گل وُ شکوفه همه هست و یار نیاست، چه سود؟
بت ِ شکرلب ِ من در کنار نیاست، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید، آنهمه هست.
گلی که میطلبم، در بهار نیاست؛ چه سود؟
«امیرخسرو دهلوی»
□
آنها که «بهاریه» مینویسند، و شاد هم مینویسند، روز ِ سرمستیشان رسیده. دنیای زیباشان را زیباتر میکنند با کلمههایی که عفت عمومی را شاد میگرداند و به «ما»یی که رفتن و آمدن ِ بهار برایمان، مثل از دست اتوبوس شرکت واحد است و انتظار ِ رسیدن بعدی، بیحوصله و معمولی، شروع جنگ ِ تازه را اعلام میکنند. و البته پیشپیش، ما در نبرد ایشان باخته ایم. یعنی حالا که دارم اینها را مینویسم، باخته ایم، و فردا که میخوانی، پیروزی را میشود در خانههای تمیزشان، لباسهای تازهشان، قرارهای چالوسشان، و دید و بازدیدهاشان دید. شکست ِ ما را هماین بس، که این اتاق، هنوز یکچیز و یکنفر را کم دارد.
جنگ، شروع شده با نوشتههایی که نویسندگان آن، پنداری خوشبختترین مردم روزگار اند که به استقبال بهار رفتهاند. من به بعضیشان حسودی میکنم؛ همیشه بهار برای ایشان، یعنی روزهای خوب و خنده و چیزهای تازه.
بهار ما، عین زمستان ِ ما است؛ زمستانمان، خود ِ پاییز. من به این آدمها که دم ِ عید، خانهای تمیز میکنند، لباس تازه میخرند، چهره عوض میکنند، شاد میشوند جوریکه باور میکنی از ته دل شاد اند .. من به این آدمهای خوش و دلبهنشاط، گاهی حسودی میکنم.
خوشی من، نهایتا اتاقی است که بشود در آن چیزهایی خواند و چیزهایی نوشت، جایی که «زنگ ِ در»ی دارد، و کسی گاهی دست روی این صدای خسته میگذارد و نوشتنها و خواندنها تعطیل.. جایی که بشود آغوش و کناری داشت، سیگاری آتش زد، و با آرامشی نسبی به صفحهء مانیتور خیره شد و گفت:«اا.. پس مهندس هم بالاخره اومد!» و بیخیال، ادامهء آغوش و کنار تا وقت ِ بیرون زدن.
درد هدیه میدهیم، درمان میجوییم؛ طبابتمان هم عین پاییز است: متاسف ام همراهان بیمار ِ عزیز.
خاک ِ کتابخانه را مادر گرفت، کتابها که عوض نمیشوند. کجای من، امثال من، شبیه خوشی این مردم است که روزگارم شبیه روزگارشان باشد و بهار داشته باشیم؟
آدمهای شاد را میبینم که بهاریهها مینویسند، شاد هم مینویسند، مینویسند از شادی و سرمستی و تازه شدن. لابد «امنیت ملی» تهدید میشود اگر کسی بنویسد: «از روزهای سگی سرشار / دیوانهای درون تو فریاد میزد / ای سطرهای بیتنفس ِ نامشروع / حرف جدید ندارید».
یعنی عدهای هستند، آدمهایی شاد، که میتوانند جوری بنویسند که یعنی «ما شاد ایم؛ جهان جای زیبایی است». خب نه من شاد ام، نه جهان جای زیبایی است.
هماین است که روزهای آخر اسفند، شبیه زندانیای هستم که روزهای مرخصیاش تمام شده، و با طلوع خورشید، میرود در دخمهای که دوستاش ندارد. من، اینوقتها، حسابی تنها میشوم. مختصر شباهت ِ آدمهای اطراف، در اینروزها در پس ِ جنب و جوش بهاری، خریدنها، خریدنها، خریدنها و هی تمیز شدنها، پنهان میشود. من در اینروزها بهشدت میشوم آدمی که به زندان، ادامهء زندگی ِ سگیاش، بازمیگردد.
اگر دیکتاتوریای میداشتم، اگر قدرتی میداشتم، لابد فرمان میدادم کشور را دو قسمت کنند: شادها بروند برای شادی خودشان، و دیگران، به زندگی ادامه بدهند. نه قدرتی دارم، نه حکومتی، نه کشوری؛ از چه سخن میگویم؟ توهم.
بهار ما، شده است سرک کشیدن در لحظههای تحویل سال دیگران؛ لای در اتاق را باز کنیم، ببینیم نشستهاند دور ِ سفرهای. و بهیاد روزهای تلخ گذشته، با خود بگوییم: ایکاش کسی که کتاب باز کرده دعا میخواند، فکر کند کسی که در اتاق محبوس است، خودخواسته زندانی این تقدیر نشده. و دعایی کند حالا که حالاش خوش است، و حال ما، مثل در ِ اتاق، نیمهباز و فرسوده و مات.
خسته ام از سرک کشیدن در خوشی دیگران. زندگی در بهاریههایی که هیچ نشانی از نو شدن ندارند، و سهم ما از آن، جنگیدن برای حفظ هماین «گوشه» است.
جای دیگر، مردمی دیگر، دستها و جیبها و خندههایی دیگر، دارند خرید میکنند، آماده میشوند، و به جنگ ما میآیند.
چه داریم، چه میتوانیم، چه حرف تازهای؟ من میتوانم دردهای «تو» را بگیرم و تو کمی آسوده؟ میتوانم؟ تو میتوانی بنشینی در نقش ِ من ِ اینجا، چیزهایی بنویسی و بعد فکر کنی «چه قدر خنک شده ام» و غصهات بشود که همنسلهای تو نوشتند و منتشر کردند و رفتند بالای ادبیات.. میتوانی؟ کلا هم که نمیتوانیم حساب کنیم که چی شد که این طور شدیم... ایداد.
شدهام سگی که به همه میپرد، با همه درگیر است، با همه تلخ. با تو چهرا پس؟ شرمنده ام از اینی که هستم / شده ام. سال به سال، قدرتی ِ کردگار، تلختر میشویم.
و من، در اینروزها است که حسودیام میشود به چهرههایی که وقتی میبینیشان، باور میکنی – باور کن! – باور میکنی که بهارشان آمده است و اینها شاد اند. بهار ِ ما کجا است پس؟ باور کردهام که اصلا، این فصل را مثل سیگار ِ بعد از صبحانه، مثل حقوق ِ سر ماه، مثل خندینهای از ته دل، مثل اجازهء انتشار دو خط نوشته بیدردسر، مثل ِ جوانی ِ یک زن، و مثل ِ آنروز ِ بهاری در فلکهء اول، از ما گرفتهاند.
و مردم؛ مردم البته بهظاهر هم که شده، شاد اند. باورشان میشود که هرسال، اینموقع، بهار میآید. و بهار، برای ایشان است. سهم ما، گوشه و کناری است که دریغ داشتهاند.
□
بهار ِ ما، چیزی شبیه صدای این ساز است. ما، توی خیابانهای شب عید بدجوری زار میزنیم وسط مردم؛ شبیه هیچکدامشان نیاستیم از ناسرمستی.
□
ای خدای آسمان وُ تقویم ِ رسمی
حال ما، عوض شدنی نیاست، حال آدمهای خوش را تغییر بده؛ باشد که اهل ِ «گوشه» و «کنار» را تنهاتر از این که هستند، نپسندند. آمین.
□
از «صائب تبریزی» است:
پیش از خزان، به خاک فشاندم بهار ِ خویش
- مردان به دیگری نگذارند کار خویش -
چون شیشهء شکسته وُ تاک ِ بُریده ام
عاجز به دست گریهء بیاختیار خویش
از وقت ِ تنگ، چون گل رعنا در این چمن
یککاسه کرده ایم خزان وُ بهار خویش
سنگ ِ تمام در کف ِ اطفال هم نماند...
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش!
صائب! چه فارغ است ز بیبرگی ِ خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار ِ خویش