست هزار تومان، گواهی اشتغال به کار. اوایل شهریور است که حرف می‌زنیم. اگر این سه‌تا را جور نکند، دختر شش ساله‌اش را برای همیشه می‌دهند به خانوادهء هم‌سر سابق‌اش. هم‌سر ِ معتادی که از سه‌سال زندگی مشترک، یک ویروس و یک دختربچهء زیبا به این زن هدیه داده و بعد، با ایدز  و هزار درد بی‌درمان دیگر، توی باغی جوی آبی چیزی افتاده وُ تمام.
دکتر «...» لطف کرده و در یک کلینیک مثلثی – مثلا – به‌عنوان پرستار براش شغلی جور کرده، و گواهی اشتغال به کار. رییس «....» فیش حقوقی دویست هزارتومانی به‌جای حقوق‌ ماهانهء صد هزار تومانی براش صادر کرده، و فقط سومی مانده.. دادگاه حاضر شده دختربچه را دست عمه‌های فاحشه و معتادش بسپارد، اما به مادرش نه.
وقت ِ خداحافظی، با تاکید / تردید می‌پرسد: «موبایل من رو دارید دیگه؟ همشیه شارژ داره {تالیا}. می‌دونم زنگ می‌زنیدها... اما من زیاد فرصت ندارم. کاش بشه دخترم رو پیش خودم نگه دارم این چندوقت ِ باقی‌مونده رو..» قول می‌دهم «هرکاری که بتونم می‌کنم». و خداحافظی می‌کنیم. از وسط تزریقی‌ها و ایدزی‌ها رد می‌شوم و فکر می‌کنم:«مثل قدیم، راه می‌افتم توی عمده‌فروش‌های سه‌راه امین‌حضور، پول جمع می‌کنم. هنوز اطمینان دارند به‌ام...» فکر می‌کنم برای «پنج میلیون تومان» که بشود باهاش خانه‌اش اجاره کرد که دهان دادگاه بسته باشد، هنوز این‌قدر اعتبار دارم. فکر می‌کنم: «من می‌نوسم و چندتایی خواننده دارم.. خب می‌روم می‌نویسم که یکی کمک می‌خواهد؛ یکی که منتظر اعدام نیست، و منتظر هیچ‌چیز نیست. یکی که سرخوشی فقط چند روز از زندگی‌اش، بسته به کمک‌ ِ کوچکی است، تا ساعاتی آرام، دخترش را در آغوش بگیرد، و به‌زودی هم ....». خداحافظی می‌کنیم. زنگ می‌زند و می‌گوید:«خواستم شماره‌ام بی‌افته باز که یادتون نره.. البته توقعی نیست؛ من عادت کردم».

این
ام‌روز، الآن، دقیقا ساعت از یک شب، چند دقیقه گذشته. دو نفر، که می‌توانستند سراغ هر کس ِ دیگری بروند، مستقیم و بدون مقدمه از من کمک ‌خواستند؛ «کمک»ی که آن‌قدرها هم برآورده کردن‌اش سخت نبود برای هم‌چو منی.  اما ....
این است که به‌ قدر ِ یک «دعا»، یک لحظه فکر کردن، به قدر یک دقیقه سکوت ِ به احترام، به قدر هم‌این‌ها هم نباید توقع داشت حالا. حتی وقتی کسی می‌گوید:«چشم. دعا می‌کنم». چه توقعی؟ من چه کردم که حالا...؟
از آن مرد ِ رنجور، نه نامی می‌دانم نه نشانی دارم. از این زن ِ بیمار، که حتی نمی‌دانم هنوز هست یا نه، نام‌اش را می‌دانم و تمام مشکلات‌اش را. مهم است؟ نیست! برای هر دو، یک کار کردم: سکوت، سکوت، سکوت.
نجیب کاشانی گفته است:
ما خویش را برای دل خلق سوختیم / ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما .. چرت گفته است البته.
 
این؛ هم‌این 
این را نوشتم، که اعتراف کنم... ساعت الآن از یک، بیست دقیقه گذشته؛ من‌ام وُ چند پاکت ِ سیگار، و تا صبح خیره به صفحه‌ای که ازش صدای آکاردئون می‌آید. و دیگری ... ای‌داد ... آخ اگه بارون بزنه ...


