تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

در اندوه‌بارترین روز از اندوه‌بارترین سال این عمر، بی‌حوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را می‌بندم و می‌رود برای انتشار در سه‌شنبه‌ای دیگر. و فکر می‌کنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پی‌دی‌اف (PDF) شش‌صفحهء گذشته را این‌جا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یک‌جا.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاری‌های رسمی، نویسندگان و مولفان و هم‌راهان این صفحات بوده‌اند. از این دوستان، به‌جز چندتایی، باقی را به نام می‌شناسم فقط، اما از لطف‌ و توجه ایشان ممنون ام.
 نمی‌دانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چی‌است، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست می‌دارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامه‌ای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچه‌قدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
این‌جا فایل پی‌دی‌اف شش‌شماره از صفحهء «جهان اندوه» را می‌شود یک‌جا دانلود کرد و خواند. پیش‌تر، این‌جا نوشته بودم که «جهان اندوه» چه‌جور جایی قرار است باشد. خودم در اولین‌شماره فقط نوشته‌ای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خسته‌ام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بی‌حوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...

* تیتر، عنوان مجموعه‌‌شعری است از نازنین نظام‌شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 88/09/09 حسین نوروزی |

آمدن‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را اما بس‌یار. همه‌چیزمان را آن‌جور که دوست داشتند، در سریال‌ها نشان‌مان می‌دادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آن‌روزها؛ همه‌چیز آن‌سال‌ها سریال بود. سریال‌ها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمی‌ها بودم که در آینه‌شان زنگار بود و زنگ، و تلفن‌هایی که دستی باید کوک‌شان می‌کردی تا وصل بشوی به اشرف‌الملوک، تا بگویی که «حال‌مان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه می‌شد این سفر را نمی‌رفتید؟»
آن‌سال‌ها، انگاری همه باید می‌رفتند. ما تنها رفتن‌ها را می‌دیدیم، آمدن‌ها را حدس می‌زدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همه‌چیز»ِ کسی بودند، و با رفتن‌شان دیوارها و پله‌ها و اتاق‌ها را سرشار از رنگ زیتونی می‌کردند، با صدای غم‌بار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که به‌تلخی پیر می‌شدند؛ در «گذشته»‌های آن‌سال‌ها، همه داشتند همه‌کس‌شان را از دست می‌دادند.
سریال‌ها، رابطه‌ را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته می‌دید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمی‌داد که یعنی «این‌سفر، سفر ِ بی‌برگشت شما شد برای ما، که شب‌های غریب داریم سراسر». آینه‌ای بودند از زندگی غم‌بار ِ جسمی که تمام داشته‌هاش به‌ناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز می‌گفتیم پاییز. یعنی تا آن‌سال‌های سریال‌های قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان می‌آمد، می‌گفتیم پاییز. همه‌چیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گل‌شن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه‌ رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولین‌بار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر می‌شود تابستان در خانه‌ای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستان‌ها دیگر عاقبت‌به‌خیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکس‌ها قدیمی بودند، سریال‌ها قدیمی بودند، سریال‌های قدیمی عکس‌های قدیمی آدم‌های قدیمی دیوارهای قدیمی، عشق‌ها... عشق‌ها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبت‌به‌خیر نمی‌شد آن‌سال‌ها از بس‌که همیشه یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همه‌چیز را به‌ناگاه رها می‌کرد و می‌رفت. ما دیگر به پاییز، نمی‌گفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر می‌کردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاری‌چی، جایی یکی از شب‌هاش به «شد خزان» ختم می‌شد؛ سریال‌ها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشته‌ای نمی‌توانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیع‌زاده».
آن‌سال‌ها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصل‌ها ماندگاری نداشتند، چراکه عشق‌ها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشه‌گنگ ِ بدیع‌زاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»‌ای بود برای عبرت. آینده‌ای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر می‌کردیم، به آخرین کوپن اعلام‌شده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شب‌هامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیع‌زاده که تلویزیون پخش می‌کرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشته‌ها از سروده‌ها از عشق‌ها و شکست‌ها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاق‌ها در «آینه» نمی‌افتاد. اتفاق‌ها، بی‌که مردم حالی‌شان باشد، در اتاق‌هایی می‌افتادند که مردی یا زنی گوشه‌ گرفته بود در خودش، و بدیع‌زاده متذکر می‌شد که همه‌چیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چه‌آدم‌ها که با جوانی این زن، عشق‌ها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمی‌افتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیع‌زاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آن‌ایّام. سریال‌های آن‌سال‌ها می‌خواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» می‌افتد ناگزیر.
آمد آن‌روزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمی‌کرد، و همه می‌دانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیع‌زاده عبور می‌کردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمی‌خواستندش.
و لاجرم رسید آن‌دقیقه‌ای که دیگر همه می‌دانستند که یک‌گذشته به جواد بدیع‌زاده بده‌کار اند، یک‌زندگی به خزان، یک‌عشق به باد.

 

- این را نوشتم که سه‌شنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتی‌شان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیع‌زاده و شعر رهی معیری از این‌جا دانلود کنید.
- تاکنون پنج‌هفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هم‌این‌شب‌ها فایل صفحات را برای دانلود می‌گذارم این‌جا.

# این؛ هم‌این # 88/09/07 حسین نوروزی |

در ره‌گذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است!                  رودکی

تقدیم به بیست‌ونُه آبان ِ سال ِ بیست‌ونُه؛ روزی که انگار نباید در این‌همه تنهایی و این‌گونه مغموم می‌گذشت، و گذشت. لعنت به چمدان‌ها.

# این؛ هم‌این # 88/08/29 حسین نوروزی |

۱
شعرهای تو تیر می‌کشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر می‌کشد
{تو خودت شده‌ای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هم‌این‌که می‌گوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}

در این شهر ِ سردرد جدا افتاده‌ایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمی‌شویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که می‌شود فراموش کنند؟

خیابان تمام قدم‌ها را از یاد می‌برد
خیابان تمام خنده‌ها را
خیابان از یاد می‌برد آدم‌های خونی را
دختری که می‌خندد
زنی که می‌خندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دست‌ها
جای حقیری است
تو می‌دانستی!

کجا بگردند
مادرانی که بی‌سر تو را به‌جا نمی‌آورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است

تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکس‌های تو شیطنت می‌کنند
عکس‌ تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس‌ تو بر تهران هجوم آورده می‌گوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکس‌های تو هم شیطنت دارند

برای یکی‌عکس
روزی رسیده است که دل‌تنگ می‌شوم
تو برنمی‌گردی از این ظهر قاب‌گرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمی‌گردی از جمعهء ولی‌عصر ِ آن‌روزها عشق‌ها حرف‌های معمولی
و دیگر نمی‌شود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که این‌ها می‌روند، تو برمی‌گردی ...
تو
برنمی‌گردی

۲
شعرهای بی‌تو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه می‌خواستم
سینه‌های تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بس‌یار می‌سرودم
دختران تو درد می‌کشند بر دستان من مُرده‌ بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!

تهران ِ تو از سال‌ها است که یک‌طرفه می‌رود
و سینه‌های بس‌یارش
سینه‌های یارش
آه از این‌همه سینه‌‌سوخته‌ ...

درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکی‌قاب‌ عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم

تهران ِ تو تیر می‌کشد
و من تمام سردخانه‌ها را
و من تمام سردخانه‌های دور را
و من تمام سردخانه‌ها را بر عکس تو دیده‌ام
کسی تو را به سینه نمی‌شناسد
کسی مرا به نام

بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غم‌زده
من برای تو آن قصه‌ را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که این‌ها رفته‌اند
تو
برگشته‌ای

Baanoo بانو

از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که این‌جا منتشرنشده، و بعید می‌دانم که برای انتشار ِ رسمی‌تر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی این‌جا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمی‌خواهم. هم‌این‌که می‌خواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. این‌یکی، تماما‌مخصوص مخصوص مخصوص است.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/17 حسین نوروزی |

مثل بعضی‌ها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راه‌آهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد می‌شد از کنار امام‌زاده و می‌اومد از کنار باغ وُ گندم‌زار می‌گذشت وُ می‌رفت تا جایی‌که ما اون‌موقع خیال می‌کردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار می‌رفت به سمتی که خورشید غروب می‌کرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همه‌کاری بود: مصرف مواد، بچه‌بازی، تصفیه‌حساب‌های ناموسی و غیره، قتل و راه‌زنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچه‌بازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار می‌اومد وُ می‌رفت وُ من هربار سعی می‌کردم آدم‌های تو کوپه‌ها رو حدس بزنم؛ این‌که خانوادگی سفر می‌کنند، این‌که مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچه‌های هم‌محل، مثل خیلی از لب ِ خط‌نشین‌ها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچه‌ای که چشم‌اش رو از دست داده بود و داشت غم‌گین ما رو تماشا می‌کرد. عادت شده بود سنگ‌پروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد می‌شد، هرچیزی که از ما رد می‌شد وُ می‌رفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کم‌کم داشتم سیگار رو می‌فهمیدم؛ یازده‌ساله بودم همه‌اش.
تنها نشسته بودم کنار گندم‌زار، و قطار داشت می‌اومد که بره و غروب بشه. سرعت کم می‌کرد وقتی از اون‌جا رد می‌شد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، هم‌سن و سال خودم شاید، از اون تیکه‌ای که باز می‌شد، به‌زور سرشون رو نوبتی می‌کردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر به‌ام می‌دادن.
خیره شدم به‌شون و شمُردم‌شون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدم‌ها با خانواده می‌رن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر می‌کردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمی‌کردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سال‌ها است که از ریل قطار دور افتاده‌ایم و دیگه هرهفته هم‌سایه‌ها رو نمی‌بینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.

از قبل‌های این‌جا:

 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 88/06/23 حسین نوروزی |

ننه‌کلاغ باز هم جلو آمد و گفت: تو اسم‌ات چی‌اه؟
اولدوز اسم‌اش را گفت. بعد ننه‌کلاغه پرسید: آن‌تو چه‌کار می‌کنی؟
اولدوز گفت: هیچ‌چیز؛ زن‌بابام گذاشته این‌جا و رفته حمام، گفته جنب نخورم.
ننه‌کلاغه گفت: تو که همه‌اش مثل آدم‌های بزرگ فکر می‌کنی.. چرا بازی نمی‌کنی؟
اولدوز یاد عروسک گنده‌اش افتاد. آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر، ننه‌کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم... یک عروسک گنده داشتم که گم‌وگور شد. عروسک سخن‌گو بود.

اولدوز و کلاغ‌ها، صمد بهرنگی

صمد بهرنگی Samad Behrangi

چهل‌ویک‌سال قبل، در هم‌این‌روز، که نُه شهریور است، آقای صمد بهرنگی دیگر از ارس بازنمی‌گردد. بعد ِ این‌همه‌سال، چه تفاوت دارد که قول ِ آل احمد درست باشد یا حمزه فراهتی و بهروز دولت‌آبادی؟ یا شنا نمی‌دانسته، یا کار ساواک بوده.
مهم این است که مردی که چهل‌ویک‌سال قبل در ارس غرق شد، کتاب‌هایی برای کودکان نوشته و حرف‌هایی دربارهء تعلیم و تربیت آنان زده و اصلا آمدن و رفتن‌اش، تاثیری جدی روی حرکت این عرصه داشته است.
مهم‌تر البته این است که صمد، «اولدوز و کلاغ‌ها» را هم نوشت و مُرد.
به احترام صمد؛ که من دوست‌اش دارم، او دوست‌اش دارد، و خیلی‌های دیگر شاید. یادش همیشه گرامی است.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/09 حسین نوروزی |

مرد از خواب برخاست
مرد به ساعت‌اش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شماره‌ای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آن‌دو گفتند: «پس .. خدانگه‌دار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آن‌سو قطع شود
مرد صدای سرمهمان‌دار را شنید که چیزهایی شاد می‌گفت
مرد با صدایی کمی‌بلند گفت: «خواهرت رو هواپیما‍!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصه‌هاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرنده‌ای نمی‌پرید»
بعد
هواپیما پرید بدون این‌که توهینی به‌اش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمی‌شد ما هم‌این‌جوری سوزناک می‌بودیم و الزاما نیازی نمی‌شد به این‌که یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانون‌گرایی فریاد زد: «به خاطر خودت می‌گم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن این‌جوری!»
و البته که زن رفته بود.

این و این و این و این و تمام این سال‌ها.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/25 حسین نوروزی |

گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
ناله‌ای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نی‌است اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...

این بنان، مثل ماست و خیار می‌ماند برای جماعت خراب.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/24 حسین نوروزی |

«مشروطه‌طلب، آزادی قلم و آزادی بیان می‌خواهد؛ یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر!»

گروهی از تجار مشروطه‌خواه، با فرمان مشروطيت در خانهء حاج امين‌الضرب (فرمان مشروطيت در دست او است)


«ثقةالاسلام تبریزی» از علمای مشهور مشروطه‌طلب، این جملات را در دفاع از مشروطه و تشکیل مجلس شورا، و در دفاع از «آزادی» و «قانون» می‌گوید؛ و سلطنت و دولت مشروطه را موجب «حفظ بیضهء اسلام و اعتلای کلمهء حقّه» می‌داند.
نگاه کنید به کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران»،لطف‌الله آجدانی، نشر اختران، صفحات ۵۵ و  ۱۶۵.

و ام‌روز، سال‌روز امضای فرمان مشروطه به دست مظفرالدین‌شاه قاجار است.

- نهضت مشروطه را به روایت تصویر این‌جا و این‌جا ببنید.
- این تصویر متن فرمان مشروطه است. 
- این‌جا هم مقالات و اسنادی دربارهء نهضت مشروطه آمده است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/14 حسین نوروزی |

شهریور سال گذشته بود که این نوشته را این‌جا گذاشتم؛ در یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام. آن‌وقت‌ها، خیابان‌ها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابان‌های عمومی و پیاده‌روهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
ام‌شب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «این‌جا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، هم‌آن‌روز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد». نمی‌دانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازده‌ماه از آن‌روز، آن دوست کجا است؟ خدا می‌داند. اما یقین دارم به این‌روزها حتی فکر هم نمی‌کرد ...
آن‌روز هم جمعه بود، و ام‌روز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بس‌یار دیگرم دعا می‌کنم، و غم‌گین ام.

«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ»  آل عمران، آیهء ۱۲۰


پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/09 حسین نوروزی |

در زندگی، روزهایی هم از راه می‌رسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از این‌روزها تا کجا که نمی‌رود. در این‌روزهای پوسیده، من‌یکی ترجیح می‌دهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دل‌مرده قدم بزنم، و سیگار دست‌پیچ دود کنم، و فکر کنم که «هم‌این صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر می‌خوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا می‌برد می‌اندازد وسط تمام شکست‌ها، ناکامی‌ها، خستگی‌ها و یاس‌ها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکست‌خوردگان.

مهدی اخوان ثالث (م-امید)

این‌جا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید

 

# این؛ هم‌این # 88/05/08 حسین نوروزی |

هواپیماها بی‌گناه اند؛ آدم‌ها هستند که بلیت می‌خرند، می‌پرند و... می‌روند.

این و این و این و این

 

# این؛ هم‌این # 88/05/06 حسین نوروزی |

پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیده‌ای بود. می‌گفت: «عزراییل علیه‌السلام، در زمان حاضر واقعا نمی‌رسد که جان ِ این‌همه مردم را یک‌تنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که می‌زد، خیره می‌شد به دورها. بعد یک «حبّ» می‌انداخت بالا و چای تلخ را سرمی‌کشید. تلخکی بدجور مزّه می‌کرد زیر زبان‌اش. تلخ می‌خورد و شیرین می‌گفت.
می‌گفت: «هم‌این ماشین! این ماشین .. چه جان‌ها که بیش‌تر از عزراییل علیه‌السلام گرفته است!» و فکر می‌کرد و در دورها، چیزی می‌دید که هرگز نمی‌فهمیدم چی‌است و از چه جنسی.

حالا کجا است پیرمرد تا ببیند این‌روزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراری‌ات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دل‌تنگی ِ اتوبان‌ها، در سکوت.

* «پشت درخت‌ها را می‌بیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدم‌ها می‌گذارند. کتابی به هم‌این نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/06 حسین نوروزی |

هواپیماهای روسی سقوط می‌کنند
هواپیماهای غیرروسی می‌برند و برنمی‌گردی ...


 این و این و این و این

* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده

 

# این؛ هم‌این # 88/05/05 حسین نوروزی |

با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست داده‌ایم ...

+ از قدیم ِ این‌جا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی.    + و این و این و این

 

# این؛ هم‌این # 88/05/04 حسین نوروزی |

می‌پرسد: «برادر؛ هدف‌تان چی بود که در آبادان ماندید، پس از آن‌که جنگ شروع شد؟»
«من هدفی نداشتم»
«هیچ هدف و مقصود خاصی نداشتید؟»
«نه؛ من در بیمارستان بودم»
دربارهء سکتهء مغزی مشهورم پرسید، آن را تایید کردم.
«تاهل اختیار نفرمودید؟»
نگاه‌اش می‌کنم و می‌خندم. و فکر می‌کنم حالا داریم به موضوع دل‌خواه‌اش نزدیک می‌شویم. می‌گویم: «یک‌بار؛ سال‌ها پیش...»
سرش را تکان می‌دهد. اما فکر نمی‌کنم به خاطر ازدست‌رفتن هم‌سر من باشد. نمی‌پرسد چه‌طور شد. این اهمیت ندارد. سرتکان‌دادن‌اش بیش‌تر انگار به خاطر امتناع از ازدواج مجدد است.
«چه‌طور شد ازدواج نکردید؟ مرد باید تاهل داشته باشد!» لحن صدایش انگار حالت شوخی دارد ولی انگار فکرش توی ازدواج است.
من هم خندیدم. می‌گذارم این مقوله بگذرد. اما او بازمی‌پرسد: «جواب ندادید...» از لحن صدا، و نحوهء جملات‌اش برمی‌آید که به تیپ و طبقهء من در اصل ایمان زیادی ندارد، ولی به‌هرحال با من ملاطفت و ایثار می‌کند.
می‌گویم: «والله اون‌کسی که من می‌خواستم با من ازدواج کند، فکرش توی چیزهای دیگر بود. شاید هنوز توی لیست‌اش باشم. و اون‌کسانی هم که می‌خواستند با من ازدواج کنند.. چه عرض کنم؟»
«شما خودتون لیستی ندارید؟»
«نه .. هه! شما چه‌طور آقای یزدانی؟ شما مزدوج نی‌استید؟»
«نه؛ ولی به مجرد این‌که کارم این‌جا تمام شود و به ایران برگردم، باید دست‌به‌کار شوم.»
«می‌دانم؛ مرد باید مزدوج باشد!»
خندهء ساده‌لوحانه‌ای تحویلم می‌دهد.
«کس به‌خصوصی را زیر سر ندارید؟» اشارهء به‌خصوصی به ثریا ندارم، ولی او می‌فهمد.
«نه. اگر اشارهء ضمنی شما مربوط به ثریا خانم می‌شود، باید عرض کنم که من به ایشان تنها بعداز حادثه علاقه‌مند شدم.»
....

ثریا در اغما / اسماعیل فصیح

اسماعیل فصیح

فصیح نویسندهء مورد علاقه‌ام نبود. یعنی این‌جور نبود که مثلا همه‌کارهاش را خوانده باشم و پی‌گیر کار تازه‌اش. پنج‌شش‌تا رمان ازش خوانده بودم و یک مجموعه‌داستان. اما با برخی از نوشته‌هاش خاطراتی دارم و نثر او را می‌پسندم؛ استفاده‌اش از زبان گفتار در نوشتن درعین پرهیز از شکسته‌نویسی.
به احترام ِ خاطرات ِ «ثریا در اغما» و «عشق و مرگ»، حرف‌ها و رفتار «لیلا»، جملات انگلیسی بی‌موقع وسط رمان‌هاش، و نثر فصیح.
روح‌ات شاد اسماعیل.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/26 حسین نوروزی |

«من همیشه تحقیر شدم؛ می‌خواستم و می‌خواهم کارم را ادامه بدهم اما امکان‌اش را ندارم. هرکسی می‌خواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی می‌رود که آرامش داشته باشد. اما من تا به‌حال ده‌بار اثاث‌کشی کرده‌ام.
وقتی خسته می‌شوم، وقتی لج‌ام می‌گیرد، می‌گویم می‌خواهم سبزی‌فروش بشوم.
پدر و مادرم کارهای مرا مسخره می‌کردند؛ وقتی کتاب‌هایم چاپ شد آن را برای پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود "آن‌ها را بخوان ببینم چه نوشته است"، اما پدرم برایم نوشت که "دیگر این کتاب‌ها را برایم نفرست. این‌ها کتاب‌های دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرت‌مان باشیم".»

«یک‌روز با پسر یکی از این حاجی‌ها دعوا کردیم و هم‌دیگر را زدیم... {بعد، پدر آن پسر شکایت مهدی را به پدرش می‌آورد و پدر هم کتک مفصلی به او می‌زند} .. هم از پسرحاجی کتک خورده بودم و هم پدرم مرا کتک زد و دعوا کرد. این بود که کم‌رو شدم و ترسو شدم.
اصلا زندگی من همه در این تلخی و تنهایی گذشته است. هیچ‌چیز خوشی در زندگی ندیدم. با مردم رفت‌وآمد نداشتیم. هرگز یاد ندارم کسی در خانهء ما میهمان باشد. {.....} هرگز ما خانهء کسی میهمان نشدیم. اصلا زندگی را یاد نگرفتم...»

«یادم نمی‌آید پدرم یا مادرم مرا بوسیده باشند»

مهدی آذریزدی

بالاخره «افسانهء ۱۳۰۰» هم تمام شد و قصهء تنهایی‌ تلخ «بچهء آدم» به سر رسید. اگر در «افسانهء ۱۹۰۰» تورناتوره، تنهایی «لمون ۱۹۰۰» با انفجار کشتی به پایان رسید، این‌جا مانده است یک صبح شنبه، که جمع می‌شوند و می‌شویم مقابل ساخت‌مان «خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)» و پایان یک‌عمر تنهایی ِ مردی را می‌بینیم که به قول خودش از عذابی که کشید، حسرت‌ها داشت.
«روز دوم خمسه مسترقه سال ۱۳۰۰ شمسی به دنيا آمدم. سه‌روز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شد.»

نُه یا ده سال داشتم فکر می‌کنم که برای اولین‌بار، خودم برای خودم کتاب می‌خریدم. اولین خرید من در آن‌روز بهاری، «خال‌خالی و اسب سفید» بود و یک کتاب زردرنگ، که مجلدی بود از یک مجموعه؛ «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن».
داستان «خیر و شر»، خصوصا وقتی‌که اعراب‌گذاری کامل نداشت و من «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد» می‌خواندم، اولین مواجههء جدی‌ام با دنیایی بود که دوست داشتم. بی‌اغراق، بارها و بارها این کتاب را خواندم و هربار فکر می‌کردم که «پس می‌شود که از تنهایی فرار کرد با خیالات و تصور ِ دنیای جابلقا و جابلسا».
من بابت آن‌روزها به «مهدی آذریزدی» و آن نقاشی که طرح‌های سیاه و سفید کتاب را کشیده بود {«تجویدی»؟} مدیون ام.
خبر مرگ آذر، از آن‌رو که این سال‌ها را در بیماری و بستر گذراند، چندآن دور از ذهن و ناگهان نبود. اما خب، اگر پدرت هم در این وضع باشد و بمیرد، باز هم چیزی از تلخی ِ خبر کم نمی‌شود.

مهدی آذریزدی، مردی که صبح پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ در بیمارستان آتیه در تهران درگذشت، بخشی از کودکی چند نسل از ایرانیان است. چندنفر مثلا «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نخوانده یا ندیده یا حداقل نام‌اش را نشنیده‌‌اند؟ چندنفر با خواندن ِ بازنویسی‌ها و بازآفرینی‌های آذریزدی، با ادبیات ایران برای اولین‌بار- و برخی برای آخرین‌بار - روبه‌رو شده‌اند؟
اگرچه وی «تذکرهء شعرای معاصر{۲ جلد}» را با هم‌کاری مرحوم «طهوری» مدیر انتشارات طهوری و با اسم مستعار «سید عبدالحمید خلخالی» نوشته و منتشر کرده، اگرچه «فرهنگ عامیانهء یزد» گردآوری کرده است و اگرچه «مثنوی معنوی» را بعد از وفات مرحوم «فروزان‌فر» تصحیح کرده {که سال‌ها بعد و در سال ۱۳۷۱ به همت انتشارات پژوهش منتشر شد و خودش آن را «غلط‌گیری چاپ‌های دیگر» می‌داند}، اگرچه در سال ۱۳۳۳ کتاب «خودآموز عکاسی» با امضای «صریح» نوشت و منتشر کرد و بعدها فهمید که «این توضیحات غلط بوده است و کسانی که عکس می‌گرفتند و بر اساس این توضیحات داروی ظهور و چاپ درست می‌کردند، تمام عکس‌هایشان خراب می‌شده است!»، و اگرچه او «دستور طباخی و خانه‌داری» هم را با امضای «انجمن خانه و خانه‌داری» نوشت به سفارش «عبدالرحیم جعفری» که در سال ۱۳۲۸ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و «خودآموز مقدماتی شطرنج» را نوشت که در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما بس‌یاری او را با نام مجموعه‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» به یاد دارند.
آذریزدی، که خود ِ بچه‌های فرهنگی یزد «آذر» خطاب‌اش می‌کردند، مهم‌ترین، جدی‌ترین و اثرگذارترین کسی بود که پیش‌گام بازنویسی و بازآفرینی قصه‌های کهن و ادبیات دی‌روز برای کودکان ام‌روز شد.

از کارگری این و آن شروع کرد و به شاگردی بنایی رسید. از آن‌جا به کارگاه جوراب‌بافی کشیده شد و از آن‌جا بود که صاحب این کارگاه، که به تازگی یک کتاب‌فروشی هم تاسیس کرده بود، آذر را به شاگردی مغازه‌اش برد. به‌قول خودش «ديگر گمان مي‌كردم به بهشت رسيده‌ام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.» آذریزدی در هم‌این کتاب‌فروشی بود که به بهشت‌اش رسید و شد آن‌چه می‌بینم و می‌خوانیم.
شعرهایی هم سرود و منتشر کرد، و نمونه‌خوانی بس‌یاری از کتاب‌های امیر کبیر را انجام داد. شرح زندگی و مشاغل‌اش را، از کار در عکاسی تا نمونه‌خوانی کتاب و مجله، خود در زندگی‌نامه‌اش نوشته و در هم‌این اینترنت هم در دست‌رس است. در انتشارات امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، روزنامهء اطلاعات و .. کار کرده است.
در جوانی هواخواه حزب توده بوده، اما هرگز به آن معنا که دیگر نویسندگان و هنرمندان به سیاست کشیده شدند، آلودهء این فضا نشد. بعدها هم به‌کلی دوری کرد از این فضا و ترجیح داد به تنهایی‌اش در رفت و آمد بین تهران و یزد ادامه بدهد.
جوانی‌اش را با سلام و علیک با بس‌یاری گذراند که خاطراتی هم از آن‌ها دارد. با احسان یارشاطر و جلال آل احمد حشر و نشر داشت. با محمدعلی اسلامی ندوشن، با ناشران قدیمی تهران و با کی و کی.. ولی همیشه خود را «تنها» توصیف کرده و بی‌دوست.
در دهه‌ء سی که هنوز چیزی به نام «بازنویسی» جا نه‌افتاده بود، کارش را شروع کرد: «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب». مجموعه‌ای چند جلدی که شاید نام‌شان برای کودکان چند نسل از نام خود آذریزدی مشهورتر باشد.
گرچه در این سال‌ها، کم‌کم دیگرانی نیز وارد این گود شدند و مجموعه‌های مشابهی را تدوین کردند، اما آثار هیچ‌یک در کنار ارزش‌های خود، هم‌آوردی برای کار آذریزدی نشد. «احسان يارشاطر» در سال ۱۳۴۴ «قصه‌های شاهنامه» و «قصه‌های ايران باستان» را منتشر كرد و در سال‌های بعد، كسانی چون «زهرا خانلری» و «مهرداد بهار»، بازنويسی قصه‌های كهن را محور كار خود قرار دادند.
از سال‌ ۱۳۳۵ بود که تدوین و انتشار مجموعه‌ء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و بعد از آن مجموعه‌ء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» را آغاز کرد. انتشار مجموعهء اول از سال ۱۳۳۵ به همت انتشارات امیرکبیر آغاز و با انتشار جلد هشتم آن در سال ۱۳۶۲ متوقف ماند. مجموعهء دوم نیز در ده جلد از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۱ توسط انتشارات اشرفی منتشر شد. {دو جلد از مجموعهء اول نیز قرار بود به‌زودی تدوین و منتشر شود؛ در دیدار مصطفی رحماندوست مسوول واحد کتاب‌های کودک انتشارات امیرکبیر با آذریزدی در سال گذشته، او قول داد که اگر بیماری امان بدهد، این دو جلد را نیز تحویل داده و مجموعه را کامل کند؛ که ام‌روز دیگر می‌شود گفت نشد! حیف.}
کتاب «قصه‌های سندبادنامه و قابوس‌نامه» {انتشار در ۱۳۴۱} از مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» جایزهء «یونسکو» را در آن‌سال‌ها دریافت کرد. از این مجموعه، «قصه‌های مثنوی معنوی» {۱۳۴۳} و «قصه‌های قرآن» {۱۳۴۴} جایزهء کتاب سال «شورای کتاب کودک» را کسب کردند.
پنج جلد از این مجموعه و یک جلد از مجموعهء دوم نیز توانستند جایزهء کتاب سال سلطنتی را دریافت کنند.
کتاب «بچهء آدم» {۱۳۴۵} از مجموعهء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» کتاب سال برگزیده «شورای کتاب کودک» شد.
در ابتدای راه، نوشته‌هاش را به انتشارات امیرکبیر برد. تردید داشت که در میان آن‌همه «دکتر و استاد» آیا جایی برای این کتاب‌فروش شهرستانی وجود دارد یا خیر؟
اولین سری از این نوشته‌ها را که به دست بررسان و جعفری ِ امیر کبیر داد، پیغام رسید که «به فلانی بگویید کارش خوب است و ادامه دهد». از این‌جا بود که روزگار، مردی را به خود دید که با آروزهای کودکانه‌اش، با صفای قلبی و مهربانی‌اش توانست به‌سرعت خود را در کنار نام‌های بزرگ به ثبت برساند. مردی که به قول خودش به‌خاطر کودکی سراسر تلخی‌اش، «عُقدهء کتاب» داشت.

قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب - مهدی آذریزدی


در بررسی و تحلیل آثار «بازنویسی و بازآفرینی»، ناگزیر باید با کلیشه‌هایی غیرخلاقانه به سراغ تحلیل قدرت و ضعف آفرینش اثر رفت. چراکه مثلا مولف این آثار، در به‌ترین حالت، نیمی از کار را انجام داده. {هرچند در مورد «بازآفرینی»‌ گاهی سهم ِ بازآفرین بیش از این‌ها است}
با این‌حال، اتفاقا دلیل توفیق آثار آذریزدی، دقیقا به حضور خود ِ او در این آثار بازمی‌گردد. اثبات این «حضور» در اثری که چندآن هم «خلاقانه» نی‌است و دارد «مواد خام و پختهء دیگر»ی را «بازمی‌آفریند»، کمی سخت است. اما اگر مثلا تمام آثار مهدی آذریزدی را یک‌جا بخوانیم، و مهم‌تر از آن، چند گفت‌وگوی مفصل از او را نیز خوانده باشیم، به نکته‌ای می‌رسیم: تاثیر زندگی وی در آثارش؛ اتفاقی که اگر در نوشتن یک «رمان» ناگزیر است، در بازآفرینی و بازنویسی ضرورتی ندارد.
آذریزدی، کودکی تلخ و سراسر اندوهی داشته است. چند سطر آغازین هم‌این نوشته، که نقل قول‌هایی از او است، موید این نکته است. در بس‌یاری از نوشته‌ها و مصاحبه‌هاش نیز به این نکته تاکید کرده است که «نوشته‌هاش، حاصل کودکی تلخ‌اش بوده».
در جایی می‌گوید:
«من در کتاب‌هایم نمی‌خواستم خودنمایی کنم. من نه اهل فن بودم نه تئوری‌دان و آشنا با قوانین داستان‌نویسی. نمی‌دانستم {در داستان کودکان} کسی نباید دانای کل باشد و نباید در داستان مستقیما نصیحت کرد. اتفاقا خلاف آن فکر می‌کردم {.....} من دلم می‌خواست اگر بچه‌ای داشتم که ندارم، برای او این قصه را نقل می‌کردم و آخر قصه هم به او بگویم که این نتیجه و پیام را دارد {.....} آن‌چه را که من در کتاب‌هایم نوشتم برای بچه‌های طبقهء مرفّه ننوشتم؛ مخاطب من، بچه‌هایی مثل خودم بودند.»
و در جای‌جای گفت‌وگوهاش از این کودکی تلخ، تلخ‌تر یاد می‌کند. او در تمام عمر، تنها بود. ازدواج نکرد. در جوانی، وقتی‌که در «عکاس‌خانهء طاووس» در میدان راه‌آهن کار می‌کرد، اعلامیه‌ای داده بودند برای استخدام یک شاگرد. پسر هشت‌نُه‌ساله‌ای می‌آید برای کار. اول قبول نمی‌کند. بعد که شریک‌اش پسرک را درحال گریه بیرون مغازه می‌بیند و به داخل می‌آورد، آذریزدی او را به شاگردی و بعد، به فرزندخواندگی می‌پذیرد. {که باید هم‌این «محمد صبوری» باشد که خبر مراسم روز تشییع را به ایسنا داده است}

نگاهی جامع به کتاب‌های آذریزدی، بیان‌گر چند ویژگی‌ عمده در کار او است:
- تنوع در انتخاب قصه‌ها؛ چه از لحاظ محتوا و نگرش و چه از لحاظ قدمت آثار ادبی ِ مورد استفاده. برای هر سلیقه‌ای، حتی «طبقهء مرّفه»، می‌توان کتابی یافت در میان آثار وی.
- پرهیز از سانسور ادبیات کهن و قصه‌های عامیانه؛ در قصه‌های بازنویسی‌شدهء آذریزدی، توجه به «اخلاق» و مسایل «تربیتی» موج می‌زند. خودش نیز تاکید کرده است که در مواجهه با کودکان، باید به این دو مساله توجه بس‌یار کرد. اما بس‌یاری، به‌نام «اخلاق» و «تربیت» و ... بخش‌هایی از ادبیات را راز ِ مگو برای کودکان می‌دانسته و می‌دانند. آذریزدی، با درک درست از این وضعیت، آثاری خلق کرد که نه عاشقانه‌هاش رنگ ابتذال دارند و نه آثار حکمی‌اش خالی از دغدغه‌های اجتماعی است.
- توجه به تلخی‌ها و روایت بخش‌های‌ تراژیک برای کودکان؛ وی از معدود کسانی است که به‌شدت برای مخاطب کم‌سن خود، داشتن ِ تمام وضعیت‌های روحی، از جمله غم‌گین شدن، را قایل است. حتی این‌روزها که ادبیات کودک و نوجوان، حرفه‌ای‌تر شده، هنوز هم هستند کسانی که کودک را تنها یک «روح لطیف» می‌بینند که نباید از غم‌ها و یاس‌ها و شکست‌ها برای وی گفت و نوشت. در آثار آذریزدی، کم حضور ندارند غصه‌ها و غربت‌ها. {این‌جا است که دانستن گذشته و زندگی مولف، شاید در درک چرایی ِ حضور این ویژگی کمک کند}
- زبان سالم و به‌روز؛ آذریزدی هم ادبیات کهن و عامیانه را خوب می‌شناخت، و هم نسبتا به زبان ِ روز خود نزدیک بود. گرچه برخی دُش‌واری‌ها در بازنویسی‌های او دیده می‌شود، اما باید توجه کرد که او از آغازگران این راه بود، و در زمان خودش، کار بزرگی در نزدیک شدن به زبان و ذهن مخاطب کرده است.
- استخراج و انتقال «پیام اخلاقی» اثر به خوانندگان؛ این ویژگی حتی بدون تاکید خود مولف در گفت‌وگوهاش، به‌راحتی قابل کشف است.

اما از خنده‌های روزگار است که حتی آذریزدی هم سال‌ها دچار و زخمی سانسور بود!
«داستان "گربهء ناقلا" را که نوشتم، تا چهارسال اجازهء چاپ ندادند، به جهت این‌که گربه‌های قصه به مرد قصّاب محله لقب "مرد بزرگ‌وار" داده بودند و حاضر نمی‌شدم که این کلمهء "مرد بزرگ‌وار" را عوض کنم. آن‌ها هم متقابلا مجوز چاپ صادر نمی‌کردند {...} یک‌روز موضوع را به آقای مصطفی رحماندوست گقتم و ایشان گفت به‌جای این کلمه، "جوان‌مرد قصّاب" بگذار. و راضی شدم که "مرد بزرگ‌وار"، "جوان‌مرد قصّاب" شود و بعد آن‌ها اجازهء چاپ دادند و کتاب منتشر شد...»
گرچه چیز عجیبی هم نی‌است؛ خواندن آثارش، و توجه به یکی از آخرین گفت‌وگوهاش در سال گذشته، نکاتی را عیان می‌کند در چرایی ِ این وضعیت:
«سال‌های اول انقلاب تیراژ کتاب‌ها به ۲۰۰۰۰ رسیده بود، اما حالا به ۲۰۰۰ و ۱۵۰۰ نسخه رسیده است. به نظر من باید ممیزی به طور کامل برداشته شود تا مردم کتاب‌خوان شوند. این را به آقای عجمین (مدیر کل ارشاد یزد) گفتم  و او هم به آقای هرندی (وزیر ارشاد) منتقل کرد. آقای هرندی هم گفت فعلا چنین امکانی وجود ندارد و به جایش برایم تقدیرنامه فرستاد»!
گرچه خود معتقد است که دشمنی‌های شخصی عامل اصلی این ماجرا بوده:
«آقای خامنه‌ای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتاب‌هایت را خوانده‌ام و برای فرزندانم هم خریده‌ام  و برایشان خوانده‌ام. چند دقیقه‌ای درباره این کتاب‌ها صحبت کردند و احوال‌پرسی کردند. اما روزنامه‌های یزد این قسمت از حرف‌های ایشان را حذف کردند.
در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتاب‌هایشان به من فحاشی می‌کردند؛ کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتاب‌هایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد می‌گویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشته‌هایشان به من تهمت زده‌اند هیچ‌وقت حلال نمی‌کنم.
وقتی پانزده سال پیش {فلانی!} در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد، دیگر چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ‌چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می‌دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.»
روی این حرف‌ها با چه‌کسی است؟ من که نمی‌دانم!! اما هنوز هم آثاری هستند که تجدید چاپ می‌شوند و در حاشیه‌شان، حرفی‌هایی مطرح است در مورد آذریزدی.

مهدی آذریزدی در منزل شخصی خود

تبار آذریزدی، زرتشتی بودند. پدر ِ پدرش «رشید» از زرتشتیانی بود که به اسلام گرویده بود. پدرش، مذهبی متعصبی بود که حتی خواندن بس‌یاری از کتاب‌های کهن ادبی را گناه می‌دانست. او همه‌چیز را در خدمت «آخرت» می‌خواست و فرزند را پای خواندن مفاتیح و دوری از مثلا دواوین شاعران، بزرگ می‌کرد. مادرش نیز از خانواده‌ای متمول بود که در مواجهه با وضعیت پدر، خصوصا وضعیت مالی، همیشه با هم دعوا داشته‌اند؛ دعواهایی که آذریزدی از آن به عنوان بدترین خاطرات کودکی ِ تلخ خود یاد می‌کند.
وی در جوانی آثاری در زمینهء بازنویسی متون مذهبی و روایت دینی بدون ذکر نام خود منتشر کرد. «قصه‌های پیامبران» منتشرشده در ۱۳۴۱ در چاپ امیری، «یاد عاشورا» منتشرشده در ۱۳۴۵ توسط انتشارات صالح شمیران و .. از آن جمله اند.

آذریزدی سال‌های اخیر را در بیماری و کسالت گذراند. بین تهران و یزد در رفت‌وآمد بود و در هیچ‌جا آرام نداشت. پیرمرد، به‌معنای دقیق کلمه یک «عاصی ِ خسته» بود.
دربارهء او حرف‌ها می‌شود و چیزها نوشت.. شاید وقت دیگری.

«این کتاب {بازنویسی قصهء «حی‌ّ بن یقظان» به نام «بچهء آدم»} را خیلی دوست دارم. به قسمت‌هایی از قصه که می‌رسیدم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. در تنهایی خودم و بی‌کسی و آوارگی بچهء آدم، نقاط تلاقی می‌دیدم. بدبخت بودم، محروم بودم، ناشناخته بودم، بی‌زبان بودم، و بچهء آدم هم همین‌گونه بود..»

روح‌اش شاد؛ شاید فقط مرگ او را از این تنهایی نجات داده باشد...

از جاهای دیگر:
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- فایل صوتی – شاید آخرین – گفت‌وگوی آذریزدی را این‌جا بشنوید. (برای دانلود، کلیک‌راست کرده و save as را بزنید)
- این دو تکه‌فیلم، سال گذشته در دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با او تهیه شد. این‌جا و این‌جا ببینید.
- خبر مربوط به مراسم تشییع مهدی آذریزدی
- بیانیهء انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به مناسبت درگذشت آذریزدی

برخی منابع:
در سال گذشته، یکی‌دوجا دربارهء آثار آذریزدی نوشته‌ام. یادداشت اخیر، مدیون فیش‌برداری‌های آن مطالب است. با این‌حال، آن‌چه به‌خاطر دارم، این است که از منابع زیر در برخی موارد استفاده کرده‌ام:
- از حوالی دیروز / اسدالله شکرانه / انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان {اغلب نقل قول‌های این مطلب، از این کتاب است؛ این کتاب حاصل گفت‌وگویی بلند با مهدی آذریزدی است}
- کودکان و ادبیات رسمی ایران / صدیقه هاشمی‌نصب / انتشارات سروش
- ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها / بنفشه حجازی / انتشارات روشنگران
- شیخ در بوته (روش‌های بازنویسی و بازآفرینی و ترجمه و پرداخت در آثار ادبی) / مرحوم جعفر پایور / انتشارات اشراقیه
- ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» از ابتدا تا شمارهء ۶۰
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- گزارش دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با مهدی آذریزدی / منتشرشده در سایت اطلاع‌رسانی شهرزاد +
- گزارشی با نام «بازنویسی‌ و بازآفرینی‌؛ دوست یا دشمن؟/ نگاهی به رشد روزافزون بازنويسی‌های متون كهن برای كودكان» / حسین نوروزی / روزنامهء «تهران امروز» سه‌شنبه، ۲۳ اردیبشهت‌ماه ۱۳۸۷ 
- اخبار خبرگزاری‌های ایسنا، مهر و ایکنا.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/19 حسین نوروزی |

هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازی‌ها را، اغلب، خودمان می‌سازیم، و گاهی هم دچارشان می‌شویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ این‌سال‌ها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاش‌گویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نی‌است. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف می‌زدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامه‌اش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود این‌طور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش می‌نویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نی‌است که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سه‌ماه قبل از این‌روزها آن بازی شروع شده بود، و پایان‌اش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید می‌خوانیدش، مهم‌ترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا می‌شد و دارد می‌شود. و مهم‌تر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!

گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم می‌شود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سه‌ماه! اگه!»

نشانه‌ها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آن‌جا عاریه رفته، بس‌یار است. مثلا هم‌این «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشی‌زادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:

اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه می‌ریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلی‌ها را شماره نمی‌کردم
صندلی‌ها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانه‌ای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمی‌خواندم
هرگز هیچ‌چیز را
عوض نمی‌کردم

بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشی‌زاده

اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود

دل‌مان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دی‌روز ِ خودمان

خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است
ما باید به خانه‌هامان برگردیم
و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان به‌ترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته می‌نوشد
ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ هم‌سایگان بنشینیم
و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد می‌بریم
یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه ‌وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند
برادران ما در سینا می‌میرند
قبری برای آن‌ها نیست
باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاس‌بان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...

*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده

چیزهای زیادی دارد از این‌جا؛ اصلا هم‌این «ویرگول‌نطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن‌ نوشته‌ها هم از نوشته‌های این‌جا گرته‌ای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسم‌الخط»‌اش بشود «رسم‌ ِ خط» و مثل معمول‌اش.
آن وبلاگ در یک‌ماهگی مغشوش بود و نویسنده‌اش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگ‌هایی را که می‌خواند اضافه کرد، و کم‌کم «خواننده/بیننده» از راه می‌رسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یک‌ماه جدی بود، و در پایان سه‌ماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکی‌دوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آن‌جا هم نمی‌آمد. باقی، سِیری سه‌ماه دارد که می‌ماند برای خودش آن‌جا. حقیقت این است: من بیرون از این‌جا، چیز دندان‌گیری ندارم برای گفتن.
چندنفر به‌لطف کامنت گذاشته بودند و بعضی‌ها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آن‌ها که می‌خواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی به‌روز می‌شد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجه‌شان.
من هم یک‌ماه و اندی لینک وبلاگ‌هایی را که معمولا می‌خواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی می‌نوشت و چی؛ قرار نی‌است دیگر به‌روز شود. گرچه کل بازی از هم‌این «اسم نویسنده» شروع شد.

نوشتن در آن‌جا اما تجربهء خوبی بود. نه این‌که با گذاشتن ِ «ی» به‌جای «ء» عوض بشود همه‌چیز. سخت بود برای کسی از تبار روضه‌خوان‌ها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکی‌دو جمله یا حتی کم‌تر، یک پُست را تمام کند {در این‌جا صدای «کورش ع» در گوش می‌پیچد که دارد چیزهایی می‌گوید و غُر می‌زند}. خدا به آن‌ها که کوتاه‌نویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادت‌مند و بلند دهد.

و البته در خیلی از آن نوشته‌ها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکی‌دوتا نوشتهء آن‌جا ردگم‌کنی است و بعضی کلمات مال من نی‌است.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهم‌آلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصه‌هاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!

فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو می‌آورد. بعد، خودش تاب نمی‌آورد و می‌گفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده می‌باشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چی‌ها نوشتم ... با علاقهء بس‌یااااااااااااااااااااااااار!

 

# این؛ هم‌این # 88/04/17 حسین نوروزی |

عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار. اصل و نسب‌اش هم می‌رسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سه‌ماه و اندی قبل از ترور ناصرالدین‌شاه، تقریبا بیش‌تر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمی‌دانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه می‌گذرد یا نه؛ اما عباس‌علی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس می‌کرده که باید برای شاه بنویسد:«دی‌شب فی‌الجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباس‌علی».
عباس‌علی، که نام کوچک خود را به‌جای امضا می‌گذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر می‌نوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آن‌حوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی می‌داده از رفت‌وآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آن‌دیگری، تجاوز آدم‌های این ده به زمین آدم‌های آن‌یکی، و این‌که دارد باران می‌بارد یا برف. پیرمرد، فکر می‌کرده لابد برای شاه مهم است بداند که دی‌روز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچک‌ترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدین‌شاه مخابره می‌کرده است. حواس عباس‌علی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دی‌روز هوا انقلاب دارد».
عباس‌علی، اتفاقات معمولی را گزارش می‌داده و از لحن تک‌تک تلگراف‌هاش برمی‌آید که اطمینان داشته شاه، موبه‌مو خوانندهء گزارش‌های او است. از هم‌این‌رو، پای تمام تلگراف‌ها نام خودش را می‌نوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم می‌گذشت، مثل پنج‌شنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه می‌نوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباس‌علی». و دوشنبه چهاردهم جمادی‌الاولی هم‌آن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شب‌ها جزئی یخ می‌بندد. تازه قابل عرض اتفاق نه‌افتاده است – عباس‌علی».
یک‌روزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچک‌اش پای تلگراف، فقط می‌نوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در این‌روزها، یقین که عباس‌علی، حتی دلی نداشته برای گزارش آب‌وهوا؛ روزهای بی‌حوصله بودن حتی برای شاه. عباس‌علی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباس‌علی، اگر گوسفندان آن روستا زمین‌های این روستا را نچریده باشند، و اگر آدم‌های حیدرخان امیرتومان از قریهء دره‌باغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد ام‌روز.
و تمام این نوشته‌ها را، از وضعیت آب‌وهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباس‌علی نه برای معشوق‌اش، که برای شخص شاه می‌نوشته است. مهم نی‌است شاه می‌خوانده یا نه؛ عباس‌علی می‌نوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یک‌روز به‌دلیلی تلگرافی از عباس‌علی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباس‌علی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمی‌کرده، بیش‌تر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آب‌وهوا، می‌نوشته برای او.
عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگراف‌ها فهمیدم. و فهمیدم که تلگراف‌ها، بهانه‌ای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *

و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دل‌تنگی‌ها و غصه‌ها و ترس‌هات می‌نویسی و منتشرشان نمی‌کنی. می‌دانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشته‌ای:

شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سه‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنج‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: ...

مدت‌ها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، به‌اش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدت‌ها است خبر دارم تو می‌نویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدام‌روز، بُلد می‌نویسی و کدام‌روز نازک‌تر و کدام‌روز می‌نویسی و ذخیره نمی‌کنی. و من می‌دانم چرا بعضی‌روزها، چیزی ننوشته‌ای، و باور می‌کنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لب‌تشنگی و حکایت.
عباس‌علی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشته‌ها را ایمیل کن. من «آب‌وهوا»ی آن‌جا را خبر دارم ازش؛ از «حال‌وهوا»است که بی‌خبرم گاهی.
این فایل‌های وُرد، دو‌نفر را عذاب می‌دهند: کسی که می‌نویسد و منتشر نمی‌کند، کسی که می‌داند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آب‌وهوای روزگار ات، استعداد چه‌قدر باران را دارد دختر مهربان.

پنج‌شنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
ام‌روز، به‌شدت پنج‌شنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعه‌های موسیقی؛ پنج‌شنبه‌تر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نی‌است به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.

 

پی:
* تمامی تلگراف‌های «عباس‌علی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارش‌های تلگرافی آخرین سال‌های عصر ناصرالدین‌شاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ به‌شکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دست‌دوم‌فروشی‌های انقلاب یافت شود. ندیده‌ام تجدید چاپ احتمالی‌اش را.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/18 حسین نوروزی |

بخش ِ بزرگ‌وار ِ کودکی‌ام، دی‌روز زیر باران بهاری مُرد؛ دی‌روز آن قسمت از گذشته که هنوز هم شیرین بود، پرنده شد، و با این‌که خیلی چاق و تپل بود، پرید و رفت. و «ضربه»، دقیقا یعنی هم‌این.
من، بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز را در دورترین بیمارستان تهران به سردخانه سپردم، رسید گرفتم، جای یکی دیگر امضا کردم که کالبدشکافی / سلاخی نشود، و باران جوری می‌بارید که وقتی آدم‌های معمولی ِ خیلی خوب می‌روند، می‌بارد: وحشی و ناموزون.
و آدم ِ بزرگ این بیست و چند سال زندگی‌ام هم رفت (این‌جا، جای این آدمک‌های یاهو خیلی خالی‌است.. خدا شاهد است خیلی خالی است). و من به‌شکل عجیبی بعد از سال‌ها، واقعا «کسی را از دست دادم».
خیلی سخت شده نوشتن این که: من واقعا ضربه خوردم، ما ضربه خوردیم، و یک‌جوری که کسی نفهمد، شکستیم و از در و دیوار خانه‌مان حالا می‌شود فهمید که یک‌نفر از ما رفته است. باران هم که بهار است و عین چی می‌بارد.
این باران ناموزون، بوی ِ خود ِ خود ِ مرگ را می‌دهد؛ هم‌این است که سیزده‌نفر از نزدیکان‌ام (عمه، دایی، پسرخاله، دخترخاله و...) در بهار، و یازده‌تاشان در فروردین رفته‌اند در این چندسال.

این چندروز، همه‌اش شعر خواندم برای خودم، و با خودم.

مرگ
همه‌چیز «قدیمی» برگزار شد. واقعا قدیمی. خیلی قدیمی و خوب. باشکوه بود؛ آن‌جور که لابد خودش هم دوست داشت. آن‌جور که حتی در محلهء کودکی‌ام هم سال‌ها می‌شد که کسی این‌شکلی‌اش را ندیده بود: قدیمی و باشکوه، و محترم.
ما دوباره شده بودیم «ما». و دوباره بعد از پانزده سال، خرمان می‌رفت. و دوباره همه‌چیز و همه‌جا به فرمان و خواست ما بود؛ همه‌چیز، الا مرگ. کلانتری، بیمارستان، آمبولانس حمل جنازه، غسال‌خانه، خیابان دوازده‌متری، حتی کرکره‌ها هم به احترام ما رفتار می‌کردند.
جنازه را آوردیم اول خیابان ِ قدیمی‌مان، هم‌آن‌طور که دوست داشتیم. به آمبولانس فرمان دادیم که «ما می‌خواهیم عزیزمان را یک‌ساعت روی دست‌ها بگردانیم؛ که این آخرین گردش دسته‌جمعی ما است». بعد، همهء کاسب‌های محله اول وقت مغازه‌هاشان را باز کردند، آب و جارو کردند، ایستادند جلوی در. عزیزمان را گرفتیم روی دست‌هامان، و همه می‌دانستند و همه می‌فهمیدند که «ما» باز هم زیاد شده‌ایم و شده‌ایم هم‌آن جمع قدیمی. جمعی که حالا یکی‌شان نفس نمی‌کشید و داشت برای آخرین‌بار محله‌اش را مرور می‌کرد.
باشکوه بود. عین توی فیلم‌های خیلی قدیمی: عزیزمان رو دست‌ها داشت محله را می‌آمد پایین، بعد کاسب‌ها، تمام‌شان، کرکره‌ها را به حرمت مردی که دیگر نفس نمی‌کشید، یکی‌یکی پایین کشیدند. همه‌شان! یعنی خیال کن خیابانی را، در محله‌ای قدیمی، که پُر از مغازه باشد، و همه‌شان به حرمت مردی که بزرگ بود و بزرگ‌وار، مردی که تُپُل بود و دوست‌داشتنی، کرکره‌هاشان را با حرکت جسم بی‌جانی روی دست‌ها پایین می‌دادند. و کی‌است که بفهمد این عظمت را؟ این‌ها، قدیمی است و شکوه‌ این نما، فقط برای کسی ملموس است که پشت جنازه راه افتاده باشد از تک‌تک مغازه‌داران حلالیت بطلبد و تشکر کند؛ خواهش کند که «ممنون. شما سلامت باشید. به کسب و کار برسید.. ممنون دوستان.. ممنون». و من، بعد از سال‌ها، خیلی خوب می‌فهمم این حس را.
همهء محله را گشتیم. مسجد را شلوغ کردیم. خیابان‌های اطراف را بستیم. واقعا، ما، بعد از سال‌ها، بدون این‌که بخواهیم شورش کنیم، خیابان‌ها را بستیم از سمتی که دوست داشتیم. به ماشین‌ها گفتیم «بسته است تا معلوم نی‌است کی! بروید از خیابان دیگری برگردید، شاید باز بود». و شاید برای آخرین‌بار شکوه یک خداحافظی را دیدیدم و نشان‌ مردمانی دادیم که داشت از یادشان می‌رفت آدم‌هایی هستند که هنوز هم می‌توانند بلندمرتبه و باشکوه بمیرند؛ بی‌‌که وزیر و وکیلی باشند.
و خب، نوشتن ِ این‌ که: گاهی نفس کشیدن هم سخت می‌شود، و بعضی از رفتن‌ها یعنی دقیقا ضربه، خیلی سخت شده است حالا؛ مثل خود ِ نفس کشیدن. (و لعنت خدا به آدمک‌های یاهو.. اگر بودند چه می‌شد...)
بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز، دی‌روز در باران‌های بی‌نظم بهاری، یک محله را با پنجاه کوچهء بزرگ، گشت، و بعد روی دست‌های بس‌یار، هم‌آن‌جور که وصیت کرده بود، میهمان همیشهء محله‌مان شد. دوست نداشت برود بهشت‌ زهرا، و نرفت.
محله‌های کودکی، همیشه جایی دارند برای تکمیل شکوه یک آدم. مثلا امام‌زاده‌ای که متولیان‌اش به‌پاس بخشی از تاریخ آن محله، جایی را می‌دهند برای آرام گرفتن ابدی.
و ما، عین توی فیلم‌ها، رفتیم امام‌زاده، برادر ِ پدرم را گذاشتیم‌اش وسط یک چاله، روش خاک ریختیم، گریه کردیم، و من حتی وسط سیگار و اشک، به عابرانی که مات ِ جمعیت بودند، گفتم:«حروم‌زاده‌های بی‌معرفت! بپرید وسط بابا... داریم غصه می‌خوریم؛ شریک ما باشید رفقا!» و پدرم که حالا دیگر نه برادری دارد نه خواهری و نه کس و کاری نزدیک، برای اولین‌بار به من گفت:«سیگار داری داداش؟» و عین بچه‌ها شده بود: خسته، بی‌پناه، مغموم، و بعد از بهار سال ۶۴، دوباره سیگار می‌کشید.
هم‌این‌قدر ساده و معمولی، با اولین کام سیگار من و پدرم، عموی مهربان، برادر و باجناق پدر، شریک خانه‌ای که همگی دو دهه در آن با هم زندگی کردیم، رفت زیر خاک، و مردی که داشت روش خاک می‌ریخت، گفت:«می‌خوای نریزم، تماشا کنی؟». گفتم:«من از مُرده می‌ترسم سید. بریز بگذار صفا کنه». من از مُرده‌ها، وقتی که فقط یک «نعش» می‌شوند، می‌ترسم. این‌را به پدرم هم نگفتم.

محلهء کودکی را دیگر دوست ندارم؛ به یکی، که می‌گفت «چرخیده و افتاده این‌جا»، یکی که نمی‌شناختم‌اش، بی‌هوا گفتم:«مغازه‌ات رو جمع کن از این‌جا برو.. این‌جا غربت‌ اه». گفت:«می‌دونم.. جمع می‌کنم توی این‌روزا و می‌رم». خشک‌شویی داشت.

مرگ
نفهمیدم از چی بود که با بیل ِ آخر ِ سید، زمزمه می‌کردم:
شادی نماند وُ شور نماند وُ هوس نماند
سهل است اين سخن؛ كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فريادرس رسد
فرياد را چه سود، چو فريادرس نماند
كو..  كو.. كجا است قُمری ِ مست ِ سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر، اندر قفس نماند
امید دربه‌در شد وُ از کاروان شوق
جز ناله‌ای ضعیف ز مسکین‌جَرَس نماند
طوفانی از غبار بماند وُ .. سوار رفت
بس برگ وُ ساز ِ بي‌هُده ماند و فَرَس نماند
رفتند وُ رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ ـ اين حقيقت ِ بی‌چاره ـ بس نماند ...
«مهدی اخوان ثالث»

و پدرم را می‌دیدم که انگار بلد نبود درست کام بگیرد. یعنی یادش رفته است؟

مرگ
و مَرد، خیلی قبل‌تر از این مُرده بود. مثلا یک‌بار در سال ۶۳، رفته بود جنگ. شده بود رانندهء آمبولانس. پنجاه کیلومتر در خاک عراق بوده‌اند. شش تا زخمی را گذاشته در ماشین که برگرداندشان عقب. بعد خمپاره آمده و همه‌چیز را بُرده روی هوا و همه شهید شده‌اند.
- خب؟ بعد تو هم مُردی؟
- همه مُردند!
- تو؟ تو چی؟
- همه مُردند عموجون.
- تو چی عمو؟ تو هم شهید شدی؟
- ... خلاصه جنگ، خیلی سخت بود عمو. پاشو برو برای عمو یه لیوان آب بی‌آر ...
یک‌بار در عملیات والفجر، یک‌بار در عملیات کرکوک، و بس‌یار بارها که بی‌صدا مُرده بود. اصلا ما عاشق این بودیم که بنشینیم دور هم، و باور کنیم که آدم می‌تواند توی آمبولانس در جبهه بمیرد و باز هم زنده باشد. عین آب خوردن، دروغ‌های شاخ‌دار می‌گفت. و آن‌قدر شیرین دروغ می‌گفت، که خاطرات‌مان را پُر کرد از دروغ‌هایی که به کسی آسیب نمی‌زد، و فقط به‌شان می‌خندیدیم، و مجسم‌شان می‌کردیم، و این، تنها بازی آن‌روزهای ما بود.
جمع ِ ما، بعد از چند دهه، دی‌روز از هم پاشید برای همیشه؛ این را مادرم گفت، و جوری گریه کرد که اطمینان دارم دقیق‌ترین گزارش این‌روزهای ما باید هم‌این باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که مثلا پارچه‌نویس‌هایی که تسلیت می‌نویسند، «نیم‌فاصله» را رعایت نمی‌کنند، و من وسط گریه و سیگار و پدرم که عین بچه‌ها شده است، حرص می‌خورم که ما «پدر ِ گرامیمان» را از دست نداده‌ایم، و کسی که جای خودش را به خاطرهء خودش سپرد و رفت «پدر گرامی‌مان» بود. این تسلیت‌ها سال‌ها است «سر ِ هم نویسی» را در رگ وُ پی ِ مردم فرو کرده‌اند؛ یعنی که همه به هم نزدیک ایم.

خب، بین ما حالا «فاصله» افتاده است. مهم، این است.

مرگ
دوست داشت روی پاهاش راه برویم. عادت قدیمی، که به‌اش می‌گفتیم «لگد کردن». بعد بابت هر صدتا پایی که می‌زدیم، پنج تومان می‌گرفتیم ازش. کاسبی را این‌جور یاد گرفتیم. کارگری می‌کردیم روی پاهای عمو. خلق سمت‌کش ِ پاهای تُپل‌اش بودیم یک‌عمر. گاهی هم برای خودمان سختی ِ کار می‌نوشتیم و جر می‌زدیم و ده‌تا‌-یکی لایی رد می‌کردیم. می‌فهمید. همیشه حواس‌اش بود.
یک‌بار به من گفت:«موعین رای نمی‌آری. قالی‌باف یا احمد تولکی یا ولایتی یا اون‌یکی که من هچ خوش‌ام نمی‌آد ازش، اگر بتونن هاشمی رو شکست بدهند، شاید!». گاهی برای این آدم سخت بود باور کردن این‌که مصدق، سال‌هاست که نخست‌وزیر نی‌است. اما خیلی سخت نی‌است برای من نوشتن این جمله‌ها: دیوانه‌وار این مرد را دوست داشتم، که سرشار از زندگی بود. و حالا که رفته است، خیلی بی‌پناه شده‌ایم.

این چندروز، دوباره کلی قطار دیدم که از ریل راه‌آهن رد شدند، رفتند اهواز لابد. حالا به‌جای «نیست»، راحت‌تر می‌نویسم «نی‌است»، و حتی شاید «نه‌است»؛ خی یکی نی‌است دیگر...

مرگ
جهانا! سراسر فسوس ای وُ باد
به تو نی‌است مرد خردمند شاد
كه داند كه چنداين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار ِ دراز
بر اين‌گونه گرددهمی چرخ ِ پير
گهی چون كمان است و گاهی چو تير
همه تا در ِ آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در ِ راز، باز
بدان تا نداند كسی راز او
هم‌آن نشنود نام و آواز او
از اين راز، جان تو آگاه نی‌است
بدين پرده‌اندر، تو را راه نی‌است
يكی ژرف دريااست، بُن ناپديد
در ِ گنج رازش ندارد كليد
چون‌اين است رسم جهان جهان
همی راز خويش از تو دارد نهان
چون‌آن داد، داد است و بی‌داد نی‌است
چو داد آمدش، جای فرياد نی‌است
چون‌اين است رسم سرای جفا
نبايد از او چشم داری وفا
اگر مرگ، داد است، بی‌داد چی‌است؟
ز داد، اين‌همه بانگ و فرياد چی‌است؟
چون‌اين است رسم سرای سه‌پنج
گهی ناز و نوش است و گه، درد و رنج

همه كارهای جهان را در است
مگر مرگ، كه‌آن‌را دری ديگر است
«فردوسی»

قدرتی ِ خدا، ام‌سال را سرزنده‌تر از تمام سال‌های عمرم شروع کرده بودم. و هنوز هم فکر می‌کنم شادترین روزهای عمرم بود روزهای قبل. شکر. البته حتی در سال ِ خوب هم باران برای من «آمد» ندارد. لعنت به باران.

مرگ
فکر کردم شاید بدون نام و نشان نوشتن، در جایی دیگر، که فقط دونفر می‌دانند که مال کی و کی است، لذتی دیگر دارد. پس سال تازه را دست و دل‌ام نرفت برای بودن و نوشتن.
در هم‌آن «روزهای خوب»، اعتراف می‌کنم که سخت‌ترین جملات را به دوستان نزدیک‌ام گفتم. گفتم:«یقین دارم این سال تازه، بس‌یار سال خوبی‌است». یقین داشتم. یعنی فکر می‌کنم «یقین» بود. خب این گزارهء «ام‌سال، سال خوبی است؛ ما خوب ایم» از من بعید است. ولی، واقعا این‌ها را گفتم به خانواده‌ و دوستان‌ام.
حالا که این خط را می‌نویسم، هنوز هم «فکر می‌کنم» سال خوبی است. برای عزیزم نوشتم:«هنوز هم فکر می‌کنم سال خوبی است. فقط یکی از ما را کم دارد. و این، خوبی ِ سال را از قیمت نمی‌اندازد؛ سال ِ خوب را غم‌گین می‌کند، مثل یک موسیقی غم‌گین با صدای بنان، که می‌شود در روز عروسی به‌اش گوش داد و رفت تا دورها».

پدرم، بعید است بتواند کمر راست کند برای درست سیگار کشیدن. حیف...

مرگ
یکی از ما مُرده است، که قدر و قیمت‌اش والاتر از یک رابطهء خونی بود. بی‌که نامی ازش ببرم، حتی در هم‌این صفحه هم بارها نوشته‌ام درباره‌اش.
روزهای اول فروردین، چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. حالا اما کمی / خیلی بی‌حوصله ام. هم‌این حالا هم دارم لاس می‌زنم با نوشته که سر ِ هم کنم که تمام شود... پس تمام می‌کنم و تمام می‌شود.

مرگ
با خودم قرار داشتم که این ساز و صدا را روز اول نوروز بگذارم این‌جا. کار روزگار را ببین چه کرد... حالا می‌گذارم برای شنیدن و تقدیم‌اش می‌کنم به آن‌همه خاطره. عموی من، مرثیه‌خوان بود و موذن؛ پس دوست خواهد داشت این صداها را، سازها را.


پی:
ممنون ام از دوستانی که تسلیت گفتند حضوری و تلفنی و چاپی و ایمیلی و ... اما من آدم ِ تسلیت نی‌استم. حال‌ام بدتر می‌شود از تسلیت شنیدن. ادا نی‌است؛ بیش‌تر به‌هم می‌ریزم. واقعا ساده‌تر از این نمی‌توانم بگویم: ممنون واقعا از همه، و کاش تمام شود این تبریک و تسلیت‌ها و ...  تا بعد.

# این؛ هم‌این # 88/01/21 حسین نوروزی |

«منتقدان تنها معايب كار را می‌بينند و به نويسنده شليك می‌كنند؛ معيار و ميزان نقد آن‌ها نيز نه ايرانی است و نه بومی.»
فکر می‌کنم آخرین مصاحبه‌ء «منوچهر احترامی» باشد؛ این مصاحبه، یک‌روز قبل فوت احترامی منتشر شد. {لینک دیگر هم‌این مصاحبه}
در این مصاحبه، از ادبیات «لوکس و اسباب‌بازی‌گونه»ء کودکان در قبل از انقلاب گفته، و تاکید می‌کند که بعد از انقلاب، ادبیات و کتاب کودک جای‌گاه ویژه‌ای یافت.
در هم‌این مصاحبه اما پنهان نمی‌کند که دل ِ خوشی از منتقدان، منتقدان ادبیات کودک و نوجوان، ندارد. و منتقدانی که منظور ِ نظر احترامی بودند، فکر می‌کنم بیش‌تر، شاعران و نویسندگان عرصهء کودک و نوجوان بعد از انقلاب باشند، تا مثلا منتقد به معنای علمی. چراکه سر تا پای ادبیات کودک و نوجوان، و گسترش آن به شکل ام‌روز، عملا فرزند این زمانه است. ( ادبیات ِ مخاطب‌محور ِ کودک و نوجوان، که خود عمری چند ساله داشت، چه‌طور می‌توانست «جریان نقد»ی هم‌راه داشته باشد؟)
در این‌جا بد نی‌است نگاهی اجمالی به شکل‌گیری ادبیات کودک در ایران داشته باشیم، و البته با تکیه بر «بازنویسی» و «بازآفرینی» برای کودکان.

منوچهر احترامی

تا پیش از مشروطه، راه صواب برای کودکان در حفظ کردن بوستان و گلستان در مکتب‌خانه‌ها بود و کسی توجهی به نیازها، دنیای ذهنی و میزان توان و درک کودکان نمی‌کرد.
در زمان مشروطه، عده‌ای بودند که کارهای جسته‌گریخته‌ای برای کودکان انجام داده بودند؛ ایرج میرزا، شیخ محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) و دیگران، تلاش‌هایی کردند برای خلق «خواندنی‌هایی ویژهء کودکان» اما هنوز مانده بود تا چیزی به نام «ادبیات کودک و نوجوان» پدید آید.
بعد از مشروطه، هم‌راه با جریان نوخواهی در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی، کم‌کم فکر تاسیس مدارس در شکل و شمایل امروزی پدید آمد و نیاز به داشتن متونی برای تدریس در این مدارس، و نیز خواندنی‌هایی برای کودکان، عده‌ای را به سمت «تدوین» کتاب‌های کودکان سوق داد.
عبدالرحیم طالبوف، جبار باغچه‌بان، عباس یمینی شریف، میرزا یحیی دولت‌آبادی، مرحوم رشیدیه،  صنعتی‌زاده کرمانی، نیما یوشیج و چند نام دیگر، کسانی بودند که در ابتدای راه، کارهایی برای کودکان نوشتند یا ترجمه کردند. این عده با روی‌کردهای متفاوت سراغ تالیف و تدوین کتاب برای کودکان رفتند، اما به‌هرحال می‌توان ایشان را از پایه‌گذاران ادبیات کودک و نوجوان دانست.
در دهه‌ی بیست محمدعلي فروغي، بخش‌هايي از شاهنامه و گزیده‌ای از برخی متون كهن را براي دانش‌آموزان دبیرستانی تدوین کرد (در سال‌های ۱۳۱۷ و  ۱۳۱۹) که می‌توان آن‌ها را اولین کتاب‌های درسی و ادبی رسمی برای کودکان دانست. گرچه این «گزیده»ها، گزیده‌های هدف‌مند بود برای مخاطب مشخص، اما این‌ها هم چندان تفاوتی با شکل مکتب‌خانه‌ای‌اش نداشت. چراکه عموما از میان متون کهن، برخی از داستان‌ها را گل‌چین کرده بود و از ساده‌نویسی و تحشیه و توضیح خبری نبود.
در هم‌این سال‌ها، مرحوم صبحی مهتدی نیز در رادیو، قصه‌های عامیانه را گردآوری کرده و برای کودکان می‌خواند.
سال‌های بعد از کودتا، ایام رشد و رونق ترجمه برای کودکان بود. هم‌چنین در هم‌این دهه بود که کم‌کم عده‌ای به صورت جدی‌تر به «بازنویسی» و «بازآفرینی»‌ آثار قدیمی ادبیات فارسی برای کودکان، متفاوت با آثار پیشین روی آوردند. در آثار این دهه، سعی شده بود با ساده‌نویسی و بازآفرینی، کارها برای کودکان قابل فهم‌تر شوند. مهدی آذریزدی ابتدا جدی‌تر از دیگران این حرکت را در سال ۱۳۳۶ با انتشار اولین جلد مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» آغاز کرد و در سال‌های بعد، احسان یارشاطر، مهرداد بهار، زهرا خانلری و یکی دو نام دیگر، از جمله کسانی بودند که به‌صورت مستمر قصه‌های کهن را برای سنین پایین‌تر بازنویسی و خلاصه می‌کردند.
توجه به ادبیات و قصه‌های عامیانه و بازآفرینی و انعکاس آن در کتاب‌های کودکان نیز در این سال‌ها رونق گرفت و بس‌یاری از سر تفنن و معدودی نیز به‌شکلی حرفه‌ای‌تر، وارد این گود شدند.
در شعر کودک نیز، پس از تلاش‌های باغچه‌بان، یمینی شریف، نیما یوشیج و ...، حضور «محمود کیانوش» شاعر، داستان‌نویس و منتقد ادبی در عرصهء شعر کودک، و فعالیت مستمر و تئوریک او در این عرصه، عملا پدیده‌ای به نام «شعر کودک» با تعریف ام‌روزی‌اش را به وجود آورد. و بعد، پروین دولت‌آبادی، مشرف تهرانی (م.آزاد) و نام‌های دیگر به این عرصه وارد شدند.
دههء چهل، دهه‌ای بود که ادبیات کودک و نوجوان در وجوه مختلف، کم‌کم رسمیت یافت. در سال ۱۳۴۰ مجلات «پیک» با کمک مالی انتشارات فرانکلین، در اداره کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش وقت، و به همت محمود کیانوش راه‌اندازی شد. «شورای کتاب» در سال ۱۳۴۱ و کانون پرورش فکری در سال ۱۳۴۵ تاسیس شدند.
نشریاتی نیز در سال‌های قبل به همت عده‌ای از اهالی فرهنگ راه‌اندازی شده بود که در این دوره نیز حضور داشتند. فعالیت مذهبی‌ها، برای تالیف کتاب‌های مذهبی و دینی برای کودکان، که از سال‌های قبل آغاز شده بود، در این دوره نیز ادامه داشت. اما اوج دوران بازنویسی، مربوط به بعد از انقلاب و مشخصا بعد از دههء ۶۰ می‌شود.

احترامی، آن‌گونه که خودش گفته، از سال‌ ۱۳۶۱ کارش را برای کودکان، با نوشتن آثاری بر اساس قصه‌های عامیانه آغاز کرد. 
من تمامی آثار او را ندیده‌ام. در معدود کتاب‌های مرجع نیز گزارش کاملی از تمامی آثار او در این حوزه نی‌است؛ مجموعهء ازرش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» نیز در چهار جلد منتشرشده، تا مشروطه جلو آمده؛ که به یقین، با انتشار جلدهای بعدی، گزارش‌ دقیق‌تر انتشار کتاب کودک در این سال‌ها را ذکر خواهد کرد.
از آن‌چه در یکی‌دو یادداشت مطبوعاتی خوانده و به یادم دارم، و نیز بر اساس گفته‌های خود مرحوم احترامی، آثار او بیش‌تر بر اساس قصه‌های عامیانه بوده؛ در واقع احترامی بیش از آن‌که در حوزهء کودکان، نویسنده‌ای تماما خلاق باشد، به «بازآفرینی» و «بازنویسی» قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه روی آورده است؛ یعنی چیزی نزدیک به شیوهء صبحی مهتدی، برعکس مهدی آذریزدی که آثار مکتوب ادبیات کهن را بازنویسی کرده است.
دههء شصت و هفتاد، به گواه فهرست‌های منتشر شده (مثل آمارهای «خانه کتاب ایران») سال‌هایی است که احترامی، به‌دور از «جریان رسمی ادبیات کودک» {رسمی، نه در معنای دولتی} کتاب‌های نسبتا زیادی برای کودکان منتشر کرده است.
با این‌حال، آثار او در حوزهء کودکان، به لحاظ کیفی، هرگز موفقیتی را که در طنزنویسی کسب کرد، برای او به ارمغان نی‌آورد. هرقدر که در طنزنویسی، از هم‌آن سال‌های جوانی شناخته شده بود و جای‌گاهی درخور داشت، در این عرصه توفیق چندآنی، لااقل در میان کسانی که حرفه‌ای به ادبیات کودکان «اشتغال» داشتند، نصیب‌اش نشد.
احترامی نیز در عرصهء «کتاب و ادبیات کودک» جای‌گاهی بیش‌تر از مرحوم «حمید عاملی» به‌دست نی‌آورد.
این دو، علی‌رغم تعدّد آثارشان برای کودکان، و اقبال نسبی مردم و «فروش» بالای برخی از کتاب‌هاشان، هیچ‌گاه در میان طبقهء «نخبه» نتوانستند جای‌گاهی را کسب کنند که مثلا در عرصهء طنز (احترامی) و گویندگی و قصه‌گویی (عاملی) داشتند.
{زمانی به شوخی می‌گفتیم که دلیل توفیق نداشتن آثار حمید عاملی و منوچهر احترامی در میان منتقدان، شاید به «سبیل»های این دو مربوط باشد! بی‌ربط است، اما هنوز هم گاهی به سبیل‌های این دو نفر فکر می‌کنم}
در دو دههء گذشته، اصطلاح «حسنی‌سرایی» که بس‌یاری نیز تا این اواخر بنیان‌گذار آن را، به‌نام نمی‌شناختند، اسلحه‌ای بود که «منتقدان {با آن} به نويسنده شليك می‌كردند».
احترامی، کارهای بس‌یاری نوشت که بدون تعارف، ارزش ادبی خاصی نداشت و در کنار آثار بس‌یار دیگر، حتی ضعیف هم ارزیابی شده و می‌شوند. اما «حسنی»های او، دقیقا یک «اتفاق / پدیده» بود.
لازم به توضیح هم نی‌است که چرا این کتاب‌ها را مثلا پدیده می‌نامیم؛ نگاهی به شمارگان و تجدید چاپ‌های بس‌یارشان، و اقبالی که چند نسل به این کتاب‌ها نشان دادند، درحالی‌که منتقدان همیشه به‌عنوان «بازاری» از آن یاد می‌کردند، دلیل بدی نی‌است برای پدیده خواندن این مجموعه.
«حسنی» آن‌قدر گل کرد که ناگهان سیلی از «کپی»کاری‌ها وارد بازار شد. کپی‌هایی که البته هیچ‌کدام نتوانست حتی سر سوزنی از توفیق نسخهء اول را تکرار کند.
دوستی می‌گفت، حسنی‌ها، «فهمیه رحیمی»های ادبیات کودکان هستند. این هم تعبیری‌است، اما مقایسهء  مختصر ِ حسنی‌های مختلف با کار احترامی، نشان از این نکته ندارد. رمان‌های عامه‌پسند بزرگ‌سال، نمونه‌های زیادی دارد که همه هم «فروش» دارند و خواننده. حسنی‌های بعدی، که این اواخر «حسنی و هری‌پاتر»شان هم منتشر شد، هرگز خاطرهء «توی ده شلمرود .. حسنی تک و تنها بود...» را زنده نکردند.
هدف من در این نوشته البته واکاوی دلایل توفیق این کتاب‌ها نی‌است. زمان می‌خواهد و باید مثلا حداقل نیمی از این «حسنی»ها را بخوانی و بعد مقایسه کنی با کار احترامی، و ... اما هرچه هست، کار احترامی، «گرفت» و کم‌کم حتی برخی از منتقدان هم، اگر نه آشکار، حداقل بدون دلیل مشخص پذیرفتند که «بچه‌ها حسنی ِ منوچهر احترامی را واقعا دوست دارند».
مثلا آن «روحانی» وبلاگ‌نویس که روزگاری از مخالفان حسنی‌ها بود، بعدها که «پدر» شد، در یادداشتی نوشت که کودک‌اش این کتاب (حسنی) را دوست دارد و شاید بزرگ‌ترها اشتباه می‌کنند. {نقل به مضمون است.}
یا مثلا در بحثی که دو هفته قبل در هم‌این روز، در جلسهء شعر کودک در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان شکل گرفت، شاعران و منتقدانی بودند که دیگر اصطلاح «حسنی‌سرایی» را به‌عنوان یک فحش استفاده نکردند.
گرچه، تاکید می‌کنم که نوک پیکان ِ زهرآلود ِ «فلانی حسنی‌سرایی کرده»، به سمت شخص ِ منوچهر احترامی نبود. او منظومه‌ای سرود، که بعدها «بازاری‌کار»ها را خوش آمد، و به پی‌روی از عنوان کتاب او، «کارخانهء حسنی‌سازی» تاسیس کردند. و احترامی، که مردی بود گوشه‌گیر و «پیر- پسر» واقعا نقشی در شکل‌گیری این «جریان» نداشت.
با این‌حال، هرقدر که طنزهاش شکفت و دیده و تحسین شد، کتاب‌هایی که برای کودکان نوشت، هرگز به اعتبار او در میان هنرمندان و نویسندگان حرفه‌ای نی‌افزود؛ همه هم ترجیح دادند که «استاد منوچهر احترامی» را به‌خاطر طنزهاش احترام کنند و ارج بنهند. که حق نیز، جز این نبود.
در دور دوم داوری «جشنوارهء بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان (۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸)» که در سال ۱۳۷۹ به همت انجمن نویسندگان کودک و با هم‌کاری وزارت ارشاد برگزار شد، نام منوچهر احترامی نیز به عنوان یکی از ۶۷ «نویسندهء کودک» در بخش «داستان» انتخاب شد.
«حسنی» ِ احترامی، البته بدون جایزه و بدون حمایت منتقدان و مطبوعات، راه خود را رفت، و دوری در نوشته‌های دیگران، نشان می‌دهد که همیشه هم حق منتقدانی چون «....» نی‌است.
روح‌اش شاد.

پی:
این‌روزها فرصت زیادی ندارم برای نوشتن چیزهایی که دوست دارم. کار ِ گل می‌کنم و پی نان‌ ام. با این‌حال، از کنار نام منوچهر احترامی نمی‌توان با این توجیه‌ها عبور کرد. این نوشته نیز، حتما خالی از ایراد و خطا نی‌است. در فرصت کمی که بود، نتوانستم همهء منابع را مرور کنم. سعی کردم قضاوتی نکنم که بی‌راه باشد، و آن‌چه نوشته شد، تنها براساس منابعی است که در این سال‌ها در دست‌رس بوده‌اند.
مجموعهء شماره‌های ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» خصوصا شماره‌های سال سوم، کتاب ارزش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» (جلدهای سه و چهار) که به همت محمدهادی محمدی و زهره قایینی تدوین و منتشر شده، «کودکان و ادبیات رسمی ایران» تالیف صدیقه هاشمی نسب، خاطرات «مهدی آذریزدی» و جزوات و مجلات مختلفی که در این سال‌ها خوانده‌ام، عمدهء منابع این نوشته است. با این‌حال، هر خطایی، ناشی از بی‌توجهی من است. اگر خطایی در این نوشته باشد، حتما اصلاح خواهم کرد براساس نظرات اصلاحی. 

توضیح ضروری: این نوشته را با توجه به فعالیت‌های مرحوم احترامی در عرصهء کتاب و ادبیات کودک نوشته‌ام؛ در عرصهء طنز، او نامی بلند داشت و دارد که در تخصص من نی‌است و دیگران نوشته و می‌نویسند.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/24 حسین نوروزی |

یدالله رویایی در گفت‌وگویی، در تعریف «فرهنگ» گفته است:«فرهنگی که تعریف می‌شود، شایعه‌ای از کلمات است؛ شایعه‌ای از عبارت، که مدام میان دهان‌ها مستعمل می‌شود، در دهان وزیر، در دهان دیپلمات .. آن‌قدر که دیگر دارد رمق از دست می‌دهد.» {روزنامهء اطلاعات، اول شهریور ۱۳۵۳ – به نقل از «از سکوی سرخ» / نشر مروارید / چاپ اول ۱۳۵۷ / صفحهء ۶۳}
و در گفت‌وگوی دیگری می‌گوید:«محلهء من در تهران، خیابان قدیمی بهارستان، روزهای عاشورای بیست سال پیش است؛ که آقایحیی و آقامستوفی زیر علم‌های سنگین هفت‌تیغهء فولادی می‌رفتند. این دو تا چشم‌ و هم‌چشمی می‌کردند و به خون هم تشنه بودند. اما روز عاشورا هر دو سینه می‌زدند و از زیر چشم به هم نگاه می‌کردند. من بارها زیر پاها در آن روزهای عاشورا لگدمال و له شدم. زیر هزارها پا، زیر هزارها دست، و چشم من کلمهء مرموز را می‌دید که ورای همهء آوازهای حسین، بر فراز تکیهء خاک‌آلودء غم‌گین، خوش‌حالانه پرواز می‌کرد؛ آن کلمه‌ای زیبا بود که در صدا نمی‌آمد. آن کلمه‌ای بود که همهء صداها دل‌تنگی‌اش را داشتند...» {مجلهء تماشا، سال ۱۳۵۱ – از سکوی سرخ / صفحهء ۱۰۲}

شِمر آمد بالای سر حسین ِ لب‌تشنه ایستاد. بدن‌اش نحیف بود؛ لاغر و تکیده. داشت گریه می‌کرد. حسین ِ زخمی ِ لب‌تشنه، که گریه‌اش را می‌شد حس کرد، دو سه بیتی خواند از ظلمی که به خان‌دان ِ علی رفته است و از محکوم بودن ابدی ِ سپاه کفر. گریه‌های شِمر، حالا دل سنگ را به درد می‌آورد. برای شِمر آب آوردند. گفت:«نمی‌خورم.. چه‌طور بخورم من آب را، که آب به روی امام بسته‌ام؟!» و نخورد و گریه کرد. همه لعنت‌اش کردند و گریستند. نشست روی سینهء حسین ِ لب‌تشنه. خنجرش را بُرد بالا، آورد پایین وُ ناگهان از روی سینهء حسین – که داشت گریه می‌کرد – بلند شد. دور زد دور ِ خودش. گریه‌اش را نمی‌توانست بخورد. «و جماعت زار زار می‌گریستند..».
برگشت و دوباره نشست روی سینهء مردی که آب را به روی‌اش بسته بود. خنجر را بالا بُرد و پایین آورد. حسین ِ لب‌تشنه به زبانی موزون، دو بیت خواند در مدح «جایی که پیام‌بر، بر آن بوسه زده است و تو می‌خواهی که ببُری‌اش» و شِمر وُ حسین وُ مردم، همه گریستند.
در هم‌همهء مردمی که ایستاده و نشسته، داشتند اشک می‌ریختند، شِمر خنجرش را بلند کرد و چشم بست؛ آورد پایین و با فصله‌ای از گلوی حسین ِ لب‌تشنه، «هوا» را بُرید و سعی کرد که گلو را زخمی کند و سر را از بدن جدا. نشد. همه گریستند و لعنت فرستادند. و شِمر نزدیک بود از فرط ِ گریه، بی‌افتد روی زمین. از روی سینهء امام برخاست و رفت طرف «پیام‌بر» و گفت که نمی‌تواند!! پیام‌بر گریست و شِمر را بازگرداند به سوی سری که منتظر بود و باید می‌بُرید اش.
عین ِ این بچه‌ها که دوست ندارند برودند مدرسه، ولی به‌زور می‌فرستند شان، برگشت و با گریه، حسین ِ لب‌تشنه را به روی سینه خواباند و خودش نشست پُشت‌اش. خنجر را در میان فریاد مردم روستایی، دوباره با فاصله‌ای که می‌شد دید، مثلا عقب و جلو کرد. بُرد و آورد.. بُرد و آورد.. گریه کرد وُ خنجرش را کشید از قفا بر گردن ِ حسین لب‌تشنه، تا بُرید.
فریاد زد وُ از روی بدنی که هم‌این‌حالا سرش را جدا کرده بود، بلند شد. به آغوش مردمی که لعنت‌اش می‌کردند رفت وُ با هم، آن‌قدر گریستند که شِمر از هوش رفت. حسین ِ لب‌تشنه هم از زمین ِ خشک، از حس ِ خون و خون‌آبه‌ء اطراف‌اش بلند شد، رفت در آغوش ِ پیام‌بر، که حالا شِمر را به آغوش کشیده بود، و فریاد زد و گریستند.
پدرم شِمر را به آغوش کشید، لعنت‌اش کرد و به آغوش‌ کشید اش. شِمر گفت:«دایی.. شرمنده‌ام سن‌دن.. هلاک ورسین الله منه» {دایی از تو شرمنده‌ام.. خدا هلاک‌ام کند}. پدرم لعنت‌اش کرد، همه لعنت‌اش کردند، پیام‌بر لعنت‌اش کرد وُ شِمر رفت حسین ِ لب‌تشنه را در آغوش گرفت، با هم رفتند روی سنگی نشستند و گریستند. هیچ‌کس نای آتش زدن خیمه‌ها را نداشت. پیام‌بر، گفت: «اسم تو، حسین است؛ بیا تو آتش بکش». همه زدند زیر گریه و لعنت‌ام کردند و دست بر سرم کشیدند. خیمه‌های خودم را، خودم آتش زدم و دیدم که همه می‌گریستند، لعنت‌ام می‌فرستادند و دیدم که پدرم هم داشت می‌گفت:«خد از تو نگذرد...» و گریه امان‌اش نمی‌داد.
آتش می‌زدم پارچه‌هایی را که دقیقا نمی‌دانستم مال کی‌است و چی‌است. شش ساله بودم. پیام‌بر را می‌شناختم که شوهرعمه‌ام بود: حاج نصرت ِ تعزیه‌خوان. شِمر را و حسین ِ لب‌تشنه را هم؛ که فرزندان عمه‌ام بودند.
بعد، ظهر شده بود. جنگی نبود. روستای پدری‌ام، آرام بود.

این صدا، صدایی است که تیتراژ پایانی یک سریال بود: روزهای اعتراض. من سریال را کامل ندیدم و هم‌آن چند قسمت هم که دیدم، کافی بود برای ادامه ندادن. {کو تا «شب دهم»ی دیگر ساخته شود؟}
فارسی را که همه می‌دانند لابد. فقط کافی است کمی تُرکی بدانی، یا لااقل کمی این مردم را بشناسی و عشق و علاقه‌شان را. نه این‌که برتر باشند یا چه و چه. فقط، برای منی که کودکی‌ام با هم‌چو صدای لهجه‌داری که شعر فارسی هم می‌خواند، گذشته است، این صدا دقیقا یعنی چیزی که به‌اش می‌گویند صداقت و خلوص، و سادگی و صافی. 
با اعتقاد و بی‌اعتقاد دینی، بیست ثانیهء آخر این فایل دو دقیقه‌ای فارسی، یعنی یک عمر باور ِ سلیس و ساده؛ از هم‌آن جنسی که «شِمر»ش هم بر سر بریدهء «حسین لب‌تشنه» می‌گرید و از هوش می‌رود. یک‌جور «فرهنگ» که هرگز رسمی نمی‌شود.
یک چیزی ته ِ ته ِ این بیست ثانیه نشسته است، که می‌پرستم‌اش. شاید حس شخصی‌ام باشد.. شاید. اما برای من، صدای تمام کودکی‌ام است، و باورهایی که داشتم.
 
پی:
مراثی بی‌پایان، عنوان کتابی از محمد ایوبی است؛ که معلمی همیشه است و نزدیک. به سلامت باد.

 

# این؛ هم‌این # 87/10/12 حسین نوروزی |

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که از قضا بس‌یار هم ازدواج کرده. حاصل آن‌همه ازدواج و زحمت، شده فقط دو تا پسر و شاید یکی دختر. دختر و یکی از پسرهاش در کودکی می‌میرند. و می‌ماند پدربزرگ من.
نوروزخان، خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! هم‌این‌که آن‌قدر بزرگ می‌شود تا رابطه و منزلت خان و رعیت را بفهمد، به خودش لقب «خان»ی اعطا می‌کند. آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
مرد ساده‌دل، لابد روزها می‌رفته برای دیگران کارگری، و شب‌ که به خانه می‌آمده، خان ِ خودخوانده را میهمان ِ بزم شاهانه می‌کرده است: کاسهء دوغ و نان خشک مثلا.
پدربزرگ‌ام وقتی زنده بود، تعریف می‌کرد که توی روستاشان، همه می‌دانسته‌اند که نوروز، خان نی‌است، اما می‌گفته‌اند خان، که دل‌اش نشکند.
ما، آخرین خان‌زاده‌های تبار کوچک نوروزی‌های روستای مروارید زنجان باید باشیم. یعنی نرفته‌ام بگردم که نوروزی‌های زنده را کشف کنم. لابد چیزهایی هنوز هست‌اند در کنار و گوشهء این خاک؛ کسانی از تبار برادران جد بزرگ، شاید.
پدربزرگ‌ام، یک‌بار ازدواج می‌کند و سیزده بار پدر می‌شود. همه می‌میرند و می‌مانند سه‌تا بچه: پدرم، عمو، و عمه‌ام. عمه ده سال قبل، از پله‌ای می‌افتد و با ضربهء مغزی، پرنده می‌شود می‌رود. و چهار سال بعدش هم پدربزرگ، مرد ِ تمام داستان‌های من، تمام می‌کند در صد و بیست و هفت‌هشت‌ سالگی. پدربزرگ، یک موزهء تاریخ معاصر بود به‌تنهایی، با گنجینه‌ای از اروتیسم ایرانی.
حالا نوروزی‌ها، خلاصه می‌شوند در پدرم و برادر بزرگ‌اش. عمو، یک پسر دارد. یکی از قربانی‌های پروندهء خون‌های آلوده و از قدیمی‌ترین هموفیلی‌های زندهء این شهر. این‌طرف هم، من هستم و میثم.
پسرعمو که طبیعتا نمی‌تواند پدر شود... من هم که لابد می‌توانم، الآن حس و حال پدر شدن‌ام نی‌است. یعنی بچه‌ها را بس‌یار دوست دارم، مسوولیت‌شان را اما هرگز. گرچه، باز هم معلوم نی‌است؛ باید صبر کرد و دید. تصمیمی‌است دونفره برای زندگی یکی دیگر.
اما فعلا، تمام بار حفظ این نام فامیل معظم، نوروزی، افتاده روی تازه‌دامادی که هم‌این چند روز قبل از ما جدا شد و رفت برای شروع یک سیرک تازه، یک زندگی مشترک ِ لابد خوب. {ان‌شاالله}
تقصیر من هم نی‌است اگر که در ایران (یا هرکجا) عناصر ذکور باید این وضع حمل تاریخی را به‌دوش بکشند تا نامی بماند از یک خان یا رعیت. درست و نادرست، الآن از ما فقط میثم است که باید این فداکاری را بکند و یک نوروزی برای حفظ تاریخ و نام بلند نوروزخان تهیه و تدوین کند.
خان ِ خان‌دان نوروزی، گفتم که هرگز خان نبوده و خودش چون دوست داشته به‌اش بگویند خان، کم‌کم در شوخی‌ها و متلک‌ها حل شده و حالا، ما، خان‌زاده‌های خودخوانده ایم نزد خودمان.
و حالا البته حرف و قصه، هیچ‌کدام از این‌ها نی‌است؛ می‌گذرم تا شاید بعد.

پدرم، کارگری بازنشسته است که خواندن و نوشتن می‌داند. نسبت به سوادش، بد هم نمی‌خواند. کتاب‌های تاریخ معاصر و این‌چیزها را به‌همراه کتاب‌های مذهبی، و «نوحه»های ترکی و فارسی می‌خواند. {خان‌دان ِ پدری‌ام، به جز این‌یکی، همه مرثیه‌خوان و تعزیه‌خوان هست‌اند؛ من هم این «مرثیه‌خوان»ی را از ایشان به ارث برده‌ام لابد}
چهره‌اش، پرولتاریای مجسم است؛ همهء دردها، رنج‌ها، خستگی‌ها و شب‌های خستگی ِ بی‌پایان. من دوست‌اش دارم. پدرم وقتی می‌خوابد، ناله‌ می‌کند. هنوز هم با این‌که هفت سال از بازنشستگی‌اش گذشته، در خواب ناله می‌کند. یک‌جور زوزهء تلخ و دور. این آدم، تمام عمر زحمت کشیده است. فک ِ کار را پیاده کرد در آن‌همه سال کارگری. بماند آن سال‌های سیاه بعد از «۶۸» که اخراج و بگیر و ببند را با تلخی گذراند... چه‌قدر دربه‌دری و «سیاهی» کشید؟ زیاااااااااااااد.
پدرم می‌داند که این خان‌دان ِ معظم، رو به انتها است و در مسیر باد ایستاده. چیزی هم نمی‌گوید.
پدر، کار بوده و همیشه کار. هنوز هم از بی‌کاری، بعید نی‌است تیشه بردارد بی‌افتد به جان در و دیوار و هر روز یک دکور عوض کند؛ محض بی‌کار نبودن فقط. کار، برای پدر شده عادت و بخش اصلی زندگی. بعد، غم‌ها و شادی‌ها و بعد چیزهای دیگر.
پدر است؛ دوست‌اش دارم. حتی وقتی که فقط ماهی یکی‌دوبار با هم گپ می‌زنیم.

دوست دارد بهشت‌زهرا که می‌رود، برود «قطعهء هنرمندان» سر قبر فردین. یک‌بار که با هم بودیم، کار اشتباهی کردم؛ گفتم:«که چی؟ گور بابای هرچی هنرمند.. بری که چی؟ اصلا کار خوبی نی‌است به‌نظر من. جلف‌بازی است یک‌جوری..» و نرفت و دیگر حتی وقتی تنها هم هست، احساس می‌کند کار خوبی لابد نی‌است که برود بالای سر قبر فردین...
کار ِ خوبی نبود. دوست داشت، و حق داشت؛ باید می‌رفت هربار که دل‌اش می‌خواست... از این‌بابت همیشه شرم‌سار می‌مانم.
اینی که می‌خواهم بگویم، واقعا توقع ندارم کسی به‌قدر امثال من بفهمد اش: من، ته دل‌ام، همیشه دوست داشتم وقتی رفتم، جنازه‌ام برود این قطعه دفن شود. یک آیین‌نامه دارد که مثلا برای نویسنده‌ها، این‌تعداد کتاب تالیفی لازم است و چه و چه، تا بعد از فوت، در این قطعه دفن بشوند. تشخیص‌اش هم با معاونت هنری وزارت ارشاد است در ساخت‌مان پشتی ِ تالار وحدت. من این آیین‌نامه را آن‌قدر به‌بهانه‌های مختلف خوانده و شنیده‌ام، که از بر کرده‌ام خط‌هاش را.
همیشه مثل خیلی‌ها، فکر می‌کنم زودتر از بقیه خواهم رفت. برنامهء خاصی هم برای قبل و بعد از رفتن‌ام ندارم. فقط فکر می‌کنم تنها جایی‌که شاید پدرم را بتوانم خوش‌حال کنم، بعد از مرگ است: در فاصلهء مرگ و دفن شدن. دوست دارم دوسه روز که از گریه‌هاش گذشت، ذوق کند از این‌که «فرزند»ش وسط آدم‌های مهم دفن شده است.
می‌دانم، می‌شناسم‌اش؛ مرد شریف و ساده‌ای است که با هم‌چو اتفاقی، سال‌های سال، ته ِ ته ِ دل‌اش، ذوق خواهد شکفت.
آدم قانعی است. ندیده نی‌است و راحت است. ولی می‌فهمم وقتی‌که به آن قطعهء کذایی نگاه می‌کند از دور، چه احترامی می‌گذارد به تک‌تک مردگان‌اش. آدم‌هایی که حتی نصف بیش‌ترشان را هم نمی‌شناسد اصلا.
دوست دارم در روزنامه‌ها تسلیت بنویسند، بنویسند «درگذشت آن هنرمند، شاعر، قصه نویس و روزنامه‌نگار کودکان، ضایعه‌ای عظیم بود». دوست دارم رفتن‌ام برای او و دیگران، روی کاغذ، ضایعه‌ای عظیم، یا لااقل متوسط باشد. پدرم روزنامه‌ها را جمع خواهد کرد، و حتی ممکن است وقتی می‌آیند برای تسلیت، یک‌جوری بگذاردشان دم دست که دیده شوند. حق او است که ببینند حاصل زندگی‌اش، که با جان کندن در سیاه‌چاله‌ها و سختی‌ها بوده، جایی در جمعی بزرگ‌تر از خانواده ثبت شده. حق دارد اگر بغض کند و برود توی کوچه بزند زیر گریه. و حق دارد که شبکه‌ها را جست‌وجو کند برای شنیدن نامی چیزی کسی. من که نباشم، چه‌قدر مهم است افه‌های من؟ مهم نی‌است؛ دنیا برای بازماندگان است.
از هم‌این‌رو است که هروقت کسی می‌میرد، دوست دارم چیزی بنویسم. کک‌ام هم نگزد که بگویند «مرده‌پرستی ما ایرانی‌ها»! اسم‌اش هرچی هست، من دوست دارم‌اش.
یک‌بار، چند سال قبل، دوستی داشتم که در تصادف از دنیا رفت. خبرنگار یک خبرگزاری بود. بعدها، با برادرش نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. گفت:«چرا توی وبلاگ‌ات چیزی ننوشتی؟» جوابی نداشتم. آن‌روزها وبلاگ‌ام تعطیل بود. گفت:«دوست داشتم به آقام نشون بدم؛ خوش‌حال می‌شد حکما». این حال ِ «آقام» را باید دریابی تا به کل قصه اشراف داشته داشته باشی.
حالا هرکسی که می‌میرد، مخصوصا اگر کم‌تر ازش یاد بشود در وبلاگ‌ها، و من هم بشناسم‌اش، وظیفه‌ام می‌دانم که چیزی بنویسم درباره‌اش. می‌نویسم، یکی لینک می‌‌دهد به نوشته‌ام توی لینک‌دونی‌ها، تعداد لینک‌ها به حد نصاب می‌رسد، «موضوع داغ» درست می‌شود، «دیده می‌شود» و شاید اگر کس و کاری از مرحوم راه‌شان به اینترنت افتاد، فکر می‌کنند عزیزشان چه آدم مهمی بوده. هم‌این‌قدر ساده... خدا می‌داند هم‌این‌قدر ساده.
من که نباشم، مهم نی‌است چه بلایی سر نعش من می‌آید. دوست دارم پدرم، که کارگری ساده است و مهربان، حس خوب داشته باشد بعد از گریه‌ها. دوست دارم یک «نوروزی» از خان‌دان ِ پاره‌شدهء نوروزخان، جایی پررنگ‌تر ثبت شود. نه در دل اهل معنا یا رفقا؛ در جایی‌که پدرم دوست دارم.

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
بعضی مرده‌پرستی‌ها برای بازماندگان آن مرحوم است؛ سودی برای مرده ندارند. مناسبات انسانی است میان زنده‌ها.
آدم‌های سادهء دور و برم را دیده‌ام که در وفات عزیزشان، حتی توی اتوبوس هم جوری به مردم نگاه می‌کنند که انگاری باید از عظیم بودن ِ این ضایعه آگاه باشند؛ ضایعه‌ای که هیچ از آن نمی‌دانند. این، زجر می‌دهد آدم‌های معمولی این روزگار را؛ آدم‌هایی که طبع بلند دارند و عزیزان‌شان را بلند می‌خواهند؛ مثلا پدرم.

پی:
- تلفن را بردار، به دوستان و هم‌کاران قدیم بزن؛ خصوصا آن‌هایی که دور اند، که روزگاری در بدترین روزهای زندگی‌ات، پای رفاقت بوده‌اند و تماما هم‌راه. آن‌هایی که یک‌هو می‌فهمی که سرطان دارند... می‌شکنی و افسرده می‌شوی. خوب نی‌است که فکر کنند از یاد رفته‌اند. روزگار بی‌قدر شده، اما آدم‌ها برای من هنوز قیمتی هست‌اند. خاصه دوستان عزیزتر. خوب نی‌است که می‌آیند، می‌گردند، بدون حتی توقعی، و می‌بینند نام‌شان رفته است از صفحات. عزیز اند. خدا می‌داند عزیز است.
- این نوشتهء مهدی حجوانی را خواندم و دوست داشتم. می‌فهمم‌اش.
- مینو، هم‌سر امیر، در شاید به‌ترین روز زندگی‌اش، داغ‌دار شد. دو روز بعد هم خود ِ امیر. پدر ِ مینو، پدربزرگ امیر. مرگ، وقتی می‌افتد، می‌افتد عین بختک روی سر یک خان‌دان. غم‌گین‌ات می‌کند.. ای داد.
- از این صفحهء جست‌وجو، یک ورودی داشته این وبلاگ. چیزی بود در این نوشته که غم‌گین‌ام کرد: استیصال.
- فکر کردم حالا این نوشته یعنی چی و برای چی؟ دیدم خب سال‌ها است دارم به‌اش فکر می‌کنم. آدم‌هایی هم هست‌اند مثل من که به چیزهای چیپ فکر می‌کنند. چه باک!
- فردا اول محرم است. پارسال که یادت هست؟

 

# این؛ هم‌این # 87/10/09 حسین نوروزی |

گل‌های تازهء شمارهء ۲۵ را هایده و محمدرضا شجریان با هم اجرا کرده‌اند و با نام «افسانهء شیرین» منتشر شده است. این آلبوم یک ترانهء دوست‌داشتنی با اجرای هایده دارد که همایون خرم آهنگ‌ساز آن بوده، جواد معروفی تنظیم‌اش کرده و بهادر یگانه هم ترانه‌اش را سروده است.
همایون خرم، مجید نجاحی و فریدون حافظی نیز نوازندگان این اثر هستند. گوینده هم که فیروزه  امیر معز است.
سال‌ها بود که گم‌اش کرده بودم. دی‌شب بازیافتم‌اش. خیلی ذوق کردم از دوباره‌شنیدن‌ صدای هایده در این ترانهء قدیمی.

ای بی‌وفا، راز دل بشنو، از خموشی من، اين سكوت مرا، ناشنيده مگير
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنِگر، سوز و ساز دل‌ام را، نديده مگير
ام‌شب كه تو، در كنار من‌ای، غم‌گسار من‌ای، سايه‌ از سر ِ من، تا سپيده مگير
ای اشک من، خيز وُ پرده مکش، پيش ِ چشم ترم، وقت  ِديدن او، راه ديده مگير

دل ديوانهء من، به غير از محبت، گناهی ندارد؛ خدا داند
شده چون مرغ طوفان، كه جز بی‌پناهی، پناهی ندارد؛ خدا داند
من‌ام آن ابر وحشی، كه در هر بيابان، به تلخی سرشكی بی‌افشاند
به جز اين اشک سوزان، دل نااميدم، گواهی ندارد؛ خدا داند

- دانلود ترانهء «افسانهء شیرین» با صدای هایده در این‌جا. (۷ دقیقه)
- این‌جا می‌شود کل آلبوم را که آواز شجریان را هم دارد، آنلاین شنید.

 

حالا:
وی: «شیرین» کی‌اه؟؟؟
من: شیرین کی‌اه؟ ... ای ......! تو ای دیگه!

 

# این؛ هم‌این # 87/09/24 حسین نوروزی |

احمد آقالو درگذشت؛ مردی که بازی و صداش انتخاب اول‌ام بود در میان بازی‌گران ریز و درشت و «آقایان بازی‌گر». سال‌ها بود سرطان داشت و خیلی‌ها هم می‌دانستند..
بازی‌اش در «تله موش»، تله‌تئاتری به کارگردانی حسن فتحی، را هنوز دوست دارم و گاهی فیلم‌اش را می‌بینم {و بازی‌اش در «گاهی به آسمان نگاه کن» ِ کمال تبریزی}. کارهایی را که برای کودکان بازی کرده بود، دوست داشتم. و نقش‌هایی که این‌همه سال در ادارهء نمایش رادیو اجرا می‌کرد... آقالو، خیلی‌ها را در این اداره پرورش داد و ساخت. باید رادیوباز باشی تا بفهمی که بعد از این نمایش‌های رادیویی، دیگر صدای آن مرد مشکوک را ندارند، دیگر نمی‌شود به اشتباه حدس زد که «قاتل، هم‌این آقالو است». واقعا باید رادیوباز باشی تا بفهمی، صدای احمد آقالو یعنی چی. شاید هم بشود به ذهن «سلطان و شبان» رجوع کرد... {لینک‌های بیش‌تر در بالاترین}
ام‌روز خبرهای خوبی داشتم و حال‌ام خوب‌تر بود... حال‌ام واقعا گرفته شد. راست گفتی که مرگ دوُره افتاده...

احمد آقالو - عکس: زهرا مصفا

 

# این؛ هم‌این # 87/09/03 حسین نوروزی |

نگاهی گذرا به گذشته‌های شعر طاهره صفارزاده؛ شاعری که پیش‌رو بود

طاهره صفارزاده - عکس ایسنا

طاهره صفارزاده هم رفت. و بس‌یاری از «تیتر»ها در «مرگ مترجم» خلاصه شد. اما آیا واقعا صفارزاده هم‌این بود؟ فقط هم‌این؟
صفارزاده وقتی پا به عرصهء شعر نو گذاشت، که هنوز بس‌یاری از جریان‌های نوگرای شعر ظهور نکرده بودند یا سر و صدایی نداشتند. اولین مجموعه‌اش «رهگذر مهتاب» بود که در اسفند ۱۳۴۰ در ۱۲۰ با تخلص «مردمک» منتشر کرد؛ حاوی اشعار نوقدمایی در قالب نیمایی. شعر «کودک قرن» از هم‌این مجموعه سر زبان‌ها می‌افتد و سال‌ها، حتی به میان مردم ِ دور از جریان شعر نیز رسوخ می‌کند و هنوز هم هستند کسانی که صفارزاده را با هم‌این شعر می‌شناسند.
صفارزاده در دهه‌ای اشعارش را منتشر می‌کند که بنا به قول دکتر علی‌رضا نوری‌زاده، در مقالهء «دههء شاعره‌ها» {ویژه‌نامه‌ء نوروزی مجلهء فردوسی، ۱۳۵۰} در دههء چهل، ۷۲۵ شاعره ظهور کرده‌اند. و در روایت دکتر اسماعیل نوری‌علا، در مقالهء «تذکرة‌اللطیفه» {مجله‌ء فردوسی، شماره ۸۵۲، فروردین ۱۳۴۷}، شعر ِ بیش از صد و بیست «شاعره» بررسی شده‌است.
دههء چهل، شاید به لحاظ کمیت، دههء زنان شاعر باشد، اما سایهء شعر فروغ فرخزاد در این دهه، و حتی دههء بعد، حضور کیفی دیگران را به‌زیر می‌برد؛ در اسفندماه سال ۱۳۴۲ «ایمان بیاوریم ..» فروغ منتشر می‌شود، درحالی‌که «دیوار» و «اسیر» هم در دو سال گذشته‌اش به چاپ‌های دوم و سوم رسیده‌اند. فعالیت‌های سینمایی‌اش بیش از پیش قوت و شدت گرفته و انتشار گزیده‌ اشعارش با استقبال بس‌یار خوب منتقدان و روشن‌فکران روبه‌رو می‌شود. نام فروغ و شعر فروغ، نه تنها جریان شعر زنان را، که کل جریان شعر این دهه و دهه‌ء بعد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. و عاقبت، مرگ ِ تراژیک او در ۲۴ اسفند سال ۱۳۴۵ نیز از او اسطوره‌ای می‌‌سازد که می‌دانیم.
از سوی دیگر، دهه‌ای که دههء انتشار مجموعه‌های پیش‌روی امثال شاملو و رویایی و سپهری و فروغ و اخوان و .. است، جایی هم برای شعر و زبان معمولی و احساسات سرشار از شعار صفارزاده نمی‌بیند.
در هم‌این‌سال‌ها برای ادامهء تحصیل در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به انگلستان و آمریکا سفر می‌کند. {در این نوشته، مفصل‌تر بخوانید}. بعد از بازگشت از سفر است که صفارزاده، دیگر آن شاعر معمولی نیست و نگاه‌اش نسبت به شعر، اگرنه پیش‌روتر از جریان‌های متداول آن دوران، اما خبر از نوجویی‌اش می‌دهد. «طنین در دلتا» را در آذرماه ۱۳۴۹ در انتشارات امیرکبیر منتشر کرد؛  مجموعه‌ای که بس‌یاری هم‌چون شمس لنگرودی، نوآوری‌های آن را «کوششی» می‌دانند در برابر نوآوری‌های «جوششی» فروغ. با این‌حال، گرایش به فرم، تا حدی که صفارزاده به‌کار می‌بست، و زبان ساده و بی‌تکلف‌اش که حتی ذره‌ای هم با مجموعهء پیشین قابل قیاس نبود، از ظهور نگاهی منحصر به فرد و اختصاصی – بدون قضاوت کیفی – خبر می‌داد.
این شعر کوتاه از «کانکریت»‌ها را «ببینید»: {پی: این مطلب علی‌رضا در هم‌این‌باره}

بالا
زندگی آسانسور
پایین

زبان شعر صفارزاده در این مجموعه و روی‌کردی که به زندگی در شعرش دارد، زمین تا آس‌مان با شعر پیشین خود، و حتی با شعر زنان شاعر دیگر، تفاوت دارد. شعر «عاشقانه» از این مجموعه:

صبح آمده است
                    تو رفته‌ای
                               عشق آمده است
                                                  تو نیستی ...

چه می‌شود کرد  
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد
رنگ قالی به هیچ‌کدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شُکر که که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبر پاییزهء انار ...
من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هم‌اند
چه فرق می‌کند
آدم صبح مِی بزند یا شب

اواسط سال ۱۳۵۰ مجموعهء «سد و بازوان» را در انتشارات زمان منتشر می‌کند در ۵۲ صفحه. سفر صفارزاده به خارج از ایران، و زندگی‌اش میان آن فرهنگ و درگیری با نگاه جهان غرب به ادبیات و هنر، از وی چهره‌ای می‌سازد که حتی بس‌یاری از شاعران نوگرای هم‌آن زمان بر او خرده می‌گیرند که شعرش و زبان‌اش «بی‌پیرایه» است {از جمله شمس لنگرودی} و حتی سپانلو او را «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» می‌خواند. کار حتی بالا هم می‌گیرد!
دکتر رضا براهنی که در آن زمان شاعر و منتقدی پیش‌رو و آشنا به ادبیات روز جهان بود، و کمی قبل‌تر از انتشار مجموعهء اخیر در جریان «جایزهء کتاب سال» ‌نوشته بود:«اگر کمیته، شاعره‌ای برای جایزه پیدا نکرد، دلیل‌اش این نیست که چنین شاعره‌ای نداریم. طاهره صفارزاده یکی از به‌ترین شاعره‌های معاصر است {...} و هم‌این جهش‌هاست که حتی اعتقاد مرا در مورد شعرهای فروغ نسبت به ده سال پیش عوض کرده است»، حالا انگاری جهش کرده و شعرهای صفارزاده را شعر که نمی‌داند هیچ! حتی «توسری خوردهء شعر غرب» می‌خواند و معتقد است این‌ها شعر نیست!
م.آزاد (محمود مشرف تهرانی) شاعر نوگرای هم‌آن روزگار نیز ضربتی دیگر می‌زند و برای نقدی که در کیهان بر اشعار او نوشته، نام «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه» می‌گذارد!
هرقدر که «شاعران طراز اول» آن روزگار و کسانی چون مجابی و سپانلو و دیگران به او حمله می‌کنند، معدودی هم از صفارزاده دفاع می‌کنند. محمد حقوقی مقدمه‌ای بر کتاب دوم می‌نویسد و محمدرضا فشاهی نیز در نامه‌ای سرگشاده به صفارزاده، پنبهء بس‌یاری از جمله م.آزاد، سپانلو، شاملو، مجابی و ... را می‌زند و دلیل حملات‌ ایشان به شعر صفارزاده را فقدان «رفاقت‌»ها و نداشتن «روابط عمومی‌»هایی هم‌چون سیروس طاهباز و احمدرضا احمدی می‌داند.
شعرهای این مجموعه، با این‌که در ظاهر به سمت نثر پیش می‌روند، اما به عقیدهء من، اگر صفارزاده ام‌روز آن شعرها را می‌نوشت، وی را حتی شاعری واپس‌گرا می‌خواندند {در مقایسه با پیش‌رفت ام‌روز شعر}. و دریغ که مُشتی روشن‌فکر در آن روزگار، چه نام‌هایی بر نوشته‌هاشان گذاشته‌اند: «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه»، «شعر صادراتی»، «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» و.....
بخشی از شعر «بازوان‌ام بوی سد ِ شکسته را دارند» را بخوانید:

هیچ توفانی به پراکندن برگ‌های غایب‌شان قادر نیست من این را می‌گویم و وارد قبرستان درختان می‌شوم (جاذبه‌ای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا) از لابه‌لای ستون‌های قهوه‌ای و درگاه‌های تو در تو می‌گذرم هیچ‌کس جلو مرا نمی‌گیرد که بپرسد کیست‌ام و با چه‌کسی کار دارم بیماری هرچه بود یک آغوش یک مهندس ِ سد یک سیل لوح گوری و دسته‌گلی به یادگار نگذاشت پس من بی‌نامی را لمس می‌کنم هوا را رنگ‌های غروب را و قامت‌های بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچ‌کدام منظره نیستند...


این‌دست شعرهای صفارزاده است که رسما خشم بس‌یاری از «شاعران پیش‌رو» را برمی‌انگیزد؛ تا جایی‌که از فحاشی‌ و تمسخر و توهین هم دریغ نمی‌کنند.
در سال ۱۳۵۱ که «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی منتشر می‌شود، فصلی نیز به بررسی اشعار صفارزاده اختصاص می‌یابد تا حقوقی ارادت خود به شعر صفارزاده را بیش از پیش نشان دهد.
بعد از موفقیت شب‌های شعر انستیتو گوته در سال ۱۳۵۲، بر‌نامه‌ای نیز به شاعران جوان اختصاص می‌یابد که 14 آبان‌ماه هم‌این سال، شب شعرخوانی حسین منزوی و صفارزاده است.
«سفر پنجم» را در ابتدای سال ۱۳۵۶ در انتشارات رواق منتشر می‌کند در ۱۱۱ صفحه. شمس لنگرودی دربارهء این مجموعه می‌نویسد:
« سفر پنجم در سال ۱۳۵۶، ناگهان و به‌طور غیرمنتظره‌ای شهرت عام یافت و به سرعت با تیراژ بالا، چندین‌بار تجدید چاپ شد. یکی از دلایل توجه وسیع و ناگهانی به سفر پنجم، علاوه بر اشاراتی چند به آیات قرآنی و تاریخ اسلام، شعر "سفر هزاره" بود که به دکتر علی شریعتی تقدیم شده بود. و دکتر علی شریعتی، مسلمان انقلابی متجددی بود که در میان روشن‌فکران مسلمان، ده‌ها هزار هوادار و پی‌رو داشت؛ پی‌روان جوانی که به‌شدت از مرگ رهبرشان – که شایع بود رژیم پهلوی او را به قتل رسانده – متاثر و خشم‌گین بوده‌اند
البته شمس دلیل محبوبیت و استقبال از این مجموعه را صرفا در اشارات به مضامین اسلامی و دینی نمی‌داند و از ترکیب مدرنیسم با ذوق نوقدمایی و صراحت و سادگی ویژهء این شعرها نیز به عنوان عامل دیگر موفقیت این کتاب یاد می‌کند. {تاریخ تحلیلی شعر نو – جلد چهارم – صفحه ۴۶۵ }
از هم‌این کتاب است که سمت و سوی آیندهء شخصیتی صفارزاده نیز عریان‌تر می‌شود. علی‌محمد حق‌شناس، در هم‌آن سال نقدی بر این کتاب می‌نویسد و از روی‌کردهای دینی و قرآنی آن یاد می‌کند و ..... و مشخص است چه می‌شود در ادامه. گرچه سال‌ها پیش از این، «نعمت میرزازاده« (میم.آزرم) با «سحوری» و بعد «علی موسوی گرمارودی» با «عبور» و مجموعه‌های بعدی‌اش در جریان شعر نوی مذهبی و دینی اعلام وجود کرده بودند، اما هنوز خصوصا موسوی، شاعری نبود که چندان شناخته‌شده باشد.
از شعر «سفر عاشقانه» است:

من اهل مذهب بیداران‌ام
و خانه‌ام دو سوی خیابانی‌است
که مردم عایق
در آن گذر دارند
صدای هق‌هقی از دوردست می‌آید
چه‌طور این‌همه جان قشنگ را
عایق کردند
چه‌طور
چه‌طور
چه‌طور
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
...

صفارزاده در بیست‌اُم مهرماه سال ۱۳۵۶ و در سومین شب از «شب‌های شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان» موسوم به «ده شب»، هم‌راه با بهرام  بیضایی، شمس آل احمد، محمد زهری، سیروس مشفقی، فاروق امیری و احمد کسیلا، میهمان ویژه‌ء این مراسم است و شعرخوانی می‌کند. این، هم‌آن شبی است که آل احمد و پس از او، بهرام بیضایی، سخنان کوبنده و جسورانه‌ای دربارهء سانسور و اختناق در دستگاه پهلوی می‌گویند و سروصداهای فراوانی می‌کند.
با آغاز سال ۱۳۵۷، صفارزاده مجموعهء «حرکت و دیروز» را در انتشارات رواق منتشر می‌کند. این مجموعه نیز هم‌آن سادگی و صراحت دیگر شعرهای صفارزاده را دارد. اما آشکارا، کفهء مذهبی و گرایشات سیاسی در آن سنگینی می‌کند و شعارزدگی، که خاص وضعیت غالب شعر آن دوران است، در این مجموعه بیش‌تر به چشم می‌خورد.
از این‌سال، هم‌زمان با انقلاب، صفارزاده نیز به اردوگاه انقلابیون دعوت می‌شود {یا می پیوندد؟} و کم‌کم می‌شود چهره‌ای که حالا و این‌روزها همه می‌شناسند. اما واقعا صفارزاده این بود؟
صفارزاده بعد از انقلاب، به‌قول شاعری انقلابی، «به‌هم‌راه عده‌ای، شد سردم‌دار شعر انقلاب» خصوصا در دههء شصت. و لابد خودش هم به این اتفاق راضی بود. ترجمه‌های او از قرآن به زبان انگلیسی که در چندین و چند نوبت عرضه شده است، و گرایش‌اش به مضامین مذهبی و بعدها، با نزدیک شدن به دوران پیری، توجه‌اش به «مضمون صرف» و دوری از فرم و ... باعث شد تا بس‌یاری از این شاعرهء پیش‌روی  آن‌روزهای جوانی، تنها «استاد دانشگاه»ی به یاد بی‌آورند که صرفا «چندین مجموعه شعر سروده» و او را تنها به‌خاطر ترجمه‌های قرآن و ادعیه‌ها بشناسند. و این، با توجه به یکی‌دو دیداری که با ایشان داشتم، به‌نظرم چندان هم دور از خواست خودش نبود. {بگویم که حتی در شعرهای دههء شصت‌اش هم رگه‌هایی از زبان‌بازی و راحتی شعر پیداست، که رفته‌رفته رنگ می‌بازد البته.}
اما با رجوع به پیشینه‌اش می‌بینیم، حتی هم‌آن دوران که حق‌شناس او را شاعری آوانگارد و درعین‌حال مذهبی خواند و اشعارش را با شیوهء روایت قرآن مقایسه کرد، باز هم اهمیت کارش را از توجه به نوگرایی در زبان و فرم می‌گرفت و نه مضمون ِ صرف.

طاهره صفارزاده در انتخابات انجمن قلم - عکس: سایت رضا رهگذر


دربارهء فعالیت‌های او بعد از انقلاب، و ترجمهء دقیق‌اش از قرآن، اهل فن گفته‌اند و لابد می‌گویند. اما این‌ها تنها نگاه به «بخشی» از زندگی اوست. اگر خبرنگاران بی‌سواد بخش ادبی خبرگزاری‌ها و سایت‌ها، حداقل اطلاعی از وضعیت شعر در دهه‌ء پنجاه داشتند، لابد نمی‌نوشتند:«انتشار چندین مجموعه شعر نیز از دیگر فعالیت‌های او بود». شکر خدا که کتاب‌ ارزش‌مند شمس لنگرودی «تاریخ تحلیلی شعر نو» در چهار جلد توسط نشر مرکز هنوز هم بازنشر می‌شود، و کتاب محمد حقوقی «شعر نو از آغاز تا امروز» هنوز هم در بازار پیدا می‌شود، و دوره‌های صحافی‌شدهء مجلهء فردوسی از نقل و نبات هم در دست‌رس‌تر است... از این منابع استفاده کردم در این نوشته. منابعی که یک‌بار در گفت‌وگویی تلفنی، با مرحوم صفارزاده هم درمیان گذاشتم و حرف‌هایی هم داشت. البته به‌وقت‌اش، کسی به دنیای شاعری‌اش توجه دقیق و تاریخی نکرد، تا دریابیم صفارزاده شاعری نوگرا بود که از بس‌یاری از مدعیان‌اش در آن زمان جلوتر رفت.
بگذار حالا او را یک استاد دانشگاه صرف یا مترجم زبان انگلیسی بخوانند.
سطرهای پایانی «آشیان‌پرست» از مجموعهء اول‌ صفارزاده را بخوانیم و بگذرد:

او مرغ ِ آشیانه‌پرست است و عاقبت
یک‌روز بی‌خبر
پر می‌کشد به جانب ِ شهر و دیار خویش

 

در بالاترین+ نوشته‌های از سر تکلیف ِ زمانه و بی‌بی‌سی
 

 

# این؛ هم‌این # 87/08/05 حسین نوروزی |

هم‌این‌که بلند شوی، ببینی هنوز هم در هم‌سایگی‌ات چراغی وقت ِ سحر روشن می‌شود؛ هم‌این‌که عصر باشد وُ قبل از سیگار، بشنوی که شجریان «مناجات افشاری» می‌خواند؛ هم‌این‌که ندانی چرا از آن‌همه کودکی، هم‌این یک «دم ِ افطاری» برای‌ات مانده‌است از لحظات مغموم ِ ساده؛ هم‌این‌که بعد، هم‌نشین سفره‌ء مادر باشی و بعد، سیگارت را بدون عذاب وجدان روشن کنی؛ هم‌این‌که بغض کنی به‌حال کس‌وکارت؛ هم‌این‌که دل‌تنگ‌تر بشوی؛ هم‌این‌که هنوز نوستالژی چراغ‌های روشن ِ سحر، برای‌ات زنده مانده باشد... قرار نیست الزاما روزه باشی. برو سیگارت را روشن کن، بغض کن، و زیر لب هی قلندری بخوان:«روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان، که فقیه / بخورد روزهء خود را؛ به‌گمان‌اش که شب است» {شاطر عباس ِ صبوحی قمی}

نوستالژی‌ اول: ماه رمضان، یعنی مادر، یعنی مادربزرگ، یعنی تو که دور ای و غم‌گین؛ یعنی چهره‌های غم‌گین راضی، یعنی مادرم که به بهشت باور دارد؛ یعنی سفره و سکوت.
نوستالژی دوم: بغض می‌کنم؛ مثل دم تحویل سال.
نوستالژی سوم: همهء این آوازها

# این؛ هم‌این # 87/06/10 حسین نوروزی |

اکبر مشکوتی، هنوز هم همان «علی عابدینی» هامون - عکس کورش رنجبر

وقتی‌که حوصلهء حتی زندگی نداری، وقتی‌که شاد نیستی، وقتی‌که خسته‌ای .. خسته‌ای و خسته‌ای. کورش، رفته پیش اکبر مشکوتی، عکس هم گرفته. مرسی رفیق خیلی. این مشکوتی را باید از نزدیک ببینی؛ هنوز همان است که در هامون بود؛ فقط پیرتر شده.

 

# این؛ هم‌این # 87/05/28 حسین نوروزی |


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/05/20 حسین نوروزی |

بوی مرگ می‌دادی در تصاویر این سال‌ها، مرد

مرگ، یک میهمانی اجباری‌است. اس‌ام‌اس‌هایی که این‌روزها می‌رسد، حکم دست‌هایی را دارند که وسط مجلس عروسی، ناگهان تو را می‌کشند وسط، و می‌افتی دقیقا بین نگاه‌هایی که منتظرند دست و پا زدن‌ات را تماشا کنند. چیزی شبیه آخرین فرصت ِ قبل از شلیک: آیا شما وصیتی دارید؟
دارم!
من، آقای شکیبایی، زندگی برای من، دقیقا کاری‌است که برای کار دیگری می‌کنم: چای می‌خورم که سیگار بعدش را بگیرانم، سیگار روشن می‌کنم که بعدش چای. زندگی می‌کنم که بعدش بمیرم. مرگ برای‌ام چیز غریبه‌ای نیست. نوجوان که بودم، بالاتر از خانه‌مان، داروخانه‌ای بود. دیازپام داشت، ولی بدون نسخه نمی‌داد. نسخهء پدربزرگ‌ام را می‌بردم و می‌گفتم:«حاج‌آقا، پاش درد می‌کنه نمی‌تونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». خیلی از سال‌های عمرم در رفتن و ماندن ِ حد فاصل بیست قُرص و پنجاه قُرص، گذشت. یازده دوازده سال‌ام بود فقط. اطمینان داشتم که مرگ، تنها چیزی‌است که هر آدمی یک‌بار تجربه خواهد کرد. بعضی‌ها چندبار؛ قدر هر نوبت که داروخانه‌چی به پیغام حاج‌آقا اطمینان می‌کرد.
مرگ، دنیای تجربهء «اولین»هاست. تجربه‌ای که فقط بار اول‌اش، ترس دارد. مثل اولین‌باری که پرت می‌شوی وسط مجلس عروسی و باید دست و پا بزنی. کیست که حتی یک‌بار دست و پا نزده باشد؟
مادربزرگ‌ام، بالای سرم جان داد. خس‌خس نفس‌هاش را یادم هست. یک ماه و چند روز بعد از آخرین بستهء قُرص‌ها و لقمان‌الدوله. اول صبح بود. با صدای خس‌خس از خواب پریدم. شهریور بود هنوز. فکر کردم وقتی داشته خس‌خس می‌کرده، لابد کمک می‌خواسته.. حتما نفس‌اش تنگ بوده، شاید لیوان آبی مثلا می‌خواسته، یا «قُرص»ای که کمی آرامش بدهد به رفتن‌اش. فکر کردم اگر بیدار بودم، حتما یک بستهء ده‌تایی می‌دادم زیر زبان‌اش که خس‌خس نکند، جان ندهد، بمیرد فقط. ولی خب، مرگ، مثل مجلس عروسی‌است: می‌دانی که احتمال گیر افتادن داری، ولی این‌که کی، همیشه اتفاقی تعیین می‌شود. دست که می‌رود روی ماشه برای شلیک، آقای شکیبایی، شماره ندارد... در یک لحظه ماشه را می‌کشد.
تا آن‌روز نعش‌کش ندیده بودم. فکر می‌کردم فقط کسی را که با قُرص خودش را در خانه خلاص می‌کند، سوار این‌ها می‌کنند. خب، تمام مرگ‌های ما، در بیمارستان بود، در جاده بود، در لابه‌لای چرخ‌های تریلی. داروخانه‌چی هم دیگر احتیاط می‌کرد و حتی به خود «حاج‌آقا» هم رو نشان نمی‌داد. مرگ را دور می‌کرد از خودش، از کودکی افسرده که ذهن‌اش را خس‌خس‌های پیرزنی پر کرده بود.
یکی می‌گفت:«قدیم‌ها که مردگان را در امام‌زاده‌های محلی دفن می‌کردند، مرگ نزدیک‌تر بود به زندگی» راست می‌گفت. مرگ را از زندگی‌ها دور کردند، که وجه اتفاقی‌اش را حفظ کند. هیجان و حیرت‌اش را. و این «حیرت»؛ این، خیلی مهم است.
اگر مرگ نزدیک بود، پدربزرگ‌ام تازه بعد از سه سال از فوت‌اش به خواب‌ام نمی‌آمد که بگوید:«برو جعفر رو بکش!» خب راه‌ها دور شده و این‌جور سفارشات، دیربه‌دیر به دست آدم می‌رسد. تازه من از کجا بدانم که کدام «جعفر» را؟ باید صبر کنم، شاید سه‌سال بعد دوباره فرصتی دست داد و به‌ خواب‌ام آمد. مثل مادربزرگ‌ام که بعد از چهار سال، در خواب‌های پدرم خس‌خس می‌کند و هربار حال مرا می‌پرسد.
انتخاب، با من نیست. قبرستان‌ها را می‌برند از محیط روزمره، بیرون، تا حیرت زندگی را زیاد کنند. غافل‌اند از این‌که در حیاط امام‌زاده، در باغ‌های شخصی، اشک‌ها عریان‌تر و سلیس‌تر از جایی‌است که از فرط مرگ، شهرکی‌است برای تجربهء هرجور حالی، الا مرگ. در برابر حیرت، آگاهی می‌ایستد، و آگاهی ساده‌تر اشک می‌ریزد، می‌شکند. همین‌است که شما را خواهند برد قطعهء هنرمندان، تا بشوی دکوری برای عکس انداختن شیش‌جیب‌پوشان و سرباز‌ وظیفه‌ها. در تمام عکس‌های یادگاری، حیرت می‌بینی نه صافی.
وقتی کسی می‌میرد، اول فکر می‌کنم به «موسیقی»‌ای که باید در هنگام مرگ‌نویسی آن آدم خاص، گوش کنم. مثل کودک افسرده‌ای که در یازده‌سالگی چهل تا قُرص می‌خورد و کاست قرآن می‌گذارد توی ضبط صوت، و انتظار می‌کشد. بعد وسط ‌اش می‌ترسد و گریه می‌کند. بعد، بی‌حس می‌شود و میان ترس و گریه، دل‌اش برای مادرش می‌سوزد که غصه خواهد خورد، و پدرش که خسته به خانه خواهد آمد و خواهد شکست... مثل کودکی که چند روز بعد در بستر به‌هوش خواهد آمد و دنیا، هنوز همان دنیای تلخ و افسرده‌ خواهد بود.
فکر می‌کنم به موسیقی‌ای که باید برای مرگ هر نفر نواخته شود. خودم را می‌گذارم جای عزراییل. مجسم می‌کنم که یک واکمن سونی کرده توی جیب‌اش، دارد سمفونی گوش می‌دهد. سمفونی‌ها، آدم را مسخ می‌کنند. عزراییل را هم لابد. یعنی وقتی که مثل همین حالای من، گوشی چپانده توی گوش‌اش، و غرق در دنیای موسیقی است، دیگر برای‌اش فرق نمی‌کند که چه کسی را خلاص می‌کند: مادر بزرگ من، که فرصت نشد قُرصی برای خس‌خس‌اش تجویز کنم، یا خسرو شکیبایی، با آن‌همه خاطره از هامون و مدرس و پری و عادل مشرقی. همین است که می‌گویم مرگ عرصه‌ای‌است که موسیقی در آن نقش اول را دارد. مثل مجلس عروسی، که ناگهان تو را پرت می‌کند وسط ِ هیجان موسیقی که دست و پا بزنی.
بعد فکر می‌کنم که حالا باید «عکس»ی بگذارم جلوم، و مدتی تماشا کنم. مادربزرگ‌ام بدعکس بود. از این پیرزن‌های لاغر با عینک ته استکانی. پدربزرگ‌ام را تماشا می‌کنم وقتی می‌خواهم از مادربزرگ‌ام بنویسم. مردی که با مویی بلند و سفید، نشسته‌است روی زین اسبی، و دست‌اش روی ماشهء یک برنو. ماشه، یعنی مرگ، یعنی اتفاق، ناگهان. یک‌جور مات کردن تصویر. یعنی دقیقا آن لحظه‌ای که قُرص «ده‌»اُم را خورده‌ای و ناگهان دل‌ات تنگ می‌شود برای کتانی قرمزت، و دل‌ات تنگ می‌شود برای دختر هم‌سایه ‌که زیبا بود. یعنی دقیقا آن «دم»ی که دوست داری دست نگه‌داری و نمی‌شود: دیگر دیر شده‌است دوست عزیز.
می‌گوید:«کُل نفسٍ ذائقة المُوت». و این یعنی، هرکسی موسیقی‌ای برای مرگ دارد. کسی که بعد از چندین‌سال به خواب‌ات می‌آید تا قُرصی بگیرد برای رفع آن خس‌خس ِ لعنتی، یعنی که موسیقی‌اش را گم کرده، یعنی که موسیقی‌اش به‌موقع پخش نشده. شما گویندگی کرده‌ای در رادیو، می‌دانی چه می‌گویم. یعنی دقیقا آن لحظه‌ای که مجری از اتاق بیرون رفته سیگاری بگیراند، دستگاه پخش خراب می‌شود، و باید بدون فکر در چند ثانیه خودش را برساند به میکروفون، بگوید:«شنوندگان عزیز، زندگی زیباست!» از همین‌جاست که راه زندگی و مرگ جدا می‌شود.
و مرگ... مرگ، چیزی است که دارد زور می‌زند برای اثبات خودش، برای اثبات این‌که «آن‌طرف»ی هست بعد از این‌جا و اکنون. مثل بچه‌ای که وقتی می‌زند به سیم آخر، حتی روی هوا هم راه می‌رود که خودش را نشان بزرگ‌ترها بدهد. مرگ هم به هم می‌ریزد، و گاهی رفتار دیوانه‌واری از خودش بروز می‌دهد. مثلا وقتی‌که «خسرو شکیبایی» را می‌برد، فکر می‌کنی که «این مرگ هم داره زورای آخرش رو می‌زنه». از این شکست، بهجتی حاصل می‌شود، و از این شادی، حماقتی، تا مرگ بعدی... این وسط، خبرهایی هم هست: نفس می‌کشی، راه می‌روی، عاشق می‌شوی، قُرص می‌خوری، و یک‌روز در بستر لقمان‌الدوله به‌هوش می‌آیی، می‌بینی زندگی هنوز همان چیز مزخرفی‌است که داریم برای اثبات وجودش، با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنیم. مثل وقتی که توی مجلس عروسی، دست و پا می‌زنی تا ثابت کنی که «آی مهربونا.. مهربونا.. مبارک‌تون باشه!».
آدمی که دارد دست و پا می‌زند، دیگر دیده نمی‌شود؛ مثل خسرو شکیبایی که کسی توجه نکرد به مرگ تدریجی‌اش در گریم آخرین کارها: سالاد فصل، اتوبوس شب، حکم...
چیز مبارکی وجود ندارد خسروخان. مرگ را بسته‌بندی می‌کنیم در قطعات بهشت زهرا، و برمی‌گردیم می‌رویم داروخانه می‌گوییم:« حاج‌آقا، پاش درد می‌کنه نمی‌تونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». بعد، تو خس‌خس می‌کنی، و پیش از آن‌که موسیقی‌ات را انتخاب کرده باشی، عزراییل، سمفونی‌اش را گذاشته توی واکمن‌اش، و دیگر هیچ‌چیز سبزی وجود ندارد، حتی «خانهء سبز».
از شما بعید بود آقای شکیبایی ...

پی: نوشتهء اول؛ وقتی که حتی حوصله‌ای برای نوشتن نداری. تا بعدی، چه باشد.. شاید «دومی»ای داشت.

حدیث دیگران: + + + + + + + و + و همین‌جور، هی ادامه بده.

 

# این؛ هم‌این # 87/04/29 حسین نوروزی |

من به‌شدت غم‌گین‌ام، افسرده‌ام. حال‌ام، حال امام سوم شیعیان (علیه‌الاسلام) است، وقتی که داشت خطاب به صف آدم‌های روبه‌رو می‌گفت:«هَل مِن ناصر یَنصُرنی؟». حال‌ام، برزخ است بانو.
کجا دانند حال ما، سبک‌باران وبلاگ‌ها؟ کی می‌فهمد که من چه غم بزرگی در سینه دارم؟ ای لعنت به هرچه آدم زبان‌شناس ِ زبان ِ دل نفهم! من به‌شدت کم آورده‌ام و غم‌گین‌ام. «شیوه‌نامه»ها دارند تمام هستی‌ام را به تاراج می‌برند، ای بر لعنت به تمام خوشی‌هاتان اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی، دفتر ویرایش جهاد دانشگاهی و اعضای محترم شورای عالی گسترش زبان فارسی!
به‌ هرجای این دنیا سر می‌زنی، دارند عربی‌زدایی می‌کنند.. خب؟؟ که چی بشود؟ «تنوین» را حذف می‌کنند، جای «کاملا» می‌نویسند «کاملن»، جای «عیسی» می‌نویسند «عیسا»؛ کک ِ کسی هم نمی‌گزد. ای خاک بر سرت زبان!
می‌گویم:«مگر این حمزهء مادرمرده چه‌ش بود که حالا "ی"؟» می‌گوید:«خب وقتی داری یه صدایی رو "ی" می‌خونی، چه دلیلی داری که بنویسی‌اش "ء"؟» خفه می‌شوم، افسرده می‌شوم. هیچ دلیل منطقی‌ای ندارم.
یادم می‌افتد وقتی برای پدرم استدلال می‌کنم که فلان‌چیز خرافات است و دلیل می‌آورم، و نمی‌تواند جواب‌ام را بدهد، به پنجره خیره می‌شود؛ غم‌گین، به پنجره خیره می‌شود: همه‌چیزش را دارند می‌‌برند این «استدلال‌»های عقلی. افسرده می‌شود، می‌رود یک گوشه کِز می‌کند، نماز می‌خواند، و شاید اشک می‌ریزد.
دلیلی پیدا نمی‌کنم که بزنم توی دهان این جماعت. دیگری می گوید:«تو که خودت چندین ساله ویرایش می‌کنی، چه جوابی داری بدی به منتقدا؟»
چه جوابی دارم؟! هیچ‌چی! جواب محمد رسول‌الله را کی داده که من باید جواب این جوجه ویراستارهای بی‌دل و بی‌حریم را بدهم؟
عزیز من
با «ی» نمی‌شود عاشق شد. ما با «حمزه» عاشق شدیم، و تا هست، هنوز، محمد، رسول‌الله، و هنوز آنتونی کویین، حمزه! این «حمزه» برای من که تمام کودکی‌ام در تنهایی فیلم‌های سینمایی ظهر جمعه گذشته، یعنی همان «ء»ء خودمان. تو چه می‌فهمی؟
پای عاشقانه‌ها می‌نویسیم:«کولوچهء منی!» و تو نمی‌فهمی چه‌طور این «ء»، تمام احساس مالکلیت‌ای را که «ی» از من گرفته‌است، بازپس می‌دهدم. تو حتی نمی‌فهمی «کُلوچه» با «کولوچه» خیلی فرق دارد.
«ء» شبیه «آچار» است؛ من عاشق «جعبهء ابزار»م. اصلا ناموس، تقسیم به چهار: بانو، مادر، کوله‌پشتی، جعبهء ابزار! {خواهر هم که صاحب دارد وُ ناموس دیگری‌است.}
من غصه‌دارم. من امروز به‌شدت افسرده‌ام. هیچ‌کس تا به‌حال توی روی من نایستاده بود بگوید بی‌دلیل است این علاقه به حمزهء سیدالشهدا.
من داد می‌زنم، فریاد می‌زنم:
زبان، ابزار ارتباط است، نه وسیلهء تفهیم حماقت. حس می‌کنم وقتی برای عزیزی، نامه‌ای بنویسی، که پای‌اش به‌جای «به روزگار ِ همیشه‌ء من»، نوشته باشی «به روزگار ِ همیشه‌ی من»، یعنی اصلا نفهمیده‌ای حمزه کی بود و چه کرد، عشق یعنی چی، و ایمان به خاصیت اشکال ِ زبانی، چه‌ شوری دارد. هَل مِن ناصر یَنصُرنی؟ یعنی حتی یک استاد زبان هم نیست؟ ای خاک بر سرمان با این زبان فارسی، که وقتی دل‌گیری، هیچ استدلالی پیش پای تو نمی‌گذارد.
دو روز است در خفا دارم تمرین می‌کنم که بنویسم « سینه‌ی ما جان‌گدازان، کربلای حسرت است / آرزوی کشته‌ای هر سو شهید افتاده‌است» و دست و دل‌ام نمی‌رود. بغض می‌کنم مثل احمق‌ها، و مغزم یخ می‌کند. روزی بیست‌بار این بیت را با خیال حمزه (علیه‌الاسلام) می‌خواندم وُ حالا، افسرده‌ام که نمی‌‌توانم. من باید اعتراف کنم که هیچ دلیلی ندارم برای ردّ این‌که «ی»، درست است و «ء» نه... ولی کی می‌داند خدایا که من چه شعرها که نگفته‌ام با همین «ء»؟! من افسردگی می‌گیرم وقتی می‌بینم هر روز دارد حضور این آچار ِ زبانی، کم‌رنگ‌تر می‌شود در صفحات فارسی. افسرده می‌شوم وقتی مجبورم بیت‌هایی را از بر بخوانم که «ء» ندارند. کی می فهمد حال‌ام شبیه بعداز ظهر عاشوراست، کِدِر وُ تلخ وُ ساکت وُ غمین ...
از صبح، که برای‌ام مسجل شده دلیل منطقی و قابل دفاعی ندارم برای نوشتن ِ«حمزه»، نشسته‌ام افسرده دارم ستار گوش می‌کنم، بنان و شهره هم کم آورده‌اند در برابر این غم. اگر همین حضور تو در مسنجر نبود، دق کرده بودم تا به‌حال؛ تو باور می‌کنی که دق کرده بودم... حمزه، ناموس ما بود. من وُ حمزه وُ مسعود کیمیایی، کهنه می‌شویم، به‌در می‌شویم از روزگار، اما هنوز هم هستند کسانی که به فرزندان‌شان خواهند گفت:«روزگاری بود که تلویزیون، فقط دو تا کانال داشت، یکی‌ش همیشه "محمد رسول‌الله" پخش می‌کرد؛ یه حمزه هم داشت که خیلی مرد بود».
غم‌گین‌ام باور کن. حال‌ام را امروز حتی ویکی پدیا هم نمی‌فهمد. حاضرم همه‌چیز را سر ِ هم بنویسم، این حمزهء سیدالشهدا را داشته باشم...
{ضروری: «ء» همزه است، ولی «ء»ء کشتهء ما، «حمزه» بود}

 

# این؛ هم‌این # 87/04/02 حسین نوروزی |

«به‌همین منوال، مدتی می‌گذراندیم و کمال صرفه‌جویی را می‌نمودیم... {ولی} چیزی که اسباب صدمهء همه‌روزهء من بود، این بود که بایستی یک ساعت قبل از طلوع آفتاب، به حمام بروم و غسل نمایم؛ یعنی غسل ارتماسی، که معلم برادرم به من آموخته بود، بنمایم. یعنی باید داخل خزینهء حمام شده، سرتا پای را دست بمالم و پس از آن، لُنگ را از خود دور کرده، از بالای سکویی، خود را یک‌مرتبه به آب اندازم و تحمل آب داغ خزینه، که آدم را واقعا می‌پخت، بنمایم. و این فقره، مرا می‌کشت و زنده می‌کرد. و چاره هم نداشتم؛ پلیس‌مخفی، که وجدان‌ام بود، مرا راحت نمی‌گذاشت. خدمت اجباری بود. گاهی می‌رفتم در مقابل خزینه می‌نشستم، و از کردهء شب، توبه و لابه می‌نمودم و آروز می‌کردم که کاش، آلت تناسل نمی‌داشتم و بدین صدمه، گرفتار نمی‌آمدم!!»

به‌نقل از: خاطرات ممتحن‌الدوله (زندگی‌نامهء مهندس میرزا مهدی‌خان ممتحن‌الدولهء شقاقی) / به‌کوشش: حسین‌قلی‌خان شقاقی/ با نظارت: ایرج افشار/ چاپ دوم: ۱۳۶۲/ تهران: انتشارات مجاهدین، انتشارات نشر فرهنگ/ صفحهء ۱۸۴

مهندس میرزا مهدی‌خان، مشهور به ممتحن‌الدوله، پیش‌گام هنر معماری نوین و مهندسی در ایران است. وی در سال ۱۲۲۳ه.ش در محلهء سنگلج به‌دنیا آمد. در دارالفنون تحصیل کرد و با عنایت ناصرالدین‌شاه، به فرانسه عازم شد، و در شهر پاریس تحصیلات خود را ادامه داد. بعد از بازگشت به ایران، در این هنر، بسیار کوشید. ساختمان «مدرسهء سپه‌سالار»، «مجلس شورای ملی» و طراحی «پارک اتابک» از جمله مشهورترین آثار این «هنرمند» است.
وی در سال ۱۳۰۰ بر اثر کهولت سن و بیماری، درگذشت. دو بار ازدواج کرد که از هم‌سر اول، سه فرزند، و از هم‌سر دوم، نُه فرزند به بار آورد.
وی، مردی بود بس هنرمند و هنرور. روح‌اش شاد.

# این؛ هم‌این # 87/03/23 حسین نوروزی |


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/03/18 حسین نوروزی |


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/03/16 حسین نوروزی |

چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.
«صفحهء ۱ از متن- صفحهء اول، تمام متن»

آدم‌هايی كه قدشان بيش‌تر از نيم متر نيست، چمدان‌های سفيد دارند هميشه.
سفيدها، وقتی كه می‌روند سفر، سوار تمام كشتی‌ها می‌شوند. آن‌ها از روی كشتی خورشيد را تماشا می‌كنند.
وقتی سفيدها می‌روند سفر، آسمان خواب است. وقتی سفيدها از سفر برمی‌گردند، خورشيد وسط آسمان ايستاده.  آدم‌های چمدان‌سفيد، عاشق راه رفتن روی پل های بزرگ هستند .
سفيدها، هيچ‌وقت ديده نمی‌شوند. آن‌ها فقط غذاهای كم‌چرب می‌خورند. سفيدها هيچ‌وقت چاق نمی‌شوند؛ برای همين است كه هميشه توی تمام چمدان‌ها جا می‌شوند.
آدم‌هايی كه رنگ چمدان‌شان سفيد است، زياد حرف می‌زنند، زياد هم می‌خندند.
دريا، بهترين دوست ِ سفيدها است.
من، خواهرم، چمدان‌اش سفيد است. {من، مادرم ... من، پدرم ... من، برادرم ... من، ... }
«صفحهء ۴ از متن – صفحهء وسط»

چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد.
هر چمدان‌، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه؛ اما قد ِ تمام چمدان‌ها يك اندازه است.
چمدان‌ها حرف نمی‌زنند با آدم‌های‌شان. آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
«صفحهء ۷ از متن- صفحهء آخر از متن»


از کتاب ِ کوچک «چمدان‌ها می‌روند سفر» (نوعی قصه، برای نوعی از بچه‌ها)، نوشتهء حسین نوروزی، دوزبانه؛ فارسی –انگلیسی، ۱۲ صفحهء رنگی، خشتی کوچک

بعد: یک کار ِ گروهی از من، مریم، مهرناز و مریم، در مقام نویسنده، مترجم، تصویرگر و ناشر. بیش از دو سال است که کار خوابیده... مریم و مهرناز که رفته‌اند، و البته کارشان را کرده‌اند طفلی‌ها. مریم هم درگیر زندگی و دینا و دانیال شده  و برادرش، مجوزش را به‌فنا داده. می‌ماند این من، که کم‌کم از زور بی‌کاری، آغوش به‌روی «بازار» باز کرده‌ست ... ای دریغ! این کتاب را خیلی دوست دارم هنوز.
عاقبت آرمان‌گرایی، بُریدن، و برخورد ِ ملموس  با خود ِ خود ِ زندگی، دقیقا یعنی کف ِ بازار!
زندگی، واقعا کودکانه نیست؛ خیلی چیز بزرگی‌است و جا نمی‌شود....

بعد: من یک بچه گربهء تنهای تنها بودم.

 

# این؛ هم‌این # 87/03/02 حسین نوروزی |

۱
دختربچهء بامزه‌ای، کتابی را گرفته بود توی دست‌اش. موهای دم‌اسبی داشت و چهره‌ای زیبا؛ هفت ساله مثلا. کمی به‌م خیره شد و خندیدم. خندید. گفتم:«دوست‌ش داری؟» چشم‌هاش را هم زد که یعنی آره. و خندید. گفتم:«ولی بلد نیستی بخونی!» شیطون شد و برق افتاد توی چشم‌های بامزه‌اش. شبیه ِ این‌که بخواهد در گوشی چیزی بگوید، جلوتر آمد و گفت:«عوض‌ش تو هم نمی‌تونی بنویسی! ولی من می‌تونم بنویسم! چون کلاس اول شدم امسال!» گفتم:«نویسندهء این کتاب کیه؟ اگه راس می‌گی» انگار نفهمید. گفتم:«روش رو بخون» و خواند. هم قند توی دل‌ام آب شد هم خجالت کشیدم. گفتم:«حسین، به‌نظرت چه‌قدریه؟» گفت:«قدر مادر ِ یه گربه!»
کتاب را برداشت، و رفت پای صندوق پیش مادرش. مادرش کتاب‌های دیگری هم خریده بود. به دخترک گفت:«ای وای.. اینوُ هم بالاخره برداشتی؟.. آخه مامی‌جون این کتاب بدآموزی داره برات! نمی‌فهمی اینوُ!» دخترک باز با چشم‌هاش بازی کرد یعنی که اصرار. کتاب را خریدند و رفتند.
۲
چهار سال بود که دیگر نمایش‌گاه کتاب نمی‌رفتم؛ نه برای خرید کتاب، نه برای بازدید، نه برای سخن‌پراکنی،  نه حتی برای اجرای مراسم مثلا. امسال فقط دو ساعت رفتم. سخن براندم، اجرا کردم و وقت‌ام را به دیگران دادم. امروز ولی راه رفتم، تجدید چاپ یک کتاب را دیدم، و چاپ آن‌دیگری را. هیچ‌کدام‌شان شادم نکرد، حتی دل‌ام هم نخواست خبری بزنم جایی شاید بیش‌تر دیده شود. لعنت به هرچی کتاب که تا به امروز نوشته‌ام، یا منتشر شده‌است.
۳
برعکس آن‌یکی، که ناشرش حتی توی پس و پشت ِ ویترین و قفسه‌ها هم نگذاشته بود اش {و چه به‌تر!}، این‌یکی در به‌ترین جای غرفه بود. حتی از بیرون غرفه دیدم‌اش: تنها، و با فاصله‌ای از خیل کتاب‌های دیگر... لبخند زدم به حسین نوروزی و رفتم تو.
اول دل‌ام شکست از حرف زنیکه، مادر دخترک. ولی بعد، خوش‌خوشان‌ام شد از این‌که همان دختربچهء بانمک شیطون هفت‌ساله، بچه گربه‌ام را انتخاب کرد. از ذوق‌ام، خودم هم یکی خریدم. مسوول غرفه، وقتی داشتم حساب می‌کردم، ده درصد تخفیف به‌م داد و گفت:«روز آخر نمایشگاه بود، همین یکی دو تا مونده» گفتم:«از چند تا؟» گفت:«زیاد بود.. بیست تا شاید» بیست تا!! چه‌قدر زیاد!! قفسه را نگاه کردم؛ چندتایی هنوز مانده بود. گفت:«هنری مُنری هستی؟ نویسنده؟ موزیک؟!» گفتم:«نه. به فیزیک علاقه دارم. اینوُ هم خوش‌گل بود، برای خواهرزاده‌ام می‌خرم». چیزی نگفت، چیزی نگفتم. نگاه دیگری به حسین نوروزی کردم، و از غرفه دور شدم. دختربچه هم رفته بود و نمی‌دیدم‌اش. باید بودی و حال‌ام را می‌دیدی؛ برخورد نزدیک و بی‌واسطه، با خواننده‌ء کوچولو، که حتی ندانست این توپ ِ مو و ریش، نویسندهء کتابی بود که دوست‌اش داشت. شاید فقط برای تصاویر کتاب بود که چشم‌هاش برق می‌زد؛ نمی‌دانم. حال‌ام به شد ولی.

من یک بچه گربهء تنهای تنها هستم - حسین نوروزی - کتاب‌های شکوفه، امیر کبیر

بعد: چمدان‌ها می‌روند سفر

 

# این؛ هم‌این # 87/02/23 حسین نوروزی |

سفرنامه‌ای برای بانو که در«همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک»  دانشگاه شیراز با من نبود و من دل‌تنگ رفتم و برگشتم – قسمت دوم

قسمت اول، در این‌جا

{ضروری:بخشی از این سفرنوشت، محصول توهم است و بخش‌های دیگر، محصول توهمی دیگر؛ پس ...}

اتوبوس، همه را سوار کرده و به سمت سالن فرودگاه حرکت می‌کند. خیلی خسته‌ام. علی زمزمه می‌کند:«خوشا تهران و وضع بی‌مثال‌اش!!» عاشقیت، علی و غیر علی نمی‌شناسد. آدمی‌زاده دل‌اش هرکجا باشد، «حافظ»‌اش همان‌جاست. می‌گویم:«آخی... دل‌ت برای بچه‌ها تنگ شده؟.. آخی..» تقریبا دل‌اش می‌خواهد یک هواپیمای مسافری ایران ایر تور، با دویست سیصد مسافر همین الآن از روی من رد شود! نگاه‌اش این را به من می‌گوید. فکر می‌کنم«من که چیز بدی نگفتم..».
وارد سالن فرودگاه شیراز می‌شویم. دو نفر با پلاکاردی در دست، به استقبال میهمانانی ایستاده‌اند:«به استقبال دکتر علیرضا کرمانی آمده‌ایم – روابط عمومی سمینار حمایت از پرورش بُز» / «به استقبال تو می‌آییم ای الههء فتوت و ای میلاد نور و سعادت، ای آرمیتا– از طرف خانوادهء آرمیتای عزیز». کمی آن‌طرف‌تر، یک گوُله دختر جوان ایستاده‌اند به صف. پارچه‌نوشته‌ای در دست‌شان است به قاعدهء سه‌متر و اندی. روی آن با خط نستعلیق نوشته شده:«ای جوان زیباروی عاشق! حتی اگر شما ازدواج هم کرده باشید، به استقبال‌تان آمده‌ایم – دختران زیباروی در آرزوی خوش‌بختی». کف کرده‌ام. به علی می‌گویم:«تو که با خدا میونه داری، به‌ش سلام برسون و بگو من رو از شر ِ اینا نجات بده» علی نگاهی عاقلانه و با لبخند به من می‌اندازد، و خیره می‌شود به ساعت بزرگ وسط سالن. به جماعت ِ روبه‌رو نگاه می‌کنم. توی چهرهء تک‌تک‌شان یک چیز مشترک است: همه‌شان عاشق من هستند و من را مرد دست‌نیافتنی رویاهای‌شان می‌بینند.
با زحمت از میان بوسه‌ها و عشق‌هایی که پرتاب می‌شود، عبور می‌کنیم. برای اولین تاکسی دست دراز می‌کنیم تا از این دایره بگریزیم. راننده، مردی مسن است، با لهجه‌ای شیرین. چیزی نمی‌پرسد، حرفی نمی‌زند، مودب است. می‌گویم:«الآن کجای شیرازیم؟ شمال یا جنوب؟» می‌گوید:«ای‌جا، جونوبه، او‌جا شماله، ای‌ور هم غربه، او‌ور هم شرقه.» برای این‌که اطلاعات بیش‌تری داده باشد، ادامه می‌دهد:«اوور هم شمال غربه، اوورتر هم جونوب غربه، ای‌ور هم جونوب شرقه، اوورتر هم شمال شرقه» تشکر می‌کنم. لهجه‌اش وقتی که دارد این اطلاعات را می‌دهد، شبیه مرادبیگ  ِ «روزی روزگاری» است. رفیق ما، توی دفترش می‌نویسد:«آی عشق! آی عشق! چهرهء آبی‌ات پیدا نیست چرا؟» می‌گوید:«اینو همین الآن گفتم.. چه‌طوره؟» می‌گویم:«گرفتی ما رو؟ این‌که مال شاملوئه» می‌گوید:«شاملو؟؟ اولا که این شعر، پشتش تعهد و ایمان وجود داره، دوما هم که این شعر، یه "چرا" اضافه‌تر داره نسبت به کار شاملو، که شعر رو پُر از تردیدهای بشری می‌کنه... پرسش‌گری... جست‌وجو.. فنای در معبود... شوریدگی و سرگشتگی در بیابان‌های اندوه... احساس دوری از آن ذاتی که انسان ازش جدا افتاده...» می‌گویم:«همهء اینا، توی همین یه‌دونه "چرا" بود؟» می‌گوید:«نه همه‌ش! خیلی‌ش توی سطور و لایه‌های زیرین شعر، مستتر شده» می‌گویم:«بله!»
داریم می‌رویم به مقصدی نامعلوم.
تیک ِ «وکیل‌آباد»ام زنده می‌شود. به راننده می‌گویم:«پدرجان الآن کجای شهریم مثلا.. یعنی مثلا "وکیل‌آباد" کدوم طرف ماست الآن؟» می‌گوید:«وکیل‌آباد؟؟» می‌گویم:«همون باغه. اونی که توش یه زمانی دانشکدهء حقوق بود..» از آینه نگاه‌ام می‌کند. علی زیر لب می‌گوید:«...وکیل‌آباد و وضع بی‌مثال‌اش» و توی دفترچه‌اش چیزی می‌نویسد. راننده می‌گوید:«نمی‌دونم.. ما ای‌جا باغ ِ وکیل‌آباد نداریم. ولی باغ ارم داریم که توش هم دانشگاه بود یِی‌زمانی!» یعنی دارم اشتباه می‌کنم؟ ادامه نمی‌دهم بحث را. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. پُر از پارچه‌نویسی‌است. «او می‌آید»،«خوش آمدی ای عزیز دل‌ها»،«لحظهء دیدار نزدیک است» ... به خودم می‌گیرم این‌ها را. خیلی لطیف، به راننده می‌گویم:«شهر، خیلی یه‌جور خاصی شده. کسی داره می‌آد؟» می‌شنوم:«آقو... آقو دارن تشریف می‌آرن چارشمبه!» اوه. اوکی. پس معنی این پارچه‌نویسی‌های سطح شهر هم مشخص شد.
.............
هم‌راه من، شعر تازه‌اش را برای‌ام می‌خواند. گمان‌ام این یکی، از سومین مجموعه‌ای باشد که از ابتدای سفر تا به‌حال سروده. چیزی نوشته درباب ِ انتظار و انتظار و انتظار. به شکل غم‌انگیزی معتقدم که کار از کار گذشته و باید مواظب این رفیق‌مان باشم.
می‌رویم وسایل‌مان را می‌گذاریم توی خانه‌ای که متعلق به دو تا از بچه‌های تهران است که رفته‌اند در حوزه‌ء هنری شیراز مشغول به‌کار شده‌اند. بچه‌های جالب و آرامی هستند. قرار هم می‌شود فردا، علی برای بچه‌های گروه ادبیات کودک و نوجوان، که لیلا برزگر، همسر احمد اکبرپور مسوول‌شان است، سخنی براند در باب کودک و این‌ها. قرار هم می‌شود به احمد هم زنگی بزنیم و برویم خانه‌اش برای دیدار و بوسه و این‌ها. این دو دوست هم هی تاکید دارند که«راحت باشیدها!!! این‌جا، چهار تا تخت‌خواب داریم و دو تا اتاق! خیلی راحت باشید... دیگه خلاصه راحت باشید» ما راحت‌ایم تقریبا، ولی نمی‌فهم‌ایم که این‌همه تاکید برای چیست؟! لابد میهمان‌نوازی و این‌ها ان‌شالله! نیم ساعت می‌خوابیم و می‌زنیم بیرون. ما از گروه جداییم؛ آن‌ها میهمان دانشگاه هستند و ما میهمان شهرزاد و دنیای اطلاع‌رسانی و عرفان و از این‌دست.
مسعود اس‌ام‌اس می‌زند‌:«کجایی؟» می‌گویم با علی داریم خیابان گز می‌کنیم. باز اس‌ام‌اس می‌زند:«بیا.. من کف کردم! سیگار ندارم!» سفر آغاز می‌شود....
می‌رویم شاه‌چراغ. دل‌ام می‌خواهد از صمیم قبل دل‌ام بگیرد و یک دل سیر گریه کنم. ولی فقط دل‌ام می‌گیرد و دریغ یک قطره اشک.
دوست‌مان کمی در باب فتوت و مردانگی ِ «شاه‌چراغ» می‌گوید و این‌که چندین بنده را آزاد کرده و در کل، مرد نیکی بوده‌است. ما هم «ای‌والله» می‌گوییم و وارد حرم می‌شویم. من اصولا، مثل خیلی‌ها، به‌شدت دارای «جوّ حرم» هستم. وقتی وارد حرمی می‌شوم (هرجا که باشد)، ساکت می‌شوم، لال می‌شوم، حتی اگر دون ِ شان روشن‌فکری محسوب شود، من آدم ِ این‌جور احساسات‌ام و خب، دوست هم دارم این باقی‌مانده‌های درون را.
توی حرم، جابه‌جا نوشته‌اند:«عکس‌برداری ممنوع، حتی با موبایل!» یک مامور اورژانس، که نمی‌دانم برای ماموریت آمده این حوالی یا برای چی، با لباس مخصوص،‌ مقابل حرم ایستاده دست‌اش را گذشاته روی سینه‌اش، و یکی دیگر دارد از او عکس می‌گیرد«با موبایل»!  و خدّام ِ حرم هم هی زیر لب می‌گویند:«سریع‌تر».
جای ساد‌ه‌ای‌است. جابه‌جا، آثار گچ و سیمان هست و داربست‌هایی که می‌گویند این مکان در حال بازسازی‌است. ولی باز هم به نسبت حرم‌های دیگر، خلوت است و ساده‌تر.
از حرم می‌زنیم بیرون و به قصد «حافظیه» حرکت می‌کنیم. پولی می‌دهیم به دربان و بلیط می‌خریم. «بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه/ که زیارت‌گه رندان جهان خواهد شد» کلی آدم ِ رند می‌بینیم و صفا می‌کنیم. کاسب‌کاری، در چهرهء تک‌تک افراد مشهود است. پیشنهادهای ازدواج، در این‌جا هم بی‌داد می‌کند. به‌واقع، «شهری‌است پُر کرشمهء خوبان» ز هر جهت، حتی از جهت حافظ و سعدی!
مردم دور قبر این بابا جمع شده و سعی می‌کنند حتما عکسی با این مرحوم بگیرند. یکی چنان چسبیده به قبر ِ مرحوم، که آدم خیال می‌کند توی ذهن‌اش، خود را در آغوش «هدیه تهرانی» می‌بیند. رویاهای زیبایی دارند این مردم. دیگری، این‌جا را با پارک ارم اشتباه گرفته‌است، و در حال آماده کردن چرخ‌های اسکیت‌ است. هم‌راه، می‌گوید بیا فالی بزنیم و صفایی کنیم. فالی می‌زنیم: یک غزل سرتاسر ملمع، یا به‌عبارت به‌تر، کاملا عربی می‌آید. ترجیح می‌دهم دوباره باز کنم. دوباره همان آش و کاسه است. فکر کن وسط شیراز باشی، بالای سر مرحوم نشسته باشی، و فال‌ات به عربی باشد! چه شود! دیوان حضرت‌اش را می‌بندم و سعی می‌کنم از ذهن‌ام کمک بگیرم؛ فال، فال است و مهم، حال است! این هم فال من می‌شود در آن مقبرهء خوش‌منظره:
یوسف{؟} گم‌گشته بازآید به تهران، غم مخور حسین نوروزی!
کلبهء احزان شود روزی پُر از تمام چیزهای خوبی که دوست داری و یار در آغوش و اینا فراوان، غم مخور حسین نوروزی!

«حافظ، به سعی ِ وبلاگ»
مسعود، ترتیب اس‌ام‌اس را داده و حسین، رسما دارد از بی‌سیگاری می‌میرد. نمی‌فهمم مسوولان این سمینار، مثل تمام سمینارهای دیگر، اصولا کی قرار است تفهیم شوند که «سمینارهای ایرانی، به‌دلیل این‌که درآن اسباب ِ تدخین فراهم نیست، از پیش، شکست‌خورده محسوب می‌شوند»؟ اصلا اگر در همین معنی اندیشه شود، استفهام می‌گردد که به‌همین دلیل است که شعر و ادبیات و از این‌دست، اصولا در «سمینارهای خانگی» موفق‌تر هستند!
زنگ می‌زنم به مسعود ببینم کجا هستند. می‌گوید از هتل، تازه بیرون زده‌اند و در محضر سعدی هستند. حرکت می‌کنیم به سمت «سعدیه». توی راه، فکر می‌کنم که این بابا، با این اسمی که برای مزارش انتخاب کرده، رسما پوز ِ هرچی اسم‌گذاری را زده. گرچه، اسم مناسب‌تری هم به ذهن‌ام نمی‌رسد. پس به این نتیجه می‌رسم که باید اسم فامیل‌اش را عوض می‌کرد. مثلا می‌گذاشت «....»،«هومن»،«سوسن». واقعا این‌ها که برای خیابان‌ها اسم می‌گذارند، کار سختی دارند.
.................
خدمت سعدی که می‌رسیم، هوا دارد تاریک می‌شود. با موبایل، داریم هم را پیدا می‌کنیم. اما، در جمع ما، همیشه دو نفر، از یک‌جهت، قابلیت شهودی و «منظره‌ای» دارند برای پیدا شدن و نشان کردن در شلوغی! آدم معروف، با ما زیاد است، مثل مصطفی رحماندوست، ولی دم عصر است، و کسی حوصلهء «آدم» را ندارد، حالا معروف و غیر معروف. اما .. اما...
اگر در جمعی، دکتر مهدی حجوانی باشد و من ِ صاحب‌بانو، تضاد حاکم بین ما، می‌شود نشانه‌ای میان شلوغی‌ها. از دور، برق روی ماه مهدی حجوانی را می‌بینم و این یعنی که هم‌دیگر را پیدا کرده‌ایم. مسعود هم یک گوله پشم و موهای اضافه را رصد می‌کند، و آن یعنی که آن‌ها هم ما را! واقعا، اشک در چشمان من پر می‌شود از این‌همه صمیمیت؛ همه منتظرند که سیگار برسد.
مهدی حجوانی، مردی بَرّاق و فارغ از هرگونه پشم و موی دنیوی!! است و در همه‌جا قابل رویت است. این حسین ِ صاحب‌بانو هم چنان‌که افتد و دانی، در ده سال گذشته، فقط سه‌بار راه‌اش به آرایشگاه افتاده، که آخرین‌شان در 17 مهرماه 1383 بوده‌است. نوعی آدم ِ «تبرج-سرخود».
...............
همه را تک‌تک می‌بوسم؛ مهدی حجوانی را با لذتی بیش‌تر! وسط حیاط اخروی ِ مرحوم سعدی،  یک چیزی شبیه چشمه هست که چند تا پله می‌خورد می‌رود پایین. من همین‌جوری فکر می‌کنم باید اسم‌اش «آب رُکن‌آباد» باشد. برای این‌که به شب نخوریم، تند از پله‌های این مکان که اصلا هم نفهمیدم  اسم و معنی‌اش چی بود، پایین می‌رویم با مسعود، سیگاری آتش می‌کشیم، و به صدای خنده ای به خود می‌آییم. سه‌تا یکی، پله‌ها را برمی‌گردم بالا و «آقا مصطفی» را ماچی می‌کنم، باشد که قبول افتد. گپی می‌زنیم و کمی لودگی می‌کنم و از تقریبا از سی و هشت درصد دختران {و پسران} اطراف، دل می‌برم. سعدی‌ایه!!! خالی است و فقط ماییم که داریم به سمت بیرون راه‌نمایی می‌شویم.
برمی‌گردم و کمی سعدی را تماشا می‌کنم از دور؛ نزدیک نمی‌روم. بیتی در ذهن‌ام می‌آید که اصلا اصلا معنا و مفهومی ندارد و شان نزول‌اش را در این‌جا نمی‌فهمم:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دل‌ام رو شکستی
حتی به‌تازگی شنیده‌ام که عاشق یکی دیگه هستی ای ملعون!
سعدی، شاعر بزرگی بوده‌است. دوست‌اش دارم.
..................
قدم می‌زنیم به سمت خروجی، و با دکتر بعد از تابستان، علی‌رضا کرمانی، صحبت ادبیات و رابطهء آهن‌فروشی و آجر و گرانی مسکن پیش می‌آید. علی سیدآبادی، به افق‌های دور خیره است و دارد به خان سیدآباد می‌اندیشد احتمالا. دو سه تا خانم دانش‌جو، که در برگزاری سمینار، همکاری دارند با دکتر خسرونژاد اینا، تاکید دارند که باید حرکت کنیم به طرف «باغ ارم» که شام از دست نرود.
دختری از کنار ما رد می‌شود و رحماندوست را می‌بیند. به شهرام اقبال‌زاده نزدیک می‌شود و می‌پرسد:«اون آقا آیا ازدواج کرده‌اند؟» شهرام می‌پرسد:«آقا مصطفی؟ بچه‌هاش با من هم‌سن هستند!» دختر تُرش می‌کند و می‌گوید:«نه بابا.. اون آقا مو بلنده» اشک شوق، در چشمان شهرام حلقه می‌زند، و سیدآبادی هنوز دارد به افق‌های دور خیره می‌شود و کرمانی با ماشین حساب جیبی‌اش، رابطهء منطقی قیمت آهن و ادبیات را حساب می‌کند. باید حدو پنج ساعت بگذرد، تا بار دیگر این فیلسوف، این مرد بزرگ، این رند ِ عالم‌تاب را کشف کنیم. مردی که مباحث عمیق بُزشناسی را به شیواترین و میناترین شکل ممکن ابراز می‌دارد: علی‌رضا کرمانی. این دکتر حسین شیخ‌رضایی، تازه‌ترین واردات علم از لندن، لبخندهای ملیح می‌زند و آرام است. «یعنی کی می‌تونه باشه این وقت شب؟» این سوالی‌است که در آن‌وقت، همه از خود می‌پرسیم.
شب شده، و من هنوز به بانوی قرن‌ها، بانوی دوست‌داشتنی، زنگ نزده‌ام، و از این بابت، احساس شرم می‌کنم از غرور گاهی بی‌مورد ِخودم. این حس، تنها حس حقیقی‌ام تا این لحظه است.
شرم‌گین، به سوی شام در حرکت‌ایم.

# این؛ هم‌این # 87/02/20 حسین نوروزی |

سفرنامه‌ای برای بانو که در«همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک»  دانشگاه شیراز با من نبود و من دل‌تنگ رفتم و برگشتم – قسمت اول

قسمت دوم

- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟
وارد فرودگاه که شدیم، طنین حماسی این سوال، تن هر جوان ِ زیبارویی را می‌لرزاند. به سمت صدا برگشتم: چهره‌ای اهورایی بود، شبیه مادربزرگ خدابیامرزم. کوله‌پشتی‌ام را نشان دادم که یعنی «معلوم نیست ازدواج کرده‌ام و این کوله‌پشتی را زن‌ام برای‌ام خریده‌است؟»
سفر، شگفت و ژرف، آغاز شد. از گیت‌ پرواز که می‌گذشتیم، ماموری با چهره‌ای عبوس گفت:«کارت شناسایی!» شناسنامه‌ام را دادم. صفحهء اول را اصلا نگاه نکرد. صفحهء دوم را نگاه کرد و گفت:«شما که ازدواج نکرده‌اید!» معلوم بود که خط‌خوردگی‌ ِ صفحهء دوم را ندیده‌است و اصلا به کوله‌پشتی و حلقه‌ای که در دست دارم، توجه نکرده است. گفتم:«ولی ما باید الآن بپریم! دیر می‌شه‌ها!» گفت:«بپر پرندهء عاشق .. برو ... برو که درخواست‌های بسیاری در انتظار توست.» و زار زار گریست. ما، من و علی، سوار بر بال اتوبوس، باند فرودگاه را طی کردیم و به «دهانه»ء هواپیما رسیدیم.
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟
مرد جوانی، جلوی در ورودی هواپیما ایستاده بود. اول علی وارد شد و پشت سرش، من. چشم چرخاندم به اطراف. نگاه‌ها خیره به من بود، مرد و زن؛ زن‌ها بیش‌تر. یکی از میهمان‌داران، به استقبال‌ام آمد. گفت:«از سوال همکارم {اشاره به مرد جوان} نگران نشوید، برای من پرسید؛ سوء تفاهم نشود!» نفس راحتی کشیدم و کوله‌پشتی‌ام را نشان دادم که یعنی:«معلوم نیست ازدواج کرده‌ام و این کوله‌پشتی را زن‌ام برای‌ام خریده‌است؟» به کوله‌پشتی‌ام نگاهی کرد و درجا، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. شوری برپا شد ناگفتنی. جماعت زار زار می‌گریستند، خاصه پرسنل پروازی ایران ایر تور. دختر جوان را جمع و جور کردند و ریختند‌ش داخل یک نایلون سیاه‌رنگ، تا به سردخانهء متوفیات شیراز تحویل بدهند. ما هم رفتیم و نشستیم روی صندلی‌هامان. چند میهمان‌دار ِ جوان، به صندلی ما نزدیک شدند که امضا بگیرند. یکی‌شان یک تکه کاغذ به طرف‌ام گرفت که روی‌اش با خطی ریز، نوشته بود:« آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟ اگر کرده‌اید، کوفت‌ش شه!! اگر نه، امضا کنید این عشق را!» حوصله‌ام داشت کم‌کم سر می‌رفت. به علی گفتم سرم درد می‌کند و باید کمی چشم برهم بگذارم. علی به‌شدت نگران ادبیات کودک و نوجوان بود. نگرانی را توی چشمان‌اش می‌خواندم. اضطراب داشت. امضای من را هم بلد نبود که جعل کند، این شد که پای تمام درخواست‌ها دو مثلث تو در تو کشید، و پایین آن چیزی به خط عبری نوشت. اطمینان داشتم که این رفیق ما، صهیونیستی بیش نیست. چشم‌هام سنگین شد. یاد سفرم به لنبان افتادم. روزگار غریبی بود. چند بار نزدیک بود که به‌دست دختران لبنانی، استشهادی بشوم. یعنی خدا من را دوست داشت؟
با صدای یک اِواخواهر از خواب پریدم:«آقایون و خانم‌های محترم، و جناب آقای حسین نوروزی، کاپتان هستم، سفر خوشی را برای شما آرزو می‌کنم. امیدوارم که در طول سفر، کمربندهای خودتان را محکم ببندید و در ارائهء پیشنهادات ازدواج، کمال اغواگری را داشته باشید. لیدیز اند جنتلمن، وی لاو میستر حسین...».
خسته بودم از این‌همه بی‌جنبه بودن. ترجیح دادم سکوت کنم و کتاب بخوانم. کتاب «بُزبیاری‌های انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشه‌های انسانی» نوشتهء دکتر ع.ر.کرمانی (استاد دانشگاه سلطنتی انگلستان)/ ترجمهء دکتر ح. ش.رضایی را باز کردم و غرق در کتاب، چشم‌هام باز سنگین شد.
علی، دومین دیوان اشعار عاشقانه‌اش را داشت می‌سرود. از ورودی فرودگاه مهرآباد، تا گیت پرواز، سی و هست شعر کوتاه عاشقانه سروده بود. سه تا هم فی‌البداهه، در تاکسی گفته بود که چون جایی یادداشت نکرده بود، از یادش رفت. خیلی عاشقیت به‌خرج می‌داد و من نگران بودم. واقعا این بشر، دنیایی از تناقض‌های انسانی‌است. سعی کردم یادم باشد که بعدا، به‌ش بگویم که حاضرم مجموعهء شعرهای‌اش را بازخوانی کرده و حتی برای چاپ، ترغیب‌اش کنم.
یک لحظه، توی خواب و بیدارم، دست بانو را روی شانه‌ام احساس کردم. هیچ‌کس پیشنهاد ازدواج نمی‌داد، همه‌جا من بودم و من. غرق در افکار درهم‌ریخته، اندیش‌ناک، و دل‌تنگ. بغض کردم. لودگی‌ام کمی ته کشید. قبل از سفر، مفصل دعوا کرده بودیم؛ دعواهای عاشقانهء مرسوم. گفته بودم که دیگر چیزی نخواهم نوشت تا «شرایط نوشتن‌ام را عوض کنی و به‌تر». غصه‌ام شد. بانو رنجیده بود. توی خواب و بیدار، فکر کردم وقتی برگردم، مهربان می‌شوم. طفلکی‌است، و ما واقعا پشت و پناه هم‌ایم، کس و کار ِ هم‌ایم. نباید این‌جور، برنجیم و برنجانیم. قول دادم به خودم که وقت ِ برگشتن، حسابی نازش کنم و کمی از دل‌اش دربیاورم. دختر خوبی‌است، و بی‌ناموسی‌است اگر بگویم خیلی توپ است! ولی هست و به‌قول رضا عابد، چرا مستی ِ پنهان؟
بغض کرده بودم، دل‌ام هم تنگ بود. داشتم فکر می‌کردم اگر هواپیما بیفتد، حرف دیشب‌ام چه‌قدر درست، و چه‌اندازه تلخ تعبیر خواهد شد:«این‌جوریه؟ باشه عزیزم... ما رفتیم.. ولی خیلی از هواپیماها، بلند شدند و ننشتند.. پس دعا کن.. و مواظب خودت باش...» وسط دعوا، حلوا پخش نمی‌کنند. آدم، به‌هم می‌بافد و می‌گوید. بعد، دل‌اش تنگ می‌شود، و کم‌کم، پنهانی از حرف‌هایی که زده، پشیمان می‌شود. من خیلی تند می‌شوم گاهی، و اغلب هم رعایت نمی‌کنم که حتی به گاه عصبانیت، نباید هر مزخرفی گفت. دل‌ام می‌گیرد. حصلهء شوخی با خودم را هم ندارم.
- آقای جوان ِ زیبارو! بفرمایید!
چشم‌هام را باز کردم و میهمان‌دار را بالای سرم دیدم. شبیه مادر ترزا می‌خندید. خلبان در کابین‌اش، حمیرا گذاشته بود و صدا را داده بود توی بلندگوهای داخلی:«خاطرات شمال، محاله یادم بره.. اون‌همه شور و حال، محاله یادم بره...» خیال کردم اشتباه سوار شده‌ایم؛ ما داشتیم به جنوب می‌رفتیم، ولی حمیرا از شمال می‌گفت. میهمان‌دار، گوشهء مقنعه‌اش را توی دهان‌اش گذاشته بود که صدای‌اش عوض شود. با غمزه، ظرفی یک‌بار مصرف را به‌طرف‌ام گرفت: یک قوطی آب‌میوه، بسته‌ای غذا، یک نارنگی، و ... یک شاخه گل رُز! تعجب کردم. قبلا هم شنیده بودم که تازگی‌ها توی پروازهای طولانی، خلبان‌ها مسافران را در شنیدن موزیک شریک می‌کنند. غذا هم که همیشه می‌دادند. ولی گل رُز.. عجیب بود. فکر کردم چه خوب است این‌همه تکریم مسافر و این‌همه نوآوری. گل رُز را با اکراه گرفتم، و تشکر کردم. دختر جوان، با صدایی لرزان، گفت:«یعنی.. یعنی.. یعنی شما با من...» و پخش شد روی زمین. کل هواپیما را دیدم که سر پا ایستاده‌اند و با چشم‌هایی خیس، و لبخندی ابلهانه بر لب، دارند ما را تشویق می‌کنند. گیج بودم.. میهمان‌داران دیگر به سرعت با چرخ پخش ِ غذا وارد راه‌روی هواپیما شدند و جنازهء همکارشان را جمع کردند و داخل یکی از همان نایلون‌های سیا‌ه‌رنگ ریختند و بُردند. سرمیهمان‌دار، که اسم‌اش کامبیز بود، رو کرد به مسافران و گفت:«مسافران گرامی! با توجه به این‌که تلفات ما در این پرواز بیش از دو نفر بوده، دچار کمبود پرسنل هستیم. اگر یکی از مسافران لطف کنند و ما را همراهی کنند، بسیار ممنون می‌شویم.» علی، که مشغول نوشتن شعری دربارهء عشق و غش کردن و مُردن بود، سریع بلند شد و گفت:«من می‌میرم واسه پروژه‌های سوزناک عاشقانه! من هستم!» و رفت  به طرف کابینی که پاتوق میهمان‌داران بود. چند دقیقه بعد، با یک کتری زردرنگ مسی، وارد راه‌روی هواپیما شد. یک بسته لیوان یک‌بار مصرف و یک کاسه قند. با صدای بلند، گفت:«برای شادی روح این دو پرندهء عاشق، این میهمان‌داران گرامی و کمک‌خلبان پرواز، فاتحه‌مع‌الصلوات!!!» همه صلوات فرستادند و در سکوت، پچ‌پچ‌ فاتحه خواندن‌شان،‌ فضای هواپیما را روحانی کرده بود. علی از ردیف اول شروع کرد به پخش چایی.
با خودم گفتم:«تلفات بیش از دو نفر... پس، سومی همان کمک‌خلبان است... ولی آخه اون دیگه چرا؟» جواب سوال‌ام را ساعتی بعد، مامور امنیت پرواز داد. مردی بود با ریش انبوه، و سر و شکلی شبیه حاج کاظم ِ فیلم آژانس شیشه‌ای. یک کلاشینکف در زیر کت‌اش قایم کرده و یک بی‌سیم هم بسته بود به پشت‌اش؛ از این‌ها که توی فیلم‌های روایت فتح نشان می‌دهد. گفت:«جوون اجازه می‌دی دو سه دقیقه بشینم پیشت؟ پام یهو خواب رفت، داشتم می‌رفتم دست‌‌به‌آب ..». تعارف کردم که بنشیند و نشست. سعی کرد خیلی آرام و نامحسوس، اسلحه را در حالت آماده قرار دهد، ولی گلنگدن گیر کرده بود و حتی با کمک مسافران ردیف بغلی هم جا نمی‌رفت. نهایتا، از خیر آن گذشت و خودش را کمی به من نزدیک کرد:«برادر نوروزی، بنده از...» دور و بر را نگاهی کرد و کمی آرام‌تر ادامه داد:«بنده از بچه‌های امنیت پرواز هستم. لطفا سعی کنید معمولی برخورد کنید... خواهشی داشتم از شما... اگر ممکنه، کمی رعایت حال ما را هم بکنید. تا همین الآن که نصف راه را آمده‌ایم، سه تا از نیروهای خدوم این هواپیما را تلفات داده‌ایم و می‌ترسم اگه همین‌طور پیش بره، تعداد کشته‌ها بیش‌تر بشه.. لطفا رعایت کنید تا مشکلی پیش نیاد ان‌شالله.» گفتم:«اولا خیلی خوش‌حال‌ام که توی عمرم یک مامور امنیت پرواز می‌بینم، و دوما خیلی خوش‌حال‌ام! سوما، من باید چه کار کنم؟ این‌که دیگران این‌همه پیشنهادات رذیلانهء عاطفی می‌دهند، تقصیر من است؟» گفت:«بله! درست! ولی شما هم کِرم داری!» عصبی شدم:«ببین بانو!! این‌قدر این شوخی بی‌مزه رو تکرار نکن!!! من/ کِرم/ ندارم!!» مامور تعجب کرد و کمی مثل ابله‌ها نگاه‌ام کرد:«جان؟؟» فهمیدم سوتی داده‌ام. گفتم:«بله.. چشم.. چشم.. سعی می‌کنم بگیرم بخوابم اصلا... چشم.. حق با شماست.. » البته راست می‌گفت؛ در آن لحظهء خاص، کِرم داشتم:«ولی من کِرم دارم! می‌خوام بدونم! دانستن، حق مردم است! این دو تا خانم جوان، به‌قول شما از عشق مُردند، ولی اون کمک‌خلبان چی؟» درحالی که اسلحه‌اش را زیر کُت جابه‌جا می‌کرد، گفت:«اولا که این دانستن، حق‌ مردم است، کهنه شده. شما مثل این‌که حماسهء سوم تیر رو درک نکردی؟! دوما که اون بنده‌خدا، امروز فوت نکرده. خیلی سال قبل، توی یک سری قتل خودسر و هماهنگ‌نشده، عمرش رو داد به شما. ولی امروز برای این‌که فضا عاطفی بشه، بچه‌ها گفتن که اون رو هم جزو تلفات این پرواز حساب کنیم. اغلب همین‌طوریه: توی بیش‌تر ِ پروازها، اون مرحوم رو جزو تلفات حساب می‌کنیم.» بلند شد و خیلی عادی، انگار که حرفی با من نزده، با صدایی کمی بلندتر از قبل گفت:«پسرم ببخشیدها.. مزاحمت شدم.. داشتم از پا می‌افتادم.. خدا خیرت بده» بعد به‌شکلی نامحسوس، توی گوشی بی‌سیم‌اش گفت:«کاظم به کابین خلبان! کاظم به کابین خلبان! ماموریت انجام شد.. تِیک‌ایت ایزی.. ول‌کام تو شیراز... حمیرا واز وری نایس! ثنک‌یو کاپی.. ثنک‌یو!» و رفت.
علی را دیدم بالای سرم که داشت به میهمان‌داران کمک می‌کرد. گفت:«چای بریزم یا بیدمشک؟» گفتم:«علی من اصلا حوصله ندارم.. تو هم دل ِ فرخنده‌ای داری‌ها! برو.. نمی‌خورم... نمی‌شد تو خودت رو دخالت ندی، بشینی شعرت رو بنویسی؟» گفت:«چای می‌ریختم که آمدی/ دریا بودی/ و من عاشقانه/ برای تو بیدمشک ریختم/ کاش می‌خوردیش!!» چشم‌هام داشت از حدقه بیرون می‌زد. احساس بدی داشتم: یک‌جور حس ناامنی. لبخندی زد و گفت:«این رو همین الآن گفتم. میام زود می‌نویسم که یادم نره .. بشین، بگذار به بقیه هم چای بدم میام حالا».
دنیای عجیبی شده. داریم می‌رویم به «همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک» که با همت « مرکز مطالعات ادبیات کودک در دانشگاه شیراز» و پی‌گیری‌های دکتر مرتضی خسرونژاد و دوستان ایشان از جمله دکتر کاووس حسن‌لی برپا شده و قرار است دوشنبه، عده‌ای از متخصصان که به این سمینار مقاله ارائه کرده‌اند، سخن‌رانی داشته باشند.
خسرونژاد و همکاران‌اش مدتی قبل، برای اولین‌بار رشتهء تخصصی «ادبیات کودک و نوجوان» را در دانشگاه ادبیات شیراز تاسیس کرده‌اند و بعد از اخذ مجوزها و تاییدیه‌های لازم از سوی وزارت علوم، حالا یک رشتهء تخصصی هم در چرخهء دانشگاهی ایران وارد کرده‌اند.
این‌روزها هم به مناسبت دومین سال‌گرد تولد این رشته، و به دلایل عقلی و عاطفی، دارند یک سیمنار برگزار می‌کنند. از تهران، مقالات این آدم‌های شخیص (مصطفی رحماندوست، دکتر مهدی حجوانی، خسرو آقایاری، شهرام اقبال‌زاده، علی اصغر سیدآبادی، علیرضا کرمانی، لاله جعفری، دکتر حسین شیخ رضایی، دکتر علی عباسی، حسین شیخ الاسلامی، مسعود ملک یاری و شاید یکی دو نفر که چون با من دوست نیستند، پس نمی‌شناسم‌شان و اصلا هم یادم نمی‌ماند که اسم‌شان بپرسم) پذیرفته شده و عده‌ای هم دیر خبردارند شده‌اند یا مثل علی، فراخوان به دست‌شان نرسیده. با این‌حال، به صورت خودجوش ترجیح داده‌اند که از این حرکت کودک‌پسند ِ کودک‌دوست حمایت کنند تا رستگار شوند. لذا، آن ده نفر جداگانه با هواپیمای بعدی می‌آیند، و ما دو نفر، من و سیدعلی کاشفی خوانساری، جداگانه با هواپیمای قبلی داریم می‌رویم. ما، میهمان شهرزاد هستیم، و داریم برای پوشش امر خطیر اطلاع‌رسانی به این سمینار می‌رویم. و من تا آخر سفر هم نخواهم فهمید که بالاخره دکتر ع.ر.کرمانی، چه فکری کرده که اسم کتاب‌اش را گذاشته «بُزبیاری‌های انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشه‌های انسانی».
علی، نشسته کنار دست‌ام و می‌گوید:«چه‌قدر کتاب می‌خونی؟ بی‌خیال... داریم می‌ریم شیراز... راستی تو این آهنگ سَندی رو که خلبان گذاشته، داری برام رایت کنی؟» صدایی از بلندگو می‌آید مبنی بر این‌که رسیده‌ایم به آسمان شیراز و باید کمربندهامان را محکم بچسبیم که باز نشود. ناگهان دستی را روی شانه‌ام احساس می‌کنم: میهمان‌دار جوانی را می‌بینم که با دو دست، شانه‌های مرا گرفته و در چشم‌هاش، شکوهی عظیم موج می‌زند. توی چشم چپ‌‌اش، یک گل رُز می‌بینم و توی چشم راست‌اش، علامت دلار را. خیلی نگاه‌اش سیاسی‌است. {باید ساعتی بگذرد و به جمع بپیوندیم تا بفهمم که بحث، بحث نظام سرمایه‌داری و تقابل با حقوق محرومان است؛ تقابل راست و چپ، جهان‌بینی ثروت و قدرت و عدالت و آزادی.}
صحنه خیلی عاشقانه است. یاد کوله‌پشتی‌ام می‌افتم که بانو برای‌ام به تازگی خریده؛ خوش‌گل و شیک است و دوست‌اش دارم. می‌گویم:«خیلی ممنون خانم. راحت‌ام من» کِش می‌آید به طرف من و می‌گوید:«حفظ جووون شما برای ما از حفظ این لَکَنتی واجب‌تره؛ شاید ازدواج نکرده باشید!» روی «جون» تاکید می‌کند و شانه‌های‌ام را محکم‌تر می‌گیرد. هواپیما دارد ارتفاع کم می‌کند. از بیست و نه هزار پایی، آمده‌ایم به ده‌قدمی باند فرودگاه شیراز. با خودم فکر می‌کنم که چرا این باید این‌جوری بشود؟ چرا من الآن نباید در کنار بانوی‌ام باشم در این سفر؟ یک لحظه به صورت علی که کنارم نشسته، نگاه می‌کنم..... نه!!! عاشقیت در من می‌خشکد.
دل‌تنگ‌ام، و ساعت از دو گذشته. موبایل را روشن می‌کنم که شاید بانو تماسی بگیرد و فرصتی پیدا بشود برای ابراز دل‌تنگی. دریغ... دوری، بد است و حتی با شوخی هم شیرین نمی‌شود. خدا بگویم تو را چه نکند که آوارهء جهان‌ام کرده‌ای و دل‌ام بُرده‌ای به شهرهای دیگر ِ دور. با غصه، به حلقه‌ای که توی دست‌ام دارم خیره می‌شوم و ناخودآگاه زمزمه می‌کنم:«زن و اژدها هر دو در....» دوُر و برم را نگاه می‌کنم ببینم کسی شنید یا نه. شکر خدا کسی حواس‌اش نیست و همه دارند بار وُ بُنه را جمع می‌کنند که پیاده شوند. خلبان می‌آید روی خط و می‌گوید:«مسافران محترم، خانم‌ها و آقایان، سفر خوبی بود. امیدوارم شما هم مثل ما حال کرده باشید. جووووون!» دنیای عجیبی‌است. خسته‌ام همین اول سفر. و حالا بعد از ده سال، وارد شهر حافظ می‌شوم، و نمی‌دانم چرا همه‌اش شعرهای فردوسی توی ذهن‌ام می‌چرخد.
مامور امنیت پرواز، در حالی که یک کیف سامسونت در دست دارد، و اسلحه‌اش را دیگر آشکارا توی دست‌اش گرفته، از کنارم رد می‌شود و با لبخندی ملیح، یک چشمک برای‌ام می‌فرستد. با خودم می‌گویم لابد این هم بخشی از کارشان است و باید فضا را بعد از هر عملیات، تلطیف کنند. صدای‌اش می‌آید که به سرمیهمان‌دار می‌گوید:«آقا ممنون. توی فرودگاه شیراز پریز برق هست من این بی‌سیم رو بزنم شارژ شه؟»
از هواپیما پیاده شده‌ایم و حالا علی دارد چیزکی می‌نویسد در دفتر شعرش. نسیم خنکی از آن طرف قرن‌ها، می‌وزد و من شاعر می‌شوم:«بانوی من کجاست؟ / ای‌کاش هیچ پروازی نبود/ پرنده‌ها نمی‌رفتند/ / نفرین به هرچه فرودگاه/ و تمام پرنده‌ها/دریاها/شهرها/هواپیماها...»
ساعت دو و نیم بعداز ظهر یک‌شنبه است. کوله‌پشتی‌ام را دوست دارم.. خیلی زیاد ....

# این؛ هم‌این # 87/02/10 حسین نوروزی |

روزی که مرحوم پروین دولت‌آبادی فوت کرد، نوشته‌ای گذاشتم این‌جااین‌جا} با عنوان فرعی «نگاهی از روی عجله به لحظاتی از ادبیات و شعر کودک و نوجوان در ایران»، و در پایان‌اش این توضیحات را آوردم:
«این یادداشت، صرفا برای رسانه‌های اینترنتی {منتشر شده در شهرزاد} نوشته شده، و به دلیل سرعت و عجله، ممکن است در اطلاعات خود، لغزش‌ها و کاستی‌هایی داشته باشد. ویژگی رسانه‌های اینترنتی، برعکس رسانه‌های چاپی، امکان اصلاح و توضیح در هر زمان است. پس، به دیدهء منت، تذکرات را دربارهء اشتباهات احتمالی می‌پذیرم. این نوشته‌، می‌توانست بسیار کامل‌تر و به‌تر باشد، اما ... کسانی چون مهدی حجوانی، محمدهادی محمدی، سیدعلی کاشفی خوانساری، زهره قایینی، علی‌اصغر سیدآبادی، و نیز اساتید بزرگ‌واری چون محمود کیانوش، توران میرهادی و دیگران، که در دنیای اینترنت هم حضور دارند، حتما مطالب مفید و کامل‌تری به‌دور از اغلاط این متن خواهند نوشت. چنین باد»
در ساعات پایانی دوشنبه، 2 اردیبهشت، ایمیلی از جناب محمود کیانوش، شاعر ارجمند داشتم که برخی از اشتباهات مهم و فاحش آن متن را تذکر داده‌ بودند. هیچ توضیحی برای این اشتباهات و اغلاط ندارم، و عینا نوشتهء ایشان را با رعایت رسم‌الخط جناب کیانوش در ادامه می‌آورم {و در این‌جا} و مجددا تاکید می‌کنم که نوشتهء مذکور، اشتباهات فراوانی داشته و دارد که صرفا ماحصل ِ بی‌سوادی و کم‌سوادی نویسندهء آن است. گرچه، نگارنده نیز همان‌طور که در همان نوشته آمده،  بیش از یک متن اینترنتی، که صرفا قصد یادکرد و ادای احترام به بزرگان را داشته و به‌دلیل خاصیت کار ژورنالیستی، و نه پژوهشی، خالی از عجله و خطا نبوده، به آن نگاه نکرده و نمی کند. با این‌حال، به‌جای توضیح بندهای مختلف نامهء ایشان، تمام اشتباهات متذکر شده و اشتباهات دیگر را می‌پذیرم و حرف تازه‌ای هم برای عرضه ندارم. حاضرم تمام آن نوشته را به‌کل، تکذیب کرده، و از دیگران نیز عذرخواهی کنم. و ..... سعی خواهم کرد دربارهء تمام مرگ‌ها / زندگی‌ها سکوت پیشه کنم تا اغلاط ِ تاریخ نانوشته و ناگفته، بیش از این نشود. چنین و چنین‌تر باد.

با احترام به تمام کسانی که برای فرهنگ، هنر و مردمان ایران نفس می‌کشند
حسین نوروزی

 

آقای حسین نوروزی عزیز،

  سلام. به قلم شما در اینترنت نوشته ای خواندم دربارۀ درگذشت «پروین دولت آبادی». آفرین یر شما که از او یاد کرده اید. دربارۀ کار هر کس هر نظری داده اید، نظر شماست، امّا در چند مورد می خواهم اطلاعات شما از واقعیتها را اصلاح کنم:
1- اگر منظورتان از «همچنین از ویراستاران قدیمی ادبیات کودک و نوجوان در انتشارات فرانکلین» ویراستاری مجلّه های «پیک» است که با کمک مالی فرانکلین، امّا در ادارۀ کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش در می آمد، باید بگویم که خانم دولت آبادی از ویراستان نبود و فقط شعرهایی برای مجلّه های «پیک» می فرستاد.
2- محمود کیانوش ... «شاعر نوپرداز و مترجم و روزنامه نگار» در واقع «محمود کیانوش شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی» است، نه چیز دیگر. من او را می شناسم.
3- نوشته اید که محمود کیانوش «در واقع از اوّلین کسانی بود که تئوری نویسی برای شعر کودک و نوجوان را به راه انداخت». مایلم بدانم که این «اولین کسان» چه کسان دیگری بودند.
4- نوشته اید که محمود کیانوش «در راه اندازی انتشارات فرانکلین... نقش اصلی را داشت». اتشارات فرانکلین یک مؤسسه آمریکایی بود و من که محمود کیانوش هستم هرگز در راه اندازی آن هیچ نقشی نداشتم.
5- نوشته اید که محمود کیانوش «در تأسیس کانون پرورش فکری در کنار لیلی امیر ارجمند فعالیتهای مؤثری داشت». من که محمود کیانوش هستم، هرگز در تأسیس کانون پرورش فکری هیچ نقشی نداشتم و خانم لیلی امیر ارجمند را نمی شناختم و فقط در یک کنفرانس بین المللی که در کانون پرورش فکری برگزار شد و از شورای کتاب کودک و انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پروش نمایندگانی به این کنفرانس دعوت شدند، من هم یکی از این دعوت شدگان بودم و در آنجا وفقط همان یک بار خانم لیلی امیر ارجمند را دیدم. همکاری من با کانون پرورش فکری بعد از انقلاب و با چاپ و انتشار شعرهایی بود که در پیکها برای کودکان و نوجوانان ساخته بودم و چاپ اوّل آنها به وسیله انتشارات توکا انجام گرفته بود.
 چون شما در راه پژوهشگری قدم برمی دارید و قلم می زنید و من شما را دوست می دارم، دقت و صحت در نقل واقعیات را به شما توصیه می کنم.

                                    دوستدار شما- محمود کیانوش
                                    لندن – 21 آوریل 2008

 

# این؛ هم‌این # 87/02/03 حسین نوروزی

نگاهی از روی عجله به لحظاتی از ادبیات و شعر کودک و نوجوان در ایران

+ پاسخ جناب آقای محمود کیانوش به یک نوشتهء این وبلاگ

پروین دولت‌آبادی، شاعر و نویسنده، در ساعات بامدادی امروز، سه‌شنبه، بر اثر ایست قلبی در منزل‌اش درگذشت. {+ و + و + و مراسم تشییع} وی متولد ۱۳۰۳ در اصفهان بود. بعد از پایان دورهء متوسطه، به تهران آمد و در مدرسهء آمریکایی تهران ادامهء تحصیل داد {بی‌بی‌سی، مدرسهء آمریکایی را نوشته؛ و دهباشی در رادیو زمانه، از دبیرستان نوربخش نام برده‌ست. گرچه اطلاعات دهباشی، کامل‌تر می‌نماید، اما با توجه به حضور محمود کیانوش در لندن، نوشتهء بی‌بی‌سی را قوی‌تر می‌دانم. البته ممکن است باز هم صحیح نباشد؛ از سویی، دهباشی اصلا به حضور و تحصیل او در دیگر کشورها اشاره نکرده و تنها از میان اخبار ایسنا و مطلب بی‌بی‌سی‌ باید به‌ این نتیجه رسید. بعید می‌دانم که این تحصیلات در آن مقطع، غیرحضوری بوده باشد. تنها ممکن است که به دلیل تحصیل در مدارس خارجی داخل ایران، مدرک‌اش از کشورهای مورد اشاره صادر شده باشد. لابد در روزهای بعد، نزدیکان وی اطلاعات دقیق‌تر را خواهند نوشت/ مطلب تکمیلی: بخش فارسی رادیو فرانسه، نوشته است که وی در انگلستان و آمریکا حضور داشته و تحصیل کرده است}. وی در رشته‌ء عکس‌برداری داخلی در انگلستان تحصیل کرد و در ادامه به آمریکا رفت. دکترای‌ خود را در رشتهء آموزش پيش از دبستان اخذ کرد و به ایران بازگشت. وی، سالیان بسیاری به عنوان معلم، به تدریس پرداخت و در مهدهای کودک نیز به‌طور جدی در مقام مربی و مسوول فعالیت می‌کرد. هم‌چنین از ویراستاران قدیمی ادبیات کودک و نوجوان در انتشارات فرانکلین و شورای کتاب کودک نیز بود.

پروین دولت آبادی


 دولت‌آبادی در سالیان جوانی، بیش‌ترین حضور خود  را معطوف به عرصهء شعر بزرگ‌سال کرده و آثارش را که بیش‌تر در قالب‌های نو و چهارپاره سروده شده بود، در مطبوعات و محافل ادبی عرضه می‌کرد. اما به دلیل رشتهء تحصیلی و علاقه‌‌های شخصی‌اش، کم کم کار در عرصهء کودکان را نیز به‌صورت جدی‌تر آغاز کرد و امروز، بیش از آن‌که به عنوان شاعر شعر بزرگ‌سال مطرح باشد، وی را از پایه‌گذاران شعر کودک می‌دانند.
دولت‌آبادی ِ جوان، درست در سال‌هایی پا به عرصهء شعر نو گذاشت که به عنوان دوران طلایی شعر از آن یاد می‌شود؛ دههء چهل. حضور گاه به گاه او در مطبوعات این دوره، بعد از چند سال، در قالب انتشار یکی دو کتاب ادامه یافت. «شوراب» را در سال 1349 توسط «کتاب‌خانهء سخن» منتشر کرد و «آتش و آب» را در ابتدای سال ۱۳۵۲. در ابتدای راه، اقبال نسبی به آثار او، آن‌هم در دوره‌ای که احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، یدالله رویایی، نصرت رحمانی، محمود کیانوش، احمدرضا احمدی و نام‌های دیگر، جریان‌های اصلی شعر را در دست داشتند، بد نبود. چنان‌‌که در سال ۱۳۴۶ وقتی «م-سعیدی» مجموعهء جیبی «شاهکارهای شعر نو» را تهیه و منتشر کرد، نام و شعر پروین دولت‌آبادی را که تا پیش از آن، هیچ مجموعهء شعر مستقلی منتشر نکرده بود، در کنار کسانی چون نیما ، شاملو، اخوان، فروغ، نصرت رحمانی، سیاوش کسرایی، سیمین بهبهانی و .. قرار داد. با این‌حال، انتشار مجموعه‌های بعدی، توفیق چندانی برای شاعرش نداشت و وی را هرگز در زمرهء شاعران درجهء اول و تاثیرگذار قرار نداد.
از سوی دیگر، دولت‌آبادی، به عنوان یکی از زنان شاعر، اگرچه هرگز به طیف سنتی شاعران زن، هم‌چون پروین اعتصامی و عالم‌تاج قائم‌مقامی نپیوست، اما هیچ‌گاه نیز نتوانست در عرضهء دنیا و فضای شعر زنانه در کنار نام‌های بزرگی چون فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، و حتی جوان‌ترهایی چون طاهره صفارزاده و پرتو نوری علاء مطرح شود. با این‌که، از وی، به عنوان یک شاعر زن، که سالیان بسیاری در انگلستان و آمریکا زندگی کرده و با ادبیات روز جهان آشنا بود، و نیز به عنوان یک فعال اجتماعی که در حرکت‌هایی چون راه‌اندازی «شورای کتاب کودک» سهیم بود، توقع بیش‌تری می رفت، اما چهرهء دولت‌آبادی ِ شاعر، هرگز خبر از نوآوری‌های خاص و ضروری در آن مقطع نمی‌داد. (برای مثال، شاعر جوانی چون طاهره صفارزاده، به مدد حضور و تحصیل در آمریکا؟، بعد از بازگشت به ایران، توانست در یکی دو مجموعهء اول، شعرهای پیش‌رویی منتشر کند و در جریان شعر، تاثیر بگذارد.)
اما هر قدر در عرصهء شعر بزرگ‌سال، پروین دولت‌آبادی، نتوانست با دوستان خود {محمود کیانوش، م.آزاد، احمدرضا احمدی} در نوآوری رقابت کند، در زمینهء ادبیات کودک و نوجوان، در کنار این اسامی ایستاد و جزو سردم‌داران ادبیات نوین کودک و نیز روش‌های تازهء تربیتی – آموزشی شد و توانست در شعر کودک، برای خود نامی در خور ثبت کند.
در واقع، روش امثال پروین دولت‌آبادی در شعر کودک، ادامهء منطقی حرکتی‌ بود که در سال‌های بعد از مشروطه، همراه با ورود تکنولوژی و علم روز دنیا به ایران، به همت کسانی چون  جبار باغچه‌بان، یحیی دولت‌آبادی و بالاخص عباس یمینی شریف آغاز شده بود؛ {یمینی شریف، از پیش‌گامان انتشار نشریات کودک و نوجوان در ایران بود} حرکتی که ابتدا با بازنویسی و ساده‌نویسی افسانه‌ها و قصه‌های کهن آغاز شد، و در ادامه با ترجمه‌های – هرچند اندک- مترجمانی چون «روحی ارباب»،«مهری آهی» و حتی«علینقی وزیری» پی گرفته شد.
در همین سال‌ها، ورود ترجمهء ادبیات کودکان جهان به ایران، با تاسیس و گسترش فعالیت ناشرانی چون «نور جهان» {که عمدتا فعالیت مذهبی داشت و با انگیزه‌های مذهبی-تبلیغی راه‌اندازی شده بود}، «فرانکلین» {که بیش‌تر به ترجمهء ادبیات آمریکا نظر داشت} و «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» {که ناشر آثار روسی و فرانسوی برای کودکان بود}، رشد چشم‌گیری یافت. گرچه، تمام تلاش‌هایی که در دهه‌های بیست و سی شده بود، خالی از ایراد نبود؛ چرا که اغلب پدیدآورندگان، با نگاهی بزرگ‌سالانه به سراغ ترجمه یا تالیف کتاب برای کودکان رفتند. با این‌حال، همین حرکت‌ها باعث رسمیت یافتن هرچه بیش‌تر جریانی به نام ادبیات برای کودکان شد.
دههء چهل اما همان‌قدر که دوران طلایی برای شعر نو بود، دوران تولد و زایش ادبیات نوین کودکان نیز محسوب می‌شد. در همین دهه بود که مجلات خاص کودکان، گروه‌ها و انجمن‌های تخصصی، و انتشاراتی‌های ویژه تولید آثار کودک و نوجوان در ایران متولد شدند. راه‌اندازی «شورای کتاب کودک»، در سال ۱۳۴۱، انتشار مجلات «پیک» در انتشارات «فرانکلین» و در سال ۱۳۴۰ و انتشار منظم آن از سال ۱۳۴۳{مجلات پیک، بعد از انقلاب به نام «مجلات رشد» تغییر یافت} و راه‌اندازی «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» در سال ۱۳۴۵، بخشی از اتفاقات مهم این عرصه بود.{می‌توان گفت، تا همین سال‌های اخیر نیز این سه پایگاه، بیش‌ترین تاثیر را بر کلیت ادبیات و هنر کودکان و نوجوانان داشته‌اند. بعد از انقلاب، حوزه هنری، انتشارات امیر کبیر، حوزهء علمیه قم، و برخی ناشران شبه خصوصی، وارد این دنیا شدند و به فراخور دوران بعد از انقلاب، تغییراتی پدید آوردند. در سال‌های میانی دههء هفتاد نیز می‌توان از فعالیت تشکل‌هایی چون انجمن نویسندگان کودک و نوجوان نام برد. هم‌چنین، انجمن قلم نیز با توجه به حضور نویسندگان مذهبی کودک و نوجوان در میان اعضای اصلی‌اش، فعالیت‌هایی در این زمینه انجام داد. با این‌حال، ریشهء بسیاری از جریان‌های موجود را نیز- حتی با تغییر رویه و نگاه ِ ملهم از تحولات انقلاب- باید در همین پایگاه‌های پیش‌گفته جست‌وجو کرد.}
در همین دوره (دههء چهل) است که برای اولین‌بار، مراسم بزرگ‌داشت روز جهانی کتاب کودک در ایران، در قالب چاپ پوستر و مجله و ... در سطح وسیع، گرامی داشته می‌شود. برگزاری سمینارهای جهانی و منطقه‌ای کتاب و فیلم کودک (با شرکت کشورهایی چون هند، نپال، پاکستان از آسیا و نمایندگانی از کشورهای اروپایی) نیز از دیگر اتفاقات این دوره است.
هم‌چنین کسانی چون احسان یارشاطر (داستان‌های شاهنامه، داستان‌های ایران باستان)، مهدی آذر یزدی (قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب) و زهرا خانلری (داستان‌های دل‌انگیز ادبیات فارسی، افسانه‌های سیمرغ) به طور جدی نسبت به بازآفرینی‌ها و بازنویسی‌های ادبیات کهن برای کودکان مشغول بودند که از این میان، نام و آثار مهدی آذریزدی بیش از دیگران در ذهن کودکان چند نسل ماندگار شد. هرچند، آذریزدی، از سوی برخی (و نه همهء آن‌ها) از جریانات قشر روشن‌فکر، مورد بی‌مهری قرار گرفت، اما به‌هرحال، استقبال بسیار از آثارش، نشان از تفاوت کار او با دیگرانی داد که نام برخی از مهم‌ترین‌هاشان در بالا آمد.
نادر ابراهیمی، صمد بهرنگی و فریده فرجام نیز از جمله کسانی هستند که در این دوره فعالیت خود را در زمینهء داستان‌نویسی برای کودکان آغاز کردند. اما در زمینهء شعر، جدای تلاش‌های افرادی چون احمد شاملو، با شعرهایی چون «پریا» و سیاوش کسرایی با منظومهء «آرش»، باید به نام‌های دیگری نظر داشت. چراکه این دست آثار شبه‌کودکانه، بیش از آن‌که حتی مناسب این گروه سنی باشد، کارکردهای سیاسی و اجتماعی داشت و اساسا از دنیای ذهنی و زبانی کودکان به دور بود. در واقع، شعری که بتوان از آن به معنای دقیق «شعر برای کودک و نوجوان» نام برد، آثاری‌ست که در این دوره توسط افرادی چون محمود کیانوش، پروین دولت‌آبادی و محمود مشرف تهرانی (م.آزاد) خلق شد.
محمود کیانوش (۱۳۱۳ مشهد – در حال حاضر ساکن لندن)، شاعر نوپرداز و مترجم و روزنامه‌نگار، که جزو شاعران طراز اول شعر نو در دههء چهل بود، و در راه‌اندازی انتشارات فرانکلین و بعدها مجلات پیک، نقش اصلی را داشت، و در تاسیس کانون پرورش فکری، در کنار «لیلی امیرارجمند» فعالیت‌های موثری داشت، در همین دوره بود که با ورد جدی‌اش به عرصهء شعر کودک و نوجوان، تعریف تازه‌ای از شعر این گروه سنی به‌دست داد. وی در سال‌های بعد(۱۳۵۲)، با انتشار کتاب «شعر کودک در ایران» توسط انتشارات آگاه، در واقع از اولین کسانی بود که تئوری‌نویسی برای شعر کودک و نوجوان را به‌راه انداخت و تا چندین دهه، هنوز هم بخش عمدهء منابع مطالعاتی در این زمینه، این اثر کیانوش است. {دربارهء کیانوش، در نوشتهء دیگری، مفصل نوشته‌ام؛ اما از آن‌جا قرار بود در ملاقاتی حضوری، تمام آن نوشته‌ها به چالش و نقد گذاشته شود، در این‌جا به همین حد اشاره و گذر، اکتفا می‌کنم و منتظر تماس ایشان خواهم ماند}
هر قدر کیانوش، به شعر و دنیای ذهنی ردهء سنی نوجوان نزدیک بود و در آن تبحر داشت، دولت‌آبادی در شعر کودک، توانست پیشنهادهای تاز‌ه‌ای مطرح کند.

محمود کیانوش


پروین دولت‌آبادی، که خود دانش‌آموختهء رشتهء آموزش پيش از دبستان در آمریکا بود، بعد از بازگشت از سفر، با پشتوانهء تحصیلی‌اش، و نیز با داشته‌های ادبی و شعری، در کنار کسانی چون «توران خمارلو(میرهادی)»، «معصومه سهراب (مافی)»، «اسماعلی والی‌زاده»،«عباس یمینی شریف»و «لیلی ایمن (آهی)» قرار گرفت و در سال ۱۳۴۱، «شورای کتاب کودک» را تاسیس کردند. این نهاد، که عمدتا پایه‌گذاران آن، از افراد اصلی مهد کودک و مدارس «فرهاد» هم بودند، به گفتهء مسوولان آن، «سازمانی مستقل، غیردولتی و غیر انتفاعی‌ست كه در سال ۱۳۴۱ با آرمان كمك به روند شكل‌گیری ادبیات كودكان اصیل و غنی تاسیس شده‌‌ست» {سایت شورای کتاب کودک}
مرحوم دولت‌آبادی، در سال‌های بعد، هم‌‌چنان در زمینهء سرایش و انتشار شعر بزرگ‌سال نیز فعال بود، اما عمدهء شهرت و فعالیت‌اش به دنیای کودکان اختصاص یافت و توانست در این حوزه، جزو نام‌آوران باشد.
شعرهای کودک پروین دولت‌آبادی، در زمانی سروده شد که ادبیات کودک، و به‌طور کلی مفهوم «کودک» دارای اهمیت چندانی نبود و بر منوال تاریخ چند صد سالهء ایران، چندان که باید، جدی ‌گرفته نمی‌شد. پس بی‌راه نیست اگر بگوییم، تلاش‌های افرادی چون محمود کیانوش و پروین دولت‌آبادی و مرحوم م.آزاد در این حوزه، در واقع حرکت در مسیر مخالف رود بود.
دولت‌آبادی در شعرهایی که برای کودکان ‌سرود، توانست بیش از پیش، به دنیای ذهنی کودکان نزدیک شود و شعرش رابطهء نزدیکی با تعاریف امروزی شعر برای کودکان داشته باشد. برای مثال، کسانی چون شاملو، با دغدغه‌های اجتماعی {که در جای خود مورد علاقه نگارنده است} شعر سیاسی «پریا»، از مجموعهء «هوای تازه» را سرود (و به «فاطی ابطحی کوچک و رقص معصومانهء عروسک‌های شعرش» تقدیم کرد- فاطمه ابحطی، عروسک‌گردان و نویسنده) و بعدها توسط عده‌ای، به عنوان شعری مناسب برای کودک تلقی شد، در حالی‌که این شعر، هرگز با تعریف‌های ذهنی کودکان، و حتی با دنیای واژگانی آن‌ها سنخیتی نداشت. (با این‌حال، شاید خود شاملو هم بدش نمی‌آمد که در حوزه‌های مختلف نام‌اش مطرح باشد و هیچ‌گاه اعتراض خاصی به این روند و این سویه‌دادن نکرد.)
اما دولت‌آبادی، با شناخت علمی‌ای که از دنیای کودکان و خردسالان داشت، و نیز با بهره‌گیری از تجربهء فعالیت و ارتباط نزدیک‌تر در شورای کتاب کودک و «سازمان تربیتی شیرخوارگاه تهران» با این گروه سنی، نیازهای آنان را در شعر خود مورد توجه قرار داد.
شعر دولت‌آبادی، با بهره‌گیری از زبان رسمی و در عین حال، ساده، به جنبه‌های غیر آموزشی ادبیات توجه ویژه داشت و به‌جای درس دادن مستقیم و نصیحت کردن کودکان، آن‌ها را به دنیای خیال و رویا می‌برد. استفاده از تصاویر شعری ِ ساده و قابل فهم برای کودکان، از دیگر عناصر شعرهای وی بود که کار او را از دیگران متمایز می‌کرد. 
در واقع، در زمینهء زبان، شعر دولت‌آبادی بیش از آن‌که به زبان نیمه‌عامیانه و نیمه‌رسمی م.آزاد و زبان عامیانه و ظاهرا کودکانهء امثال شاملو نزدیک شود، با دنیای زبانی محمود کیانوش همراه شد. زبانی که به دور از استعاره‌ها و ایهام‌ها، در کمال سادگی، سعی داشت با مخاطب خود ارتباط گیرد، و در همین‌حال، به ورطهء گویش روزمره و زبان غیر رسمی هم نلغزد.
پروین دولت‌آبادی، در سال‌های بعد از انقلاب، رفته‌رفته از جریان شعر بزرگ‌سال به کنار رفت و تنها در حد انتشار آثاری این‌جا و آن‌جا حضور داشت؛ آثاری که هرگز چیزی به گذشته‌اش در شعر اضافه نکرد. در حوزهء شعر و ادبیات کودک اما، به فعالیت‌های پژوهشی و کارهای گروهی در شورای کتاب مشغول شد و سعی کرد در حاصل آثار گروهی شریک باشد. کتاب‌ها و شعرهای بسیاری برای کودکان نوشت، اما .... سال‌های زیادی باید می‌گذشت تا تحولات فکری ناشی از انقلاب، این «غیر خودی»‌ها را بپذیرد.... اما.... این نوشته، در همین‌جا تمام شد!
یادش گرامی و نام بلند باد.

پی‌نوشت۱: این گزارش رادیو زمانه و سخنان علی دهباشی نیز در شناخت زندگی آن مرحوم، بسیار راه‌گشاست و نواقص این نوشته را پوشش می‌دهد.

پی‌نوشت۲ : لینک‌های تکمیلی را در بالاترین دنبال کنید.

پی‌نوشت ۳ : آفرین به همت سوشیانت هزارم؛ برای تهیهء لیست درگذشتگان این ماه‌ها! این لیست را همواره همراه داشته باشید و محل قرارگیری نام خود را در آن مجسم کنید....

پی‌نوشت ۴: پاسخ جناب آقای محمود کیانوش به یک نوشتهء این وبلاگ
بعد:
- این یادداشت، صرفا برای رسانه‌های اینترنتی {منتشر شده در شهرزاد} نوشته شده، و به دلیل سرعت و عجله، ممکن است در اطلاعات خود، لغزش‌ها و کاستی‌هایی داشته باشد. ویژگی رسانه‌های اینترنتی، برعکس رسانه‌های چاپی، امکان اصلاح و توضیح در هر زمان است. پس، به دیدهء منت، تذکرات را دربارهء اشتباهات احتمالی می‌پذیرم. این نوشته‌، می‌توانست بسیار کامل‌تر و به‌تر باشد، اما ... کسانی چون مهدی حجوانی، محمدهادی محمدی، سیدعلی کاشفی خوانساری، زهره قایینی، علی‌اصغر سیدآبادی، و نیز اساتید بزرگ‌واری چون محمود کیانوش، توران میرهادی و دیگران، که در دنیای اینترنت هم حضور دارند، حتما مطالب مفید و کامل‌تری به‌دور از اغلاط این متن خواهند نوشت. چنین باد.
- در نوشتن این یادداشت، تکیه بر اطلاعات ذهنی و خوانده‌های گه‌گداری بوده‌ست؛ با این‌حال، نگاهی به منابع زیر نیز داشته‌ام که دست‌بوس تک‌تک پدیدآورندگان آن هستم: «تاریخ تحلیلی شعر نو / جلد سوم/ شمس لنگرودی»، «دوره کامل فصل‌نامهء پژوهشنامهء ادبیات کودک و نوجوان/ به همت مهدی حجوانی (خصوصا شماره‌های اول و دوم ویژهء شعر کودک)»، «ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها/ بنفشه حجازی». هم‌چنین، برخی از اطلاعات را از میان گفت‌وگوهای مفصل تلفنی با استاد محمود کیانوش به یاد داشتم که در این نوشته آمد. برای کیانوش عزیز و همسر هنرمندش نیز آرزوی سلامت و طول عمر دارم.
- درگذشت مرحوم پروین دولت‌آبادی را به خانواده و دوستان ِ همراه‌اش، بالاخص بانوی فرهیخته سرکار خانم «توران میرهادی» و دوستان‌ام در شورای کتاب کودک تسلیت می‌گویم، و برای ایشان آرزوی طول عمر و صحت و سلامت دارم.

# این؛ هم‌این # 87/01/27 حسین نوروزی |

احمدرضا دریایی، روزنامه‌نگار پیش‌کسوت، از قدیمی‌های روزنامه‌ء اطلاعات و عضو اولین شورای سردبیری این روزنامه بعد از انقلاب، و نیز از کسانی که در روزهای آغازین روزنامهء همشهری در کنار تیم کرباسچی بود، در سن ۶۷ سالگی درگذشت. خبر را این‌جا خواندم. توصیه می‌کنم این مطلب افشین امیرشاهی را که در زمان حیات آن مرحوم نوشته شده، بخوانید که بسیار موجز و در عین‌حال جامع است. روح‌اش شاد، و نام و یادش باقی و گرامی؛ که در این خاک، همین‌اندازه زنده ماندن هم برای روزنامه‌نگار، هنر بزرگی‌است. لینک‌های دیگر: گفت‌وگویی با مرحوم احمدرضا دريايی - مرتضی مجدفر + گزارشی از مراسم تقدیر از پنج روزنامه‌نگار برتر در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران؛ مرحوم دریایی، به‌همراه عباس عبدی، فیروز گوران، شهلا شرکت و عبدالعلی رضایی{در بالاترین می‌توانید لینک‌های دیگر را ببینید و بخوانید}

ساعت عصر فردای فوت: سکوت!  مشکوک نیست؟ (برای مثال، تعجب می‌کنم چرا استاد مسعود بهنود، که حتی با خود خدا هم خاطرات و خطراتی دارد، دراین‌باره سکوت کرده تا الآن؟! البته این، از احترام و استادی‌اش نمی‌کاهد)

احمدرضا دریایی   Ahmadreza Daryaee عکس همشهری آنلاین

احمدرضا دریایی - عکس از وبلاگ محمدرضا فرجاد

# این؛ هم‌این # 87/01/21 حسین نوروزی |

خبر، سردترین خبر سال تازه‌ست: ثمین باغچه‌بان، موسیقی‌دان و رهبر اکستر، و خالق اثر جاودان «رنگین کمون» و فرزند ارجمند استاد جبار باغچه‌بان، در آخرین روز سال ۱۳۸۶ در منزل‌اش در کشور ترکیه، در میان سکوت خبری، درگذشت. بیست و نه اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش!


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/01/17 حسین نوروزی |

روزنامه‌نگاران/خبرنگاران سه دسته‌اند؛ دستهء اول، دستهء دوم، دستهء سوم. دستهء سوم، دو گروه‌اند: گروه اول، گروه دوم. گروه دوم، همیشه می‌میرند، و در سکوت بدرقه می‌شوند.
لیلا صمدی را فقط به شنیدن اسم‌اش از بعضی دوستان، و گاه گاهی نوشته‌ای در سایت‌ها می‌شناسم. می‌شناختم؛ فوت کرده است.
فکر می‌کنم، وقتی که از «ما» کسی می‌میرد، نباید فکر کرد به این‌که دوست بود یا نبود، تاثیرگذار بود یا نبود.{و مگر حد و مرز تاثیر را چه چیزی چه کسی تعیین می‌کند؟ از صدقه‌سری باندبازی‌ها، امروز و همیشه، هستند دخترکان زیبا رو و پسرکان دلال، که تنها نام روزنامه‌نگار را یدک می‌کشند و لابد که تاثیرشان غیرقابل انکار است؛ این عده دارند روزبه روز بیش‌تر می‌شوند}
هر مرگ، یکی را با خود می‌بَرَد. بدرقهء هر مرگ، گاهی فرصتی‌است برای بازماندگان، که عمر ِ عزیزشان را هدر فرض نکنند، به خود ببالند، اندکی شاد شوند. بدرقه برای هر مرگ، نوعی نگاه صنفی‌است. برای رفته، سودی ندارد، برای زنده‌ها، تکرار نام «روزنامه‌نگار/خبرنگار»، حتی اگر در بدرقهء کسی باشد که نمی‌شناسیم‌اش، فرصتی‌است که به ادامهء خودمان می‌دهیم؛ فرصتی برای به رخ کشیدن شغلی که شاغلان‌اش یا خانه‌نشین‌اند یا مهاجر شهرهای دیگر، عده‌ای هم با سیلی ِ روزنامه‌های فرسایشی و نداری ِ خبرگزاری‌ها روزگار را می‌کُشند.
ما، ریز و درشت، معروف و غیر معروف، بیرون و درون هر باند و دسته، آن‌قدر زیاد نیستیم که حتی خودمان در برابر روزگار خودمان سکوت کنیم.
کاش مسوولان ایرنا، بیش از یک خبر، برای همکارشان وقت بگذارند.
ليلا صمدی متولد ‪ ۱۳۵۴‬در شهر نهاوند، دانش‌آموخته رشته خبرنگاری با گرايش اجتماعی از دانشكده خبر بود. از نيمه اول سال ‪۷۶‬ در ايرنا مشغول به كار شد و با سایت‌ها و نشریات مختلف نیز در حوزه‌های اجتماعی و زیست محیطی، از جمله مسایل مربوط به سد سیوند، همکاری کرد. و... جمعه شب، در بیمارستان رویال تهران بر اثر سکتهء مغزی درگذشت.
روح‌اش شاد و خاک‌اش بقای بازماندگان‌اش.  + + + + + و ....بالاترین + رادیو زمانه 

پی‌نوشت: مراسم ختم این روزنامه‌نگار، سه‌شنبه، مسجد شفا

 پی‌نوشت: مرگ دیگر؛ منصور برمکی، شاعر معاصر و اهل شیراز، درگذشت. فرشید درباره‌اش نوشته است. امسال زمستان، خیلی زمستان بود! خیلی ... + +

 

# این؛ هم‌این # 86/12/04 حسین نوروزی |

پدرم یک گرگ ِ روس بود که تمام زمستان را زوزه می‌کشید. چشم‌هاش، وقتی برای اولین‌بار مادرم را می‌دید، آبی بود. بعد، سبز شد، بعد هم یشمی. چشم‌های عجیبی داشت.
همه‌چیز روی پلی بر زاینده‌رود شروع شد. دو سه نفر از آدم‌های محلی، توی پاسگاه شهادت دادند که گرگی داشته آهوی ماده‌ای را می‌دریده. مادرم، وقتی برای اولین‌بار پدرم را می‌دید، شبیه بره بود. بعد، آهو شد، بعد هم کفتر و شد و پرید و رفت نشست روی گنبد مسجدشاه. چشم‌های مادرم، عجیب بود.
حالا، سیصد و دوازده سال است که عصرها می‌رود می‌نشیند جایی حوالی گاخونی، و فکر می‌کند دارد با فرستادهء ویژهء محمود افغان، دربارهء حمله به گرگ‌های روسی مذاکره می‌کند.
مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد. مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد.
مادرم
روزگاری
دوست داشته
آهو باشد .... 

امروز جمعه است سرهنگ - بعید است دیگر منتشر شوی

امروز جمعه است سرهنگ / مجموعه داستان کوتاه/ طرح جلد ِ یوریک کریم‌مسیحی / بعید است بعد از چهار سال توقف، منتشر شود.

# این؛ هم‌این # 86/11/29 حسین نوروزی |

آقای رئیس، این خانوم، این آقا و فک و فامیلاشون، دست به دست هم دادن که منوُ نابود کنن. پاسبون گذاشته سر محل که منوُ دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده‌م. حالا، هم باید نفقه‌شو بدم، هم خونه رو بدم، هم مهریه رو بدم، هم بچه‌م‌وُ بدم، هم شرفم‌وُ بدم ... چرا؟ چراااا؟ من نمی‌تونم طلاق بدم... من نمی‌تونم!! این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی‌دم...

این مسالهء طلاق و این حرفا به‌نظر من بوی مرگ می‌ده...

چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟... شاید از وقتی که رفت سراغ ِ اون مرتیکه دکتر روانکاو ِ بی‌سواد ِ احمق که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونه‌ش کرد..

آزمودم عقل ِ دوراندیش را / بعد ازین دیوانه سازم خویش را ... آی ِ دکتر!

چیه؟ تو مثل این‌که امروز حالت خیلی خوبه ....

علی عابدینی .. رفیق قدیم ....


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 86/11/18 حسین نوروزی |

احمد بورقانی بر اثر سکتهء قلبی درگذشت. حالا سهام می‌تواند بی‌خجالت، سیگارش را با ما مقابل در مسجد روشن نگه‌دارد و کام‌های تلخ بگیرد. این زمستان، به‌شدت سرد بود. تسلیت به سهام؛ فقط همین. این‌جا و این‌جا و این‌جا

احمد بورقانی درگذشت - تسلیت به سهام

# این؛ هم‌این # 86/11/13 حسین نوروزی

نزدیک یک هفته است که به دلیل بیماری توی بیمارستان امید مشهد بستری هستم الحمدالله وضعیتم بهتر شده و امیدوارم به همین زودی مرخص بشوم .مریضی سخته و باید قدر سلامتی خودمان را بدانیم و به خصوص توی بازیها هوای همدیگر رو داشته باشیم چون یک حرکت نابجا من رو توی بیمارستان بستری کرد و کلی درد کشیدم و از درس هم افتادم .برای همه بیماران دعا کنید تا آنها را خدا شفا بدهد ..

    سجاد هاشمی.......

باید به تو چی بگویم بچه‌جان؟ مرگ، آن‌هم در این سن و سال؟ این وقت از سرما و تعطیلات مدارس که باید می‌رفتی صفا و بازی؟ گرچه، همین «بازی» بود انگار که تو را از خانواده‌ات، و تو را از کودکی، که سهم تو بود، گرفت. کوچک‌ترین عضو گروه ادبیات بازنگار بودی و همین‌قدر می‌شناختم‌ات در این چند ماه. پدرت را هم دورادور می‌شناختم‌ات، و حالا هم دیگر فرقی نمی‌کند... دل‌ام گرفت بدجور. از آخرین نوشته‌ات برمی‌آید که در حین بازی، مشکلی پیش آمده و در بیمارستان بستری شده بودی و حالا ....  به‌قول سوشیانت، خیلی‌ها که باید، نرفته‌اند و تو می‌روی ... مرگ، برای بزرگ‌ترها اگر گاهی جاودانی است، برای کودکان، غمگین‌ترین و زشت‌ترین چهره‌اش را نمایان می‌کند. و همین‌است که مرگ هیچ کودکی، باور نمی‌شود؛ باور کن رفیق! بدرود دوست خیلی جوان ِ من، درود و بدرود برای همیشه.

# این؛ هم‌این # 86/11/03 حسین نوروزی

حاج قربان سلیمانی  Haj Ghorban Solemani

حاج قربان سلیمانی هم رفت؛ جای او را هرگز کسی پر نخواهد کرد. بروید از تمام دو تار های جهان بپرسید... حیف پیرمرد، حیف. دوتار حاج قربان، صدای یورتمه رفتن اسب را داشت. حالا که رفته‌است، به تمام اسب‌های جهان شلیک می‌شود. بدرود دوتار ِ مست.

+  و + و + و + و اين و دیگر هیچ

# این؛ هم‌این # 86/11/01 حسین نوروزی

مهران قاسمی، روزنامه‌نگار و دبیر سرویس بین‌الملل روزنامه اعتماد ملی، ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر امروز سه‌شنبه، در منزل‌اش بر اثر سکته قلبی درگذشت... الآن که این‌ها را می‌نویسم، شاهد می‌گوید هنوز جنازه‌اش توی خانه است و دوستان‌اش در اعتمادملی گرداگرد دوستی که حالا نفس نمی‌کشد، جمع‌اند. دو سال بود به گمان‌ام که ازدواج کرده بود. فقط سی سال داشت. همین. این‌جا و این‌جا 

 +پی‌نوشت: مراسم تشييع پیکر مرحوم سید مهران قاسمی، ساعت 9 صبح پنج‌شنبه 20 دی ماه از مقابل دفتر روزنامه اعتمادملی، واقع در خیابان کریم‌خان؛  اعلامیهء مهران .........

مهران قاسمی - عکس از منصور نصیری، با راهنمایی «دومینو»

این هم خبر بد امروز. دیدی؟ روزی را که تو نفرین کنی، روز خوبی نخواهد بود بانو.

# این؛ هم‌این # 86/10/18 حسین نوروزی

پیش‌نوشت ضروری: این نوشتهء حماقت‌بار، و بی سر و ته، از ابتدا این نبود. یعنی تا یک ساعت قبل، اصلا این نبود!
امروز صبح، به درخواست تلفنی دوستی، دبیر فرهنگ و ادب روزنامه‌ای، مطلبی نوشتم که سه برابر این حجم داشت. فرستادم، پس دادند. گفتند: تند است و حالا وقت‌اش نیست. روزنامهء دیگر هم همین را گفت. دوست نداشتم مُثله‌اش کنم برای انتشار در روزنامه. گفتم همان را می‌گذارم توی وبلاگ. اما دو دوست، یکی از اهالی ادبیات کودک و نوجوان و دیگری روزنامه‌نگار و رادیویی، برحذرم داشتند از این نوشته، چراکه معتقد بودند حالا وقت این حرف‌ها نیست و ممکن است به بهای نقد یک نفر، توهین‌هایی بشود و استفاده‌هایی. دو سوم این نوشته، شامل سطرهای بسیار در همین مقدار مانده، و بخش آخر نوشته، به‌طور کامل حذف شد. نوشته‌ای که مانده، لاشه‌ای است که دلیل انتشارش را در این صفحه چیزی نمی‌دانم جز این‌که بانو بخواند و ببیند ما دیگه کی هستیم... همین! گرچه بانوی مهربان هم شاید خوش نداشت که به قصه‌گوی کودکی‌اش حرفی بزنم. پس برای دل ِ ایشان که شده، تعدیل کردم و فقط گزارش‌گونه‌ای از آن‌چه بود، در این‌جا می‌گذارم. { و این‌جا}
خداوند حمید عاملی را بیامرزد و روح‌اش را شاد بدارد؛ آمین. { در ادامه بخوان‌اش}
 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 86/10/16 حسین نوروزی |

فقط مجسم کن: شعر تیتراژ پایانی برنامهء پارازیت رادیو جوان از قیصر امین‌پور است(ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود). نمی‌دانم، ولی با شناختی که از تهیه‌کننده‌های سازمان دارم/داریم، بعید است اجازه گرفته‌باشند برای این‌کار. نه فقط شعر قیصر، که تمام شعرها و آواهای این سرزمین را بدون اذن و اجازه دارند مُثله می‌کنند. بماند...
دختری با احساس( واقعا با احساس) شعر قیصر را می‌خواند و در پایان، «یادی می‌کند از شاعر خوب و مهربان، و اینک مرحوم، قیصر امین‌خواه»!!!
مجری تلویزیون هم شعر قیصر را می‌خواند و خیلی شیک، از آقای «قصیر»امین‌پور تشکر می‌کند. شاید من دارم خواب می‌بینم، نمی‌دانم.
قیصر طفلی، به قول محمد آقازاده، هرچه بود، شاعر بود. دولتی بود، نزدیک به حکومت بود، ولی شاعر بود. ببین چه‌قدر غیردولتی داریم که فقط نان و کباب!!! ادبیات را می‌خورند! من به‌جز دوسه‌تا شعرش، خیلی دغدغهء شعرهای این‌سال‌هاش را ندارم. ولی روزگاری با آرش ابوترابی، و چندتا از بچه‌های هنرستان سینمایی، توی خوابگاه می‌ماندیم و بعد از جنگ دربارهء فروغ، شاملو، اخوان و سپهری، قطعا پر طرفدارترین شاعر مورد بحث بود. این شعر، شعر مورد علاقهء آرش بود. و روزگاری دوست داشتم این غزل را...  راستی تو کدام شعرش را دوست داشتی؟

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد-صرفه‌های گران، سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب ِ دیده، آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفهء ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار
باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد

نمی‌دانم شاعرش قصیر امین‌خواه بود یا دیگری. خداش بیامرزد.  عاشق اسم‌ات بودم قیصر!

گزارش تصویری جام جم در ادامه

 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 86/08/08 حسین نوروزی |

ناگهان چه‌قدر زود
چه‌قدر زود طفلکی خداحافظ
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود 
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود
چه‌قدر زود دیر می‌شود ...........
قیصر امین‌پور را دوست داشتم؛ تنها برای بعضی از دقایق شعرش. و برای چندباری که کمک‌ام کرد. دو هفته قبل، آخرین دیدار بود. امروز صبح کفتر شد و پرید. بخشی از نوجوانی‌ام بود در بحث‌های خوابگاه هنرستان، بین دوستانی که حالا اغلب فیلم‌ساز شده و قیصر را فراموش کرده‌اند. ما هم خوابگاه را فراموش کرده‌ایم. و قیصر امروز صبح مُرده است. 
عاشق اسم‌ات بودم دیوانه! چرا مُردی پس؟ حیف از اسم تو...

 

و قاف

حرف آخر عشق است

آن‌جایی که نام کوچک من

آغاز می‌شود

قصیر امین‌پور، ۲/۲/۱۳۳۸ روستای گتوند دزفول  ۸/۸/۱۳۸۶ ساعت ۳ بامداد، بیمارستان دی، ایست قلبی

گزارش تصویری جام جم  + خبرگزاری فارس + خبرگزاری مهر + خبرگزاری ایسنا 

هم‌زمان با قیصر امین‌پور، قصیر امین‌خواه هم درگذشت !!!!

 

# این؛ هم‌این # 86/08/08 حسین نوروزی

در باب مسایل حاشیه‌ای ادبیات کودک و نوجوان فرموده‌ایم: تهران امروز شرمنده‌ء خود، و خدای خود هستیم بدجور.

# این؛ هم‌این # 86/07/23 حسین نوروزی

قتل‌ها، کار ِ ما نبود. ما، ماموران سازمانی بودیم؛ وظیفه‌ای که بر دوش‌مان گذاشته بودند، در میان کُدهای رمز، تعاریف عجیبی داشت. به من می‌گفتند مَرداس. سه پسر داشتم: الیاس، ادریس، اسحاق. ادریس  ِ من، عاشق ماهی‌ها بود. الیاس، زیاد راه می‌رفت. اسحاق ِ من، توی خیابان بوذرجمهر، فروشگاه لوازم یدکی ماشین‌های راه‌سازی داشت. ادریس، زیاد خواب می‌دید. اسب‌ها در خواب ادریس، همیشه به سمت غرب می‌گریختند. و ما مامور بودیم بفهمیم کیست که شبانه گله را رَم می‌دهد. یک‌بار از الیاس پرسیدم، تا به‌حال کسی را دیده‌است که از نزدیک عاشق باشد؟ گفته بود دیده‌است؛ از نزدیک ِ نزدیک. حسودی‌م شده بود. اسحاق ِ من، بیمار بود و می‌دانستم این‌روزها تمام می‌کند. مامور بودم هنوز آن‌وقت‌ها. روزی از روزهای بهار، رفتم از کِشوُی اداره، پروندهء ادریس را برداشتم: سفید بود. جرمی نداشت. با خودکار سبز، بالای اولین صفحه نوشتم:«به‌نام خداوند آفریدگار. ادریس، زناکار است؛ ریش‌های‌اش را تراشیده؛ زنا با محاسن کرده‌است.» کُلت ِ کمری را برداشتم، و توی خواب‌های ادریس شلیک کردم.
من، مامور سازمانی بودم. کمونیست بودم. ولی هنوز قید و بندهایی داشتم: راه رفتن، توی تاریکی، فرزندان آدم را به راه‌های تازه‌ای می‌کشاند. از توی خواب ادریس، یک‌نفر به سمت الیاس تیری رها کرد. یقین داشتم اسحاق ِ من از غصه خواهد مرد. روی محل اثر انگشت، نوشتم این قتل کار اسحاق است، و اسحاق، تنها اسحاق می‌توانسته اسب‌ها را رَم داده‌ باشد.
فردا، پیش از آن‌که مراسم تیرباران را به‌جا بیاورند، اسب‌ها را به سمت روشنای سپیده رَم دادم. و روی جای پاشان نوشتم: فرزندان ِ یک مامور سازمانی، غصه‌های بلندی دارند.
پسران‌ام... پسران‌ام.. پسران‌ام، یکی‌شان، عاشق ماهی‌ها بود. ماهی‌هایی که سال‌هاست در لابه‌لای لوازم یدکی خیابان بوذرجمهر، این‌دست وُ آن‌دست می‌شوند.
اسحاق ِ من، از دست رفته بود با اسب‌های رَم کرده. در تعاریف سازمانی، هر قتل، فرزند تازه‌ای‌ است که آدم را تنهاتر می‌کند.

قرار نیست فاحشه باشم + زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود 

# این؛ هم‌این # 86/07/18 حسین نوروزی |

قرار است چهار روز زن ِ این خانه باشم؛ این‌جور که توی ِ برنامه‌ام نوشته‌اند. حرفی از پول نبوده، پس قرار نیست که فاحشه باشم. روزهام را به پنج بخش ِ مُجزّا تقسیم کرده‌اند، اما فقط سر فصل‌های چهار بخش را نوشته‌اند. معقول هم به نظر می‌رسد؛ من فقط قرار است چهار روز زن ِ این خانه باشم، پس سرفصل ِ پنجم احتمالا" یک اشتباه یا اهمال نوشتاری بوده. برای این‌که اطمینان پیدا کنم، یک‌بار دیگر کاغذی را که شبیه ِ این کاهی‌های روسی است، از روی میز برمی‌دارم و نگاهی می‌اندازم که مبادا اشتباه از من بوده باشد؛ نه! همه‌چیز درست به نظر می‌رسد:
       1- روز اول: شما امروز چشم وُ چراغ ِ این خانه خواهید بود
       2- روز دوم : شما امروز رونق ِ این خانه خواهید بود
       3- روز سوم : شما امروز موجبات ِ دل‌گرمی ِ این خانه خواهید بود
       4- روز چهارم : شما امروز صرفا" زن ِ این خانه خواهید بود 
       5- روز پنجم : ....
می‌توانم به راز بزرگ این پنج فکر کنم، اما ترجیح می‌دهم فقط به آن‌چه در برنامه‌ام نوشته‌اند، فکر کنم؛ نه بیش‌تر نه کم‌تر. پس، به روز پنجم اصلا" فکر نمی‌کنم. سعی می‌کنم به ترتیبی که برنامه‌ام برای‌ام مشخص کرده، روزها را بگذرانم و خلاص!
پس :
         1 - روز اول : چشم وُ چراغ ِ این خانه می‌شوم
         2 - روز دوم : رونق ِ این خانه می‌شوم
         3 - روز سوم : موجبات ِ دل‌گرمی ِ این خانه می‌شوم
         4 - روز چهارم : صرفا" زن ِ این خانه می‌شوم
 و تمام! حرفی از پول نبوده، پس می‌توانم جلوی سرفصل ِ پنج بنویسم:
         5 - روز پنجم : قرار نیست که فاحشه باشم
حالا از در می‌زنم بیرون و به همان خانۀ قبلی بر می‌گردم و فکر می‌کنم به این‌که کار بعدی‌ام کجاست و چی. همین.

از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعه است سرهنگ» / پیش‌تر این‌جا  منتشر شده‌بود و یکی‌دوجای دیگر گویا!!

هر قتل، فرزند تازه‌ای است


 

# این؛ هم‌این # 86/07/17 حسین نوروزی |

پدرم می‌خواسته برود سه‌راه آذری خرید کند. حتی کفش هم می‌پوشد. و فقط خدا می‌توانسته از توی حیاط، برش گرداند.
اگر رفته بود، اگر یادش نیفتاده بود برگردد، در ِ زودپز را بردارد که واشری برای‌اش بخرد، اگر رفته بود، الآن سال‌ها می‌گذشت از روزی که با تو آشنا نبودم... پدرم برگشت، ناگهان هوس کرد امروز، روز خوبی برای رفتن به سه‌راه آذری نیست، و مادرم باردار شد برای همیشه.
زندگی، گاهی لنگ ِ واشر سیاه ِ زودپزی قدیمی می‌شود. هوس، بهانه‌ است؛ نامی که ما می‌گذاریم روی بودن‌مان. و شهوت، این‌وسط، واقعا بی‌تقصیر است.

پی‌نوشت: باران‌های پاییزی، نفرت‌انگیز است. کاش پاییز، هرگز نبود. علی‌الخصوص این‌روزها. کمی دل‌تنگ و بی‌حوصله‌ام.. و ظاهرا همین است غصه.

# این؛ هم‌این # 86/07/16 حسین نوروزی

عالیه، اقدس و طیبهءِ عزیز
متاسفانه دیگر نمی‌توانم به عشق پاک و رابطهء افلاطونی‌ام با شما ادامه بدهم. چون‌که زن‌ام فهمیده و اوضاع، به‌هم ریخته است. به‌زودی سراغ شما هم می‌آید. لطفا جان خود را نجات دهید. قربان روی همهء شما.
شمس‌الله وردی‌نژاد – آن رند ِ عالم‌سوز

# این؛ هم‌این # 86/07/11 حسین نوروزی

... پرسیدم هیچ می‌داند که فرق موسولینی با هیتلر چیست؟ سیگارش را لای انگشتان‌اش فشرد و با دو دست، صورت‌اش را برد لای سینه‌اش. خودم جواب دادم، خب معلوم است که نمی‌داند، چون این یک راز درون‌سازمانی است و طبیعی هم هست که او نداند. بلافاصله ادامه دادم که موسولینی و هیتلر، هر دو، همیشه یک جعبه پُر از سیگار توی جیب ِ لباس نظامی‌شان دارند؛ هر دو، یک جعبه! با این تفاوت که هیتلر وقتی  سیگاری را درمی‌آورد، حتما" روشن‌اش می‌کند و تندتند پُک می‌زند، اما موسولینی همیشه با سیگار لاس می‌زند. حرف‌ام را قطع کردم و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان داشت تاریک می‌شد و هوا ابر بود کمی. برگشتم دوباره به سمت زنیکه و کمی به تخت نزدیک شدم. سیگار دیگری درآورد و این‌بار بدون معطلی آن را گیراند. آرام و منقطع خطابهء سازمانی‌م را تمام کردم: موسولینی هیچ وقت سیگارش را روشن نمی‌کند، فقط با آن ملامسه می‌کند. لب‌هاش را که حالا جمع و جور تر شده بود، غنچه کرد و دود سیگار را حلقه‌حلقه داد بیرون.


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 86/07/07 حسین نوروزی |

دیشب: گربهء بخت‌برگشته، داشت از آن‌طرف خیابان، می‌دوید به این سمت؛ سر پیچ ِ جمالزاده، کنار ماشین‌های آریاشهر. یک سواری آمد و ... از لحظه‌ای که خیز برداشت برای خیابان، تا آنی که از زیر چرخ رد شد، دقایق کوتاهی که به خود پیچید، و آخرین تکان‌اش؛ تلخ بود. و تمام این‌ها را دیدم.
یاد این کتاب طفلی افتادم که سال‌ها قبل نوشتم و چهار سال قبل، منتشر شد. هفتهء قبل شنیدم که تجدید چاپ شده، ولی حوصله‌ای برای دیدن دوباره‌اش نداشتم/ندارم. از تمام نوشته‌های گذشته، نفرت دارم؛ همین‌جوری!
امیرکبیر-کتاب‌های شکوفه-۱۳۸۳ تصویرساز: علیرضا گلدوزیان

نوشته شده در سال 1380

# این؛ هم‌این # 86/07/06 حسین نوروزی |

 حسین ابراهیمی (الوند)، معلم زبان، مترجم، و معلم ساده‌ای بود که باور دارم این سال‌ها خیلی زحمت کشیده بود. آدم مهربانی که با هم سفر رفته بودیم، سر یک میز نشسته بودیم، جوک‌های دسته‌اول گفته و شنیده بودیم... و یک دوست خوب بود. امروز، بعد از شش سال بیماری سرطان ریه، درگذشت، و رفت.
کانون پرورش فکری بودم، با کیان جوادی. اس‌ام‌اس‌ زدند..


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 86/07/03 حسین نوروزی

در تاریخ 83/11/27  در دومین پست، از دورهء دوم!! ِ این وبلاگ، فرموده‌ بودیم:

تب دارم و تنهام 
 مدت‌هاست فکر می‌کنم اگر این‌ دو چیز نبود، حتما" دق می‌کردم: یکی مرغ، و دیگری داماد-سرخونه. این دو تا در فلسفه یونان هیچ‌وقت حضور نداشتند، پس به لحاظ فلسفی کاملا" بکر هستند و تازه. اولی را می‌شود خورد و دومی را نمی‌شود. اولی در واقع، غذای دومی‌است. اما نمی‌دانم چرا، همیشه اولی را، صورت ازلی ِ دومی می‌بینم ....احساس می‌کنم که باید در همین‌روزها بروم سراغ افلاطون، ببینم چرا از این‌ها چیزی نگفته.
حال‌ام خوش نیست هنوز....نمی‌دانم چرا... دارم به بودن فکر می‌کنم.....مریض‌ام این‌روزها ...

یادت هست؟ اول، اسم این‌جا «مطلوق» بود. بعد، شد گاوخونی. بعد هم که ... از این‌روزهای حسین‌نوروزی و بانو! مثل کارت‌های دعوت به عروسی. حس خوبیه که سر می‌زنی. الآن بودی و رفتی...
# این؛ هم‌این # 86/06/27 حسین نوروزی |

نفرت دارم از این‌که برای روزه بودن هم باید دلایل عقلی داشته‌باشی! سال‌به‌سال هم دارد بدتر می‌شود این وضع. دیروز به دوستی می‌گفتم مدت‌هاست دیگر نوستالژی‌ها هم رنگ باخته؛ این مردم چی‌را حفظ می‌کنند پس؟
برای من ِ نوستالژی‌پرست، هرچیزی حکم یک زندگی ِ مستقل را دارد. دیوانهء تمام سحری‌هایی هستم کنار مادرم بوده‌ام، غمگین ِ تمام افطارهایی که در تلخی تلف شد.
نوستالژی ِ چراغ‌های روشن وقت ِ سحر، نوستالژی میهمانی‌های افطاری (جمع‌هایی که همیشه از دور، دوست‌شان دارم)، نوستالژی ِ بغض کردن‌های ِ وقت اذان... چی‌را حفظ کرده‌ایم؟
18سپتامبر ... من، توی هواپیمایی که فردا می‌پرد، نیستم. امروز، بلیط‌ها کنسل شد. قرار بود با گروهی دوست‌داشتنی، برای تهیه یک مستند ِ تصویری، پرنده شویم؛ نشد. از امروز، هر پرنده‌ای، هر هواپیمایی که می‌پرد، هر چراغ روشنی در آسمان، یادم می‌آورد قرار بود پرنده باشم.... چرا؟ چون‌که!
اذان ِ افطاری امسال، هنوز هم غمگین است.
مدتی می‌خواهم جواب تلفن ندهم{به جز کسی که دوست دارم زنگ بزند}؛ با چراغ روشن آنلاین باشم، ولی جواب کسی را ندهم؛ دل‌تنگ باشم ....
مرزها، عجیب‌ترین خلقت‌ خداوند هستند: نفرت دارم از هرچه مرز و هرچه مسافت!
این‌جا را تعطیل نمی‌کنم.

 بعد از تحریر: اگر به این‌جا لینک می‌دهی، بنویس: حسین نوروزی و بانو  یا  گاوخونی

 

# این؛ هم‌این # 86/06/26 حسین نوروزی |

می‌فرماید:«گروه‌های تحصیل‌کرده، اغلب به تبع آموزش‌‌های مدرن، اعتقاد خود به وجود خداوند را از دست می‌دهند، اما اطمینان و خواست‌شان همواره با بود وُ نبود خداوند درگیر است. در باب وجود خداوند سکوت می‌کنند، اما گاه حس‌شان به شدت درگیر اطمینان به وجود خداست. احساس تنهایی می‌کنند، با شدت ِ دلتنگی می‌پرسند "واقعاً خدا هست؟" و مقصودشان این است که خدا کند که باشد.....»

بی‌نظیری دکتر غلامرضا کاشی!

# این؛ هم‌این # 86/06/16 حسین نوروزی |

رضای عزیز

بیا یعقوب یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم، منتقل‌اش کنیم به تهران که جان‌اش در امان بماند، و شغل‌اش را برگردانیم‌ به‌اش. بعد، بنشین حرف بزنیم کمی.
رضا
فکر کن ما نتوانستیم یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم؛ قدرتی نداریم، خسته‌ایم. نتوانستیم! فقط فکر کن! بعد فکر کن که یعقوب یادعلی را آن‌قدر زدند که علاوه بر نشر اکاذیب، و توهین به یک قومیت، به پنهان کردن آدرس خانهء مادر ِ«هاچ‌، زنبور عسل» در طی سال‌هایی که هاچ، در پی‌اش بود، اعتراف کرد. و از آن‌جا که این‌جا، وطن ِ ماست، فکر نکن، مطمئن باش که برای همین جرم، فردا در تاکستان سنگسار شد. خب، ما غم‌های بزرگی داریم؛ یکی‌ش همین است که داریم توی خیابانی قدم می‌زنیم که دیگر از آن ِ ما نیست... برای یعقوب یادعلی، ناراحت‌ام، و نگران. کتاب‌اش اگر توقیف می‌شد، مرحبا می‌گفتم؛ برای آینده‌اش خوب بود. ولی وقتی جان کسی، هر کسی، در خطر و آزار است، نمی‌شود بحث‌های تُخمی-تخصصی به راه انداخت و از این گفت که «شایسته چیست و بایسته کدام» ما، به نظرم همهء ما، ناراحت‌ایم و هر کدام به قدر همت و قدرتی که نداریم، شریک‌ایم در این «بزرگترین رویداد ادبی کشور».
اتوبوسی که به دره می‌غلتد خیلی اتفاقی، بلیط ‌اش در اجبار ِ تک‌تک ماست. همه شریک‌ایم. نوبتی‌است؛ امروز یادعلی، فردا دیگرانی از همین 120 وبلاگ ادبی بازنگار. و روزهای دیگر، مردمان دیگر. داری پدرسوختگی می‌کنی رضا! فکر نکنی خرم و نمی‌فهمم!
حالا سیگاری آتش بزن، یادعلی را از زندان بیرون بیاور، و انگار کن که ما خسته‌ایم و داریم در باب شخصی در آمریکای شمالی حرف می‌زنیم. نمی‌شود یادعلی توی زندان باشد، جان‌اش در خطر و آینده‌اش در ابهام، و ما بحث کنیم در باب فضیلت و جای‌گاه وبلاگ‌های ادبی. یعقوب را بکش بیرون زندان، بنشین کنار من توی اتوبان، حرف داریم با هم.
از ابتدای این ماجرا، از ابتدای آوردن و بردن‌ها، از همان‌روزی که یادعلی به زندان رفت، نشنیدم حتی از نویسندگان آن‌طرفی‌تر کسی موافق این برخورد بوده باشد. شاید بوده، من ندیده‌ام. گفتم که بگویم، بعید است کسی دو خط توی عمرش نوشته باشد، و موافق این برخورد باشد از اساس. البته، این، فرض من است. وگرنه شاید بعضی جور دیگرتر ببینند.
این‌جاست که می‌پرسی چرا وبلاگ‌های ادبی که در بازنگار ثبت شده، و 120 تا هم تا امروز بوده، و از امروز 119 تا، سکوت کرده‌اند؟ (راستی رضا هوا برت داشته که این ۱۲۰ تا حکما، بخش مهمی از وبلاگ‌های ادبی هستند؟ توهم زده‌ای رفیق. این، بازی من و توست، مثل بازی‌های دیگر ِ وبلاگستان. ادبیات، جای دیگری دارد مرور می‌شود) جواب من این است: این مساله، مربوط می‌شود به حدود صد و نوزده نفر! تک‌تک‌شان باید نظر بدهند. و البته اجباری هم نیست به نظر دادن. نوشته‌ات هم، این را نخواسته. می‌فهمم. منظورم این است که تو می‌پرسی و باز هم احتمالا فقط چند نفر جواب می‌دهند. ما، غصهء دیگری هم داریم؛ داریم توی بزرگ‌راهی قدم می‌زنیم که سهم ِ همهء ماست. احمدی‌نژاد با تقلب رییس‌جمهور شد؟ من به سند و مدرک دست‌رسی ندارم رضا، ولی ایمان دارم که در دوُر دوم، رای آورد نوش‌جانی! تصمیم جمعی بود. تصمیم جمعی درست است؟ نمی‌دانم. باید به دموکراسی به تصمیم جمعی احترام گذاشت، اما حق غُر زدن را کسی نمی‌تواند از کسی بگیرد. من، سرخود عمل می‌کنم و خیلی جاها به دموکراسی هم علاقه‌ای ندارم. ولی واقعیت این است که دیدی.
حالا، حالا که نشسته‌ایم و انگار کرده‌ایم که یادعلی به سلامت، بیرون از زندان است، بیا کمی راحت‌تر حرف بزنیم.
رضا
از کدام موضع به نوشتن ِ این پُست برخاستی؟ مدیر بازنگار /یک روزنامه‌نگار/یک شاعر؟ من، تریبون تو را می‌بینم و زبان ِ گفت‌وگویت را: به عنوان یک وبلاگ‌نویس؟ نه! تو داری از موضع مدیر بازنگار حرف می‌زنی. یادداشت‌ات را «تیتر ِ یک بازنگار» کرده‌ای، به عنوان «یادداشت یک» گروه ادبیات بازنگار و با نام «مدیر سایت» گذاشته‌ایش که در واقع، روی سخن‌ات با اعضای این گروه باشد{دیدم که برداشته‌ایش؛ ممنون}، و دایرهء نگاه‌ات، گروه ادبیات بازنگار است فقط: 120 تا از این بسیاران. از مطالبی که بیشترین بازدیدها را دارند یاد کرده‌ای، و تلویحا و تحقیقا، زرد خوانده‌ای آن‌ها را. یادت هست که حدود یک ماه و نیم قبل، ادبیات بازنگار را سپردی به من. گمانم حدود سی و اندی مثلا، وبلاگ داشت. کمیت، کیفیت نمی‌آورد؟ شاید. به هرحال، رشد کمی داشته در این مدت. رشد کیفی هم کم نبوده‌ در این بین‌. تازه این‌همه را من «اضافه» نکرده‌ام. ده برابر این، «درخواست ِثبت» بوده، و این تعداد را من فقط «تیک ِ تایید و نمایش در سایت» زده‌ام. ادبی نیستند؟ خب شاید دربارهء بعضی‌ها اشتباه کرده‌ام. مدتی طول کشید تا وبلاگ‌ها را به اسامی افراد برگردانم؛ به اسم وبلاگ خیلی معتقد نیستم. با نویسنده طرف‌ایم: با یادعلی‌. نگاه تو هم، همین است. وگرنه دلیلی نداشت که 120 وبلاگ را میدان بحث بگیری، و مثال‌های دقیق‌تر را از میان «نام افراد» انتخاب کنی. روی صحبت تو، با افراد است. و این، درست است.
از میان آن 120 تای دیروز، من یکی‌ش؛ جواب‌ام ساده است: وبلاگ‌ام، شخصی‌ترین وبلاگ ادبی‌است. لینک‌دونی ندارم، کامنتینگ را بسته‌ام، روی سخن‌ام با بانو و تنها با اوست. و اگر توهینی کنم، فردا تمام بانوهای ایران و کشورهای مشترک‌المنافع، می‌توانند مدعی باشند به «بانویت» بر وزن قومیت، توهین شده و باید بروم با یادعلی سیگار روشن کنم. کبریت داری؟
داری عوضی‌گری می‌کنی و می‌فهمم رضا!
می‌بینی؟ نویسنده‌ام. ادبیات را نزدیک به دو هفته قبل، شناخته‌ام و در این دو هفته، توهم این را دارم که ادبی‌تر از خیلی‌ نام‌ها،«وبلاگ می‌نویسم». در مقام ادیب فرزانه و مبارز سیاسی، نمی‌نویسم. ترجیح می‌دهم به این سوال زیبای رفقای اهل ادبیات ِ وبلاگ‌دار فکر کنم که«حسین نوروزی! داری مُخ کی‌ رو می‌زنی با این آب و تاب؟» مهم است؟ نیست به جان رضا. روشنی که؟
رضای رفیق!
کی، دقیقا چه‌کسی حکم می‌کند که وبلاگ ادبی، موظف است در برابر اتفاقات ادبی موضع بگیرد؟ من به وبلاگ، مثل تو نگاه نمی‌کنم. الزاما مثل تو و هابرماس نگاه نمی‌کنم. من، توی وبلاگ‌ام، نقش ِ «من، توی وبلاگ‌ام» را بازی می‌کنم. فکر کرده‌‌ای به زیرتیتر وبلاگ‌ها؟ تفاوت من، با سید ِ خوابگرد با حسین درخشان، در همین زیرتیترهاست. من دارم «ازاین‌روزهای خودم با بانو» را بازی می‌کنم. نگاه انتقادی ندارم به فرهنگ، شوک الکترونیکی به کسی نمی‌دهم.نقش هر کسی، نقش آن‌کس است. نقش‌هامان را خودمان انتخاب کرده‌ایم. کسی حق دارد بپرسد چرا این نقش‌ها چرا ما؟
چرا حالا توی گروه ادبیات بازنگار ماندم  و حذف نکردم خودم را؟ خب ساده است: توی دو ماه گذشته، نزدیک به 16 شعر و داستان کوتاه و طرح داستان توی ِ این‌روزهام، منتشر کردم؛ یعنی هفته‌ای تقریبا یکی. فعالیت‌ترین وبلاگ‌های ادبی هم در همین اندازه‌ها به روز می‌شوند؟ کیفیت ادبی ندارد؟ این، جواب‌سرخود است: چه کسی تعیین می‌کند؟ قطعا کلیک‌ها نمی‌توانند این نقش را ایفا کنند. دارم چی‌را توضیح می‌دهم رضا؟ راستی، هرکس که وبلاگ ادبی می‌گرداند یا می‌نویسد، و این دوتا فرق‌ها دارند، الزما باید از صنف ِ نانوشتهء نویسندگان باشد؟ لابد! منطقی‌ش این است. نمی‌دانم.
بیا یک سیگار روشن کنیم گپ بزنیم.
رضای عزیز
از یک نویسندهء معاصر ِ کمی مشهور، نفرت دارم! فرض کن فردا به دلیل نوشتن یک رمان، بازداشت شد؛ باید شاد شوم؟ نمی‌شوم. اِفه ندارم که من اهل ِ «هرچیز جای خود» هستم. نیستم. فقط به عنوان یک نویسنده، که از قضای آمده، مجموعهء شعر و مجموعهء داستان‌هاش وقت‌هاست که «در دست ارشاد»است، دل‌گیر می‌شوم. و محکوم می‌کنم. چه کسی تعیین می‌کند که من چی بنویسم و تازه بعد از این‌که معین کرد، چه کسی حق دارد که مرا بابت ِ اجازهء دیگری، بازداشت و بازخواست کند؟ هیچ‌کس خب. پس وقتی در برابر هر حذف و ظلمی، سکوت کنم، راه برای روزهای مشابه در حق خود ِ نویسنده‌ام هم‌وار کرده‌ام. این‌ها را می‌فهمم. دل‌ام هم می‌خواهد این‌ها را توی مغز 120 وبلاگ‌نویس عضو بازنگار کنم که «ما یک شخصیت حقیقی داریم، و یک شخصیت حقوقی و صنفی: تعرض به شخصیت حقوقی ما، به‌خاطر فعالیت صنفی‌مان، مسالهء شخصی نیست.» اصلا این حق را دارم که دل‌ام بخواهد؟ اگر نخواهد چه؟ فاشیست‌ام؟ بی‌رگ‌ام نسبت به ادبیات؟ باید تلاش‌هام، دغدغه‌هام، نگرانی‌هام برای اتفاقاتی از این‌دست، حتما نمود وبلاگی داشته باشد؟ راستی چرا وقت ِ امضا کردن بیانیه‌های لازم، کسی سراغ این ۱۲۰ تا نرفته؟ نیست که اهالی قدرت ِ ادبیات، هر وقت که لازم است می‌آیند به عیادت وبلاگ‌نویس جوان؟
نمی‌دانم.
بیا این کبریت: روشن کن به سلامتی زندانی ِ در وطن. حرف می‌زنیم.
رضای عزیز
این‌که مطالب ِ هم‌چو منی، زرد به نظرت بیاید و خارج از دایرهء ادبیات، یا این‌که مثلا دوستانی این‌ور و آن‌ور، به قدر شخصیت ِ همین وبلاگ، اظهار لطف می‌کنند و بعد، احساس شرم دارند نسبت به فرهنگ بازدیدها، به جان عزیزت، اصلا به تخم ِ الیاس و ادریس‌ام هم نیست( اسم دو تا پسرم در خواب‌هام)؛ من، «خوانندهء خودم» را دارم. و مثل خودم، سیگار روشن می‌کنم. نه «اخبار پشت پرده» دارم نه «توضیح اختصاصی». توی بازی‌های وبلاگی هم شریک نیستم. با بازی‌شان هم مشکلی ندارم؛ انتخاب امروز ِ من نبوده فقط. به قول احمدرضا احمدی ِ شاعر ِ شوخ:«در کمال فروتنی عرض می‌کنم که من قدرت کارم را می‌دانم». می‌فهمم که جای‌ام در ادبیات، کجاست، و از ادبیات، چی می‌خواهم. وبلاگ نوشتن، برای من، بازی با ویرگول‌هاست؛ بازی با نقطه‌ویرگول‌ها. دلیل وبلاگ‌نویسی‌ام هم برای خودم کاملا مشخص است. دارم معاشقه می‌کنم با خودم و اگر«نخواهد»، مطمئن باش بدون فوت دقیقه‌ای، کل این صفحه را دیلیت می‌کنم. می‌تواند امتحان کند! (الآن خدمت ایشان هم عرض شد)
امشب از بازنگار، لینک خودم را حذف کردم؛(می‌دانی که فقط با حذف وبلاگ، و اضافه کردن مجدد، می‌شود به سرعت کلیک‌های مطالب قبلی را صفر کرد. این راه را الآن یاد گرفتی، قول می‌دهم! برو و دربارهء زردهای دیگر، اقدام کن!) خب، حالا ببین بعد از این کدام مطالب بیشترین بازدیدها را دارد. سخیف‌اند؟ نه! نع! من هم مثل بعضی دیگر، تعداد کلیک و اندازهء ویزیتور را هرگز دلیل قوت و ضعف وبلاگ نمی‌دانم. به دو یادداشتی که به عنوان دبیر گروه ادبیات نوشته‌ام، دقت کن: تیترنویسی برای من مهم است. لیدنویسی برای من مهم است. در یک خبرخوان، که شاید به زور دو سه جملهء ابتدایی یک نوشته را بیاورد جلوی چشم بازدیدکننده، دو سه جملهء اول خیلی مهم است. تقصیر من چیست که تیتر مطلب دیگری ِ مشهورتر، «... افسوس» است و دو سه جملهء اول‌اش و اصولا بیشتر حجم نوشته‌اش، سلامی به گرمی آفتاب است به دوستان خوب‌اش؟ زرد بودن هنر نیست؟ نه رفیق! نیست. من، این‌جوری‌ تیتر می‌زنم و تا ابد هم. و فکر هم نمی‌کنم تیترهام، زرد است(ر.ک به تخم الیاس و ادریس) راستی اگر مطلبی دربارهء یادعلی نوشته بودم با تیتری که جذاب باشد، باز هم زرد بود؟ خب باز هم مهم نیست. مهم این است که آن طفلی، بدون این‌که وبلاگی داشته باشد، الآن حتی از فکر کردن به غصه‌های شخصی‌ش( از قبیل همین‌ها که من نوشته‌اش می‌کنم این‌جا) محروم است. مهم، فقط این‌است. کاش می‌توانستیم، بیاوریم‌اش بیرون.
رضا
تو مدیر بازنگاری. تیتر یک‌ها را تعیین می‌کنی. مدعی هستی که 120 وبلاگ بازنگار سکوت کردند در برابر دو تیتر: ماجرای یادعلی ِ طفلی، و ماجرای شیرین عبادی ِ بین‌المللی.
عکس هر دو ادعای‌ام را ذخیره کرده‌ام که باز پدرسوختگی نکنی. گوش کن!
دو وبلاگ‌نویس از همین ۱۲۰ تا، فقط در هفته‌ء گذشته، در دو پست، مطالبی نوشتند در این باب. مریم مهتدی از یادعلی نوشته بود و مزدک پنجه‌ای از ماجرای شیرین عبادی. مطلب اولی، سه یا چهار کلیک داشت به گمان‌ام و مطلب دومی، تنها یک کلیک! از هر دو عکس دارم با تاریخ اکنون. کف کردی نه؟ کار من به عنوان دبیر ادبیات بازنگار، سرکشی به تک‌تک پست‌ها نیست، چون من تیتریک نمی‌خواهم انتخاب کنم. ولی جالب است، یکی از آن سه‌چهار کلیک و همان یک کلیک تا اکنون، مال من بود. و می‌توانم ثابت کنم به خودت. خوانندهء هیچ‌کدام از دو وبلاگ نبوده و نیستم؛ شاید این ماجرا متقابل باشد. سلیقه است فقط. ولی وقتی «نقش دبیر ادبیات بازنگار» را بازی می‌کنم، وظیفهء حرفه‌ای خود می‌دانم که حدالمقدور، درصد بالایی از پست‌های روزانه را بخوانم. اما نقش تویی که مدعی ِ این سکوتی، چیست؟ ساده است: تو باید می‌دیدی حتما و اگر واقعا یادعلی، این‌قدر دغدغه‌ات بود، تیتر یک را به جای مثلا شورت آهنین یک بازیگر سینما، اختصاص می‌دادی به این دو تیتر. ندادی، نکردی. می‌بینی؟ اصلا سری به پست‌های 120 وبلاگ ادبی بازنگار زده‌ای ببینی حرف‌ات چه‌قدر مستند است؟ اصلا چند بار تا به حال، ادبیاتی‌ها تیتر یک بازنگار بوده‌اند؟ همه که زرد نمی‌نویسند. چندبار؟ می‌دانی که بازدیدکننده و لانسه کردن یک نوشته در بازار وبلاگ فارسی، در دست گروه‌هاست اغلب. وقتی که تو، یکی از پدرخوانده‌های وبلاگستان باشی در نقش بازنگاری‌ات، و به فلان الیاس و ادریس من نگیری این نوشته‌ها را، چه توقعی از وبلاگ‌نویسان ِ اغلب خارج از این بازی داری؟ نوشته‌اند؛ دیده‌ نشده. می‌بینی؟ عجله می‌کنیم... مثل قومی باش که نشسته است تا به جای‌اش تصمیم بگیرند: مدعی‌العموم!
فرض کن، حرف تو دقیقا دقیق است: فرق تو، با این یادداشت که دارد محکوم می‌کند و از «چه بنویس» و«چه ننویس» می‌گوید، با آن قاضی و مدعی‌العموم یارعلی چیست؟
رضای بازنگار!
سیگارم تمام شد رفیق. یک پاکت، توی دو ساعت و چهل دقیقه! مثل همیشه صبح شده و دارم فکر می‌کنم تو بدجور عوضی هستی. وقتی را که گذاشتم پای این نوشته، اگر برنامهء یک مُخ‌زنی می‌ریختم (همان انگی که رفقای وبلاگ‌نویس ادبی می‌زنند) باور کن مُخ چند تا لیدی را زده بودم. این چه مُخی است که تو داری؟ کمی لطیف شو بنشین حرف بزنیم.
رضا ولی‌زاده
من عاشق بازی‌بازی با نوشته، با فونت، با قالب، عاشق بازی با ویرگول و کروشه و این شکل‌هام. لاس می‌زنم با خودم و جهان اطراف‌ام. آن‌قدر هم همه‌جوره اوضاع‌ام به‌هم‌ریخته است که اصلا فکر نکنم به این‌که بنشینم از این متن ِ بی‌ربط احمقانه، سوتی‌های‌ام را درآورم تصحیح کنم. چراکه، در قبال سکوتی که می‌گویی، در این نقشی که دارم، تقصیر می‌بینم. از چی دفاع کنم؟ یادعلی، ماجرای یادعلی، اتوبوس دیگری‌است که این‌بار در دره‌ای دیگر ترمز بریده؛ کاش این‌نوبت هم کسی دستی را بکشد. بعد، می‌نشینیم در باب تعاریف وبلاگ‌های ادبی، گپ می‌زنیم. و می‌گویم‌ات که وقتی می‌خواهی بحثی را داغ کنی، خودت داغ نکن! رندانه‌تر کمی... هم بحث را داغ کن، هم تیکه‌ات را بنداز، هم رضا ولی‌زاده باش.
قربانت، به امید آزادی یعقوب یادعلی، که نویسنده است وُ این‌روزهای او، دور از بانو و دل‌مشغولی‌های دیگرش، سخت می‌گذرد.

بعداز تحریر: رضا! جان مادرت این بحث را تمام کن با من؛ گیر بعدی، یکی دیگر باشد. می‌بینی که وقت نوشتن، روی هیچ‌چیز، حتی اسم خودم تمرکز ندارم. توی این نقشی که تو داری می‌دهی به من، دست و پا می‌زنم گیر می‌کنم، کار من نیست! از نوشته‌ام تا استدلال‌هام تا نقطه‌ویرگول‌ها و فاصله‌گذاری‌ها، پر از توبیخ و حماقت است. می‌توانی صدتا سوتی و اشکل و ایراد از این نوشته بگیری. بگیر! و تمام کن. به قول سید سه عالم، من این‌جا بحث را تمام شده تلقی می‌کنم.

آقازادهء عزیز، مطلبی نوشته در همین‌باره  + مصطفا خلجی هم نوشته‌است + مهدی جامی هم قبل‌تر، نوشته‌است که موافق‌ترم با نوشته‌اش

بعدالتحریر۲: راستی رضا به دو تا چیز دقت کردی؟ سکوت معنی‌دار دو سه نفر آدم خاص توی همان ۱۲۰ نفر ... و این‌که فعلا کسی شرم ندارد و خجالت نمی‌کشد؟ بامزه‌است. و یک درخواست: رضاجان! نوشته‌های این‌جا را بالاتر از سطح حماقت برخی از ۱۲۰ تای گروه ادبیات بازنگار می‌دانم. لطفا با آن برخی، هم‌نشین‌ام نکن. ماجرای نوشتن ِ من، حتی دفتر خاطرات هم نیست؛ دلایل‌ام برای این نوشته‌ها، به خودم مربوط است. بی‌مایگی‌ آدم‌های دیگر، به خودشان. فدایت شوم باز سَکسی و  لوند!

# این؛ هم‌این # 86/06/05 حسین نوروزی

علی‌خان يك گاو داشت، اما كسی باور نمی‌كرد.


از مجموعهء «امروز جمعه است سرهنگ» / در دست ارشاد

# این؛ هم‌این # 86/05/27 حسین نوروزی |

مواظب همه ما باش خدایا

# این؛ هم‌این # 86/05/05 حسین نوروزی

یک اتفاق... فقط یک اتفاق می‌توانست این‌همه شوم باشد: تمام هر آن‌چه پنج سال نوشته بودم، به سادگی پرید. فقط فکر کن که حالا، با فشار یک دکمه یا به لطف مثلا یک هکر، این صفحات هم برود به درک ... چه می‌شود؟
زندگی ِ دوست‌داشتنی آه! خواهرت رو...

# این؛ هم‌این # 86/04/28 حسین نوروزی |

فیزیوتراپی! حالم به هم می خورد. بیمارستان روانی، بهتر نبود؟  یقین، که یک نابغهء دیگر از دست دارد می رود ... و چه حیف.

# این؛ هم‌این # 86/04/24 حسین نوروزی

این جای دور...

# این؛ هم‌این # 86/04/21 حسین نوروزی