 

# این؛ هم‌این # 87/09/08 حسین نوروزی |

می‌گویم، با تاسف و حزن می‌گویم:«رفته زنجان دیدار استانی، گفته با هم‌این چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع خواهیم کرد!» و سرم را به نشانهء تاسف از روزگار تکان می‌دهم.
میان‌سال است و زادهء زنجان. به‌اش می‌گوییم‌ «عموجان». خانوادهء پدرم زنجانی هستند؛ مردمان ساده و ساده‌دل، که مکر و حیله‌شان هم ساده‌تر از زندگی‌شان است.
دستی به سرش می‌کشد، آهی از ته دل. به دورترین نقطهء افق خیره می‌شود و زمزمه می‌کند:«این چاقوی زنجان، خیلی خوب‌چیزی است! بورّنده و خیلی مثل آهن موحکم! الآن اونی که توی آشپس‌خانای ماست، ده سال بل‌کم بیست سالی داره کار می‌کنه! قدرش رو ندونیستن. اگر هم‌این‌قدر تَوَجیه هم نبود، واقعنی این صعنت هنری به کجا می‌رفت؟!» و به افق‌های دور خیره می‌ماند...
حرصی‌ام؛ می‌گویم:«به یکی گفتند فلانی چه نشسته‌ای که زن‌ات را چهار نفر سوار یک ماشین رنو کردند و بردند که .. طرف هم می‌گوید: رنو؟ واقعا؟ .. اوم.. رنو هم ماشین جاداری‌است‌ها!»
عموجان می‌گوید:«بلی.. البته اوتاق ضعیفی داره؛ پیژو به‌تره ولی!»
 
دیگر:

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴
- قصه‌های عامه‌پسند

 

# این؛ هم‌این # 87/09/06 حسین نوروزی |

احمد آقالو درگذشت؛ مردی که بازی و صداش انتخاب اول‌ام بود در میان بازی‌گران ریز و درشت و «آقایان بازی‌گر». سال‌ها بود سرطان داشت و خیلی‌ها هم می‌دانستند..
بازی‌اش در «تله موش»، تله‌تئاتری به کارگردانی حسن فتحی، را هنوز دوست دارم و گاهی فیلم‌اش را می‌بینم {و بازی‌اش در «گاهی به آسمان نگاه کن» ِ کمال تبریزی}. کارهایی را که برای کودکان بازی کرده بود، دوست داشتم. و نقش‌هایی که این‌همه سال در ادارهء نمایش رادیو اجرا می‌کرد... آقالو، خیلی‌ها را در این اداره پرورش داد و ساخت. باید رادیوباز باشی تا بفهمی که بعد از این نمایش‌های رادیویی، دیگر صدای آن مرد مشکوک را ندارند، دیگر نمی‌شود به اشتباه حدس زد که «قاتل، هم‌این آقالو است». واقعا باید رادیوباز باشی تا بفهمی، صدای احمد آقالو یعنی چی. شاید هم بشود به ذهن «سلطان و شبان» رجوع کرد... {لینک‌های بیش‌تر در بالاترین}
ام‌روز خبرهای خوبی داشتم و حال‌ام خوب‌تر بود... حال‌ام واقعا گرفته شد. راست گفتی که مرگ دوُره افتاده...

احمد آقالو - عکس: زهرا مصفا

 

# این؛ هم‌این # 87/09/03 حسین نوروزی |

با تو يک‌شب بنشينيم وُ شرابی بخوريم
آتش‌آلود وُ جگرسوخته‌آبی بخوريم
در كنار تو بی‌افتیم چو گيسوی تو، مست!
دست در گردن‌ات آويخته، تابی بخوريم ... به‌جان مادرم... حالا ببین!

شعر ِ «ه.الف.سایه»

پی: سلطان ترانه‌های خراباتی، در کم‌تر از شش دقیقه، وصف آن شب ِ معهود را گفته است:ببین سوسن چی گفته!

 

# این؛ هم‌این # 87/09/03 حسین نوروزی